تبليغاتX
دفاع از حریم تشیع
شبهات ايجاد شده توسط اهل سنت و وهابيت

ج) جهاد فی سبیل الله؛

«لاَ يَسْتَوِي الْقَاعِدُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ غَيْرُ أُولِي الضَّرَرِ وَالْمُجَاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللّهِ بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنْفُسِهِمْ فَضَّلَ اللّهُ الْمُجَاهِدِينَ بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنْفُسِهِمْ عَلَى الْقَاعِدِينَ دَرَجَةً وَكُلّاً وَعَدَ اللّهُ الْحُسْنَى‏ وَفَضَّلَ اللّهُ الْمُجَاهِدِينَ عَلَى‏ الْقَاعِدِينَ أَجْرَاً عَظِيماً (نساء/95)» «(هرگز) افراد باايمانى كه بدون بيمارى و ناراحتى، از جهاد بازنشستند، با مجاهدانى كه در راه خدا با مال و جان خود جهاد كردند، يكسان نيستند خداوند، مجاهدانى را كه با مال و جان خود جهاد نمودند، بر قاعدان (ترك‏كنندگان جهاد) برترى مهمى بخشيده و به هر يك از اين دو گروه خداوند وعده پاداش نيك داده، و مجاهدان را بر قاعدان، با پاداش عظيمى برترى بخشيده است»

طبق اين آيه‌ي شريفه اجر و مقام مجاهدين از غيرمجاهدين بسيار برتر است. سؤال مهم اينجاست كه چه كسي مجاهد است؟

آيات زيادي در شأن حضرت علي عليه‌السلام نازل شده است. يكي از اين آيات آيه‌ي انفاق است كه خداوند مي‌فرمايد «الَّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوَالَهُم بِاللَّيلِ وَالنَّهَارِ سِرّاً وَعَلاَنِيَةً فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِندَ رَبِّهِمْ وَلاَ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلاَ هُمْ يَحْزَنُونَ» (بقره آيه 274) «آنان كه اموالشان را در شب و روز ، پنهان و اشكار انفاق مي‌كنند اجرشان پيش خداست و نه ترسي دارند و نه غمگين مي‌شوند»

طبق نقل مفسرين شيعه و سني، اين آيه در شأن حضرت علي عليه السلام آمده است، آن هنگامي‌كه ايشان چهار درهم نقره داشتند يكي را در شب، يكي را در روز، يكي را مخفيانه و ديگري را آشكارا انفاق كردند[1].

اين آيه در مورد انفاق مالي حضرت علي عليه‌السلام بود، آيه‌ي ديگري هم انفاق جاني اميرالمؤمنين را بيان مي‌كند: «وَمِنَ النَّاسِ مَن يَشْرِي نَفْسَهُ ابْتِغَاءَ مَرْضَاتِ اللّهِ وَاللّهُ رَؤُوفٌ بِالْعِبَادِ» (بقره ايه 207) «بعضي از مردم از جان خود براي رضاي خدا مي‌گذرند و خدا دوستدار بندگانست»

شأن نزول اين آيه اين است كه هنگامي‌كه پيغمبر اسلام تصميم گرفتند از مكه به مدينه مهاجرت كنند، حضرت علي عليه السلام را براي اداي دينها و  بازگرداندن امانتهايي كه نزد ايشان بود به جاي خويش قرار دادند. شبي كه پيامبر قصد داشتند از مكه خارج شوند، چهل نفر از مشركان اطراف خانه ايشان به كمين نشسته بودند، به همين خاطر پيامبر به حضرت علي عليه السلام فرمودند كه در بستر ايشان بخوابند و حضرت علي عليه‌السلام هم جان خود را فداي جان رسول الله كردند. در آن شب بود كه اين آيه‌ي شريفه نازل شد و آن شب ليلة المبيت ناميده شد.

اين دو آيه حضرت علي عليه السلام را به عنوان كسي كه با مال و جان خود در راه خدا جهاد مي‌كند معرفي مي‌كند. درواقع تنها مصداق مجاهدان با مال و جان كه خداوند در قرآن معرفي كرده است، حضرت علي عليه السلام است و هيچ شخص ديگري اين‌گونه معرفي نشده است. بنابراين از نظر جهاد هم حضرت علي عليه‌السلام نسبت به ديگران برتري دارند.

از طرف ديگر صادقون كساني هستند كه با مال و جانشان جهاد مي‌كنند: «إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِينَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَرَسُولِهِ ثُمَّ لَمْ يَرْتَابُوا وَجَاهَدُوا بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنفُسِهِمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ أُولئِكَ هُمُ الصَّادِقُونَ (حجرات/15)» «مؤمنان واقعى تنها كسانى هستند كه به خدا و رسولش ايمان آورده‏اند، سپس هرگز شك و ترديدى به خود راه نداده و با اموال و جانهاى خود در راه خدا جهاد كرده‏اندآنها راستگويانند.»

به ديگر سخن، خداوند در اين آيه كساني كه را كه با مال و جان خود جهاد كرده‌اند به عنوان صادقين معرفي كرده است، و در آيه‌ي «يَاأَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّهَ وَكُونُوا مَعَ الصَّادِقِينَ» امر به همراهي با صادقين كرده است. دقت شود، آنچه در شرع اسلام واجب است، راستگويي و پرهيز از دروغگويي است، امّا بودن با راستگويان يکي از واجبات شرع نيست، در حالي که بودن با صادقان در آيه مورد امر قرار گرفته و امر براي وجوب است.

به همين دليل مي‌توان دريافت كه مقصود از صادقين، راستگويان نمي‌باشند، زيرا اگر اين‌گونه بود مي‏بايست در آيه کريمه «وَکُونُوا مَعَ الصّادِقِينَ» به جاي «مع» «من» تعبير مي‏شد. و معناي آن اين بود که بر هر مسلمان لازم است از راستگويان باشد و از دروغ اجتناب ورزد. به ديگر سخن اين‏که «مَعَ الصّادِقِينَ» تعبير شده، دلالت بر اين نکته دارد که مقصود از صدق، مرتبه کامل صدق يعني همان عصمت و طهارت است که با وجود آن، راستي و درستي در گفتار و کردار به طور کامل محقق مي‏شود.

درواقع به دليل اينكه خداوند امر كرده است كه با صادقين باشيد، و اين امر مطلق است، يعني در همه كارها بايد همراه صادقين باشيم و از آنان اطاعت كنيم در مي‌يابيم كه اين صادقين، اولي‌الامر هستند، و نيز به دلايلي كه ذكر شد مراد از صادقين راستگويان نمي‌باشند، بلكه مراد عصمت در همه افعال و اقوال و اعمال است. بنابراين صادقين همان معصومين و همان اولي‌الامر هستند.

از طرفي همان‌گونه كه اثبات شد قرآن كريم مصداق صادقين را كساني معرفي مي‌كند كه با مال و جانشان جهاد كرده‌اند و حضرت علي عليه‌السلام تنها كسي است كه در قرآن او را به عنوان مجاهد با مال و جان معرفي كرده است. بنابراين حضرت علي عليه‌السلام مصداق صادقين است و چون امر به همراهي مطلق با صادقين شده است درمي‌يابيم كه در همه‌ي احوالات بايد همراه با اميرالمؤمنين علي عليه‌السلام باشيم.

و نيز صادقين اهل‌بيت عليهم‌السلام هستند كه در آيه‌ي تطهير خداوند شهادت به عصمت مطلقه‌ي آنان داده است. زيرا همان‌گونه كه گفتيم، صادقين بايد معصوم باشند.

دقت شود كه تنها كسي كه خداوند در قرآن او را به عنوان مجاهد با مال و جانش معرفي كرده است، حضرت علي عليه‌السلام است و به همين دليل حضرت علي عليه‌السلام از همه صحابه و مؤمنين افضل است.



[1]  مناقب ابن مغازلى ص 280 ،‌ ذخائر العقبى ص 88 و نيز در تفسير مجمع البيان و صافي و نور الثقلين و تفسير رازي و تفسير كشاف و معالم التنزيل و صواعق هم اينگونه آمده است.



+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 10:3  توسط عبدالله عاصی  | 


در مباحث قبلی اندکی پیرامون علم امیرالمومنین علی علیه السلام سخن به میان آمد و گفته شد که اولین کسی که ایمان آورد حضرت علی علیه السلام بود نه آن کسی که اهل سنت می پندارند.

اکنون ادامه مباحث گذشته را مطرح می کنیم .....

یکی دیگر از دلایلی که اثبات می کند که حضرت علی علیه السلام اولین مومن به اسلام بودند سخنان خود رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم است.

پيامبراكرم فرمودند: «إنّه لأول اصحابي اسلاما» «همانا علي يقينا اولين نفر از اصحاب من است كه اسلام آورد[1]» ونيز فرمود «إن هذا اول من آمن بي و هذا اول من يصافحني يوم‌القيامة و هذا الصديق‌الاكبر[2]» «همانا اين (علي) اول كسي است كه به من ايمان آورد و اول كسي است كه با من در روز قيامت مصافحه مي‌كند و او صديق اكبر است» ودرحديث ديگري آمده است «اول من اسلم مع رسول‌الله، علي‌بن‌ابي‌طالب[3]»

از طرف ديگر طبري در مورد اسلام ابوبكر مي‌نويسد كه «محمدبن سعد ابي وقاص از پدرش پرسيد كه آيا ابوبكر اول كسي بود كه اسلام آورد؟ او گفت نه و به طور حتم قبل از او پنجاه نفر ديگر اسلام آورده بودند[4]»

بنابراين به طور قطع و يقين حضرت علي عليه‌السلام اولين كسي بوده است كه به رسول گرامي اسلام ايمان آورده است و ايمان او هم در بالاترين مرتبه بوده است. البته برخي از علماي اهل سنت مي‌گويند كه اسلام علي عليه السلام در كودكي بوده است در حاليكه اسلام ابوبكر در بزرگسالي بوده است.

بايد پرسيد كه آيا ايمان كسي كه حد اقل سي سال در مقابل بت سجده كرده است برتر هست يا ايمان كسي مانند حضرت علي كه حتي يك لحظه هم به بت سجده نكرد؟ آيا حضرت علي در آن وقت كودك بوده است، اگر كودك بوده آيا رسول الله به يك كودك امر مي‌كند كه براي مهماني يوم الانذار براي چهل نفر غذا تهيه كند؟

مگر نه اين است كه در مورد حضرت يحيي خداوند مي‌فرمايد «يَا يَحْيَى‏ خُذِ الْكِتَابَ بِقُوَّةٍ وَآتَيْنَاهُ الْحُكْمَ صَبِيّاً» (مريم/12)، چگونه است عدم درك درست در كودكي فقط در مورد حضرت علي عليه‌السلام صادق است، آيا در مورد ديگران مثل حضرت يحيي و حضرت عيسي صادق نيست؟

جداي از اينكه ابوبكر اولين مؤمن نبوده است و چند دهه از عمر خود را در شرك به سرمي‌برده است حتي ايمان او هم ايمان كاملي نبوده است و اين بيان را از آيات قرآن مي‌توان دريافت.

آیا ابوبکر ایمان داشت ؟؟

يكي از بزرگترين امتيازاتي كه براي ابوبكر ذكر مي‌كنند و او را از همگان برتر و شايسته خلافت مي‌دانند اين است كه ابوبكر با پيامبر در غار بوده است وآيه‌‌ي غار براي پيامبر و ابوبكر نازل شده است.

آيه 40 سوره توبه : «إِلَّا تَنصُرُوهُ فَقَدْ نَصَرَهُ اللّهُ إِذْ أَخْرَجَهُ الَّذِينَ كَفَرُوا ثَانِيَ اثْنَيْنِ إِذْ هُمَا فِي الْغَارِ إِذْ يَقُولُ لِصَاحِبِهِ لاَتَحْزَنْ إِنَّ اللّهَ مَعَنَا فَأَنْزَلَ اللّهُ سَكِينَتَهُ عَلَيْهِ وَأَيَّدَهُ بِجُنُودٍ لَمْ تَرَوْهَا وَجَعَلَ كَلِمَةَ الَّذِينَ كَفَرُوا السُّفْلى‏ وَكَلِمَةُ اللّهِ هِيَ الْعُلْيَا وَاللّهُ عَزِيزٌ حَكِيمٌ» «اگر او را يارى نكنيد، خداوند او را يارى كرد، آن هنگام كه كافران او را (از مكه) بيرون كردند، در حالى كه دومين نفر بود؛ در آن هنگام كه آن دو در غار بودند،او به همراه خود مى‏گفت: «غم مخور، خدا با ماست» در اين موقع، خداوند سكينه خود را بر او(پيامبر) فرستاد، و با لشكرهايى كه مشاهده نمى‏كرديد، او را تقويت نمود؛ و گفتار كافران را پايين قرار داد، و سخن خدا، بالا است؛ و خداوند عزيز و حكيم است»

همان طور كه درتاريخ نقل شده است هنگامي كه رسول گرامي اسلام به خاطر توطئه قتل ايشان توسط مشركين، از مكه به سمت مدينه در حال هجرت بودند، به دلايلي به مدت سه روز در غار پنهان شدند و پس از آن به سمت مدينه رهسپار شدند و در اين سه روز آن كسي كه همراه پيامبر و در غار بود ابوبكر بود.

دقت كنيد كه تمامي ضمايري كه در آيه‌ي شريفه آمده است، مفرد است و فقط يك جا خداوند ضمير مثني براي دو نفر آورده است.(اذ هما في الغار) در واقع خداوند مي‌فرمايد مشركين فقط پيامبر را اخراج كردند و خداوند فقط پيامبر را ياري كرد، و از دو نفري كه در غار بودند خداوند سكينه و آرامش را فقط براي پيامبر نازل كرد و فقط پيامبر را با لشكرهاي غيبي كمك نمود در حالي كه دو نفر در غار بودند.

از طرف ديگر درهر كجاي قرآن كه سخن از انزال و فرستادن سكينه و آرامش به ميان‌آمده است، خداوند آن را براي پيامبر اكرم و همه مؤمنين قرار داده است :

«ثُمَّ أَنْزَلَ اللّهُ سَكِينَتَهُ عَلَى‏ رَسُولِهِ وَعَلَى الْمُؤْمِنِينَ وَأَنْزَلَ جُنُوداً لَمْ تَرَوْهَا وَعَذَّبَ الَّذِينَ كَفَرُوا وَذلِكَ جَزَاءُ الْكَافِرِينَ (توبه 26)» «سپس خداوند «سكينه‏» خود را بر پيامبرش و بر مؤمنان نازل كرد; و لشكرهايى فرستاد كه شما نمى‏ديديد; و كافران را مجازات كرد؛ و اين است جزاى كافران»

و يا در سوره فتح آيه چهار خداوند مي فرمايد «هُوَ الَّذِي أَنزَلَ السَّكِينَةَ فِي قُلُوبِ الْمُؤْمِنِينَ لِيَزْدَادُوا إِيمَاناً مَعَ إِيمَانِهِمْ وَلِلَّهِ جُنُودُ السَّماوَاتِ والْأَرْضِ وَكَانَ اللَّهُ عَلِيماً حَكِيماً» «او كسى است كه آرامش را در دلهاى مؤمنان نازل كرد تا ايمانى بر ايمانشان بيفزايند؛ لشكريان آسمانها و زمين از آن خداست، و خداوند دانا و حكيم است.»

و در سوره فتح آيه 26 خداوند مي فرمايد «.... فَأَنزَلَ اللَّهُ سَكِينَتَهُ عَلَى‏ رَسُولِهِ وَعَلَى الْمُؤْمِنِينَ وَأَلْزَمَهُمْ كَلِمَةَ التَّقْوَى‏ وَكَانُوا أَحَقَّ بِهَا وَأَهْلَهَا وَكَانَ اللَّهُ بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ عَلِيماً» «.... خداوند آرامش و سكينه خود را بر فرستاده خويش و مؤمنان نازل فرمود و آنها را به حقيقت تقوا ملزم ساخت، و آنان از هر كس شايسته‏تر و اهل آن بودند و خداوند به همه چيز دانا است.»

و اين نكته بسيار بسيار قابل توجه است كه چرا در آيه غار هيچ گونه مومنين را شركت نمي‌دهد و فقط مي‌فرمايد آرامش براي پيامبر نازل شد «فَأَنْزَلَ اللّهُ سَكِينَتَهُ عَلَيْهِ». آيا اين فضيلت به حساب مي‌آيد كه از دو نفر فقط براي يك نفر آرامش الهي و سكينه فرستاده شود ؟

طبق آيه‌ي چهارم سوره‌ي مباركه‌ي فتح، سكينه ايماني است كه بر ايمان مؤمن افزوده مي‌شود، «إِيمَاناً مَعَ إِيمَانِهِمْ»، يعني شرط نزول سكينه ايمان است. به راستي چرا براي ابوبكر سكينه نازل نشد؟! و آيا باز هم مي‌توان او را مؤمن خطاب كرد؟

 توجه شود كه اهل سنت در بيان اينكه اين آيه، بزرگترين فضيلت ابوبكر است گفته‌اند كه حزن او براي جان پيامبر بوده است. بيان شد كه اگر حزن او امر مطلوبي بوده است هرگز پيامبر از آن نهي نمي‌كرد.

در اينجا نكته‌اي بسيار ظريف در اين آيه وجود دارد و آن اينكه چرا رسول الله ابوبكر را از محزون بودن نهي كردند و او را از ترسيدن نهي نكردند.

بيان مطلب اين است كه حزن مربوط به مسائلي است كه گذشته است و قبلا اتفاق افتاده و خوف مربوط به مسائلي است كه بعدا به وقوع مي‌پيوندند و يا احتمال به وقوع پيوستن آن وجود دارد[5]. حال سؤال اينجاست كه مگر چه اتفاقي افتاده بود كه ابوبكر از آن محزون شده بود؟ اگر بر جان پيامبر نگران بود بايد رسول الله او را از ترسيدن نهي مي‌كرد و نه از محزون بودن، ولي پيامبر او را از حزن نهي فرمود، يعني ابوبكر به خاطر اتفاقي كه در گذشته افتاده است ناراحت بود. حال چه اتفاقي در گذشته افتاده است؟

آيا او از همراهي با پيامبر محزون بود؟ آيا ابوبكر از اينكه با پيامبر در غار همراه شده است و شهر مكه را رها كرده محزون بود؟ به همين دليل است كه با اينكه ابوبكر محزون بود ولي خداوند براي پيامبر سكينه و آرامش نازل مي‌كند!!!



[1]  مسند احمد بن حنبل، 5/662 حديث 19796

[2]  معجم الكبير 6/269 حديث 6184

[3]  مسند احمد بن حنبل 4/368؛ اينكه حضرت علي عليه السلام اول كسي است كه اسلام و ايمان آورده است در كتب متعددي بيان شده است. رجوع كنيد به تاريخ‌الاسلام ذهبي، عهد الخلفاء الراشدين ص 624، تاريخ الامم الاسلامية 1/400.

[4]  تاريخ طبري 2/316

[5]  همان گونه كه در داستان مادر حضرت موسي مي‌خوانيم «وَأَوْحَيْنَا إِلَى‏ أُمِّ مُوسَى‏ أَنْ أَرْضِعِيهِ فَإِذَا خِفْتِ عَلَيْهِ فَأَلْقِيهِ فِي الْيَمِّ وَلاَ تَخَافِي وَلاَ تَحْزَنِي إِنَّا رَادُّوهُ إِلَيْكِ وَجَاعِلُوهُ مِنَ الْمُرْسَلِينَ (قصص7)» «ما به مادر موسى الهام كرديم كه: او را شير ده و هنگامى كه بر او ترسيدى، وى را در دريا بيفكن و نترس و غمگين مباش، كه ما او را به تو بازمى‏گردانيم، و او را از رسولان قرار مى‏دهيم» و در آيه 13 همين سوره مي‌خوانيم «فَرَدَدْنَاهُ إِلَى‏ أُمِّهِ كَيْ تَقَرَّ عَيْنُهَا وَلاَ تَحْزَنَ» «ما او را به مادرش بازگردانديم تا چشمش روشن شود و غمگين نباشد» دقت كنيد كه طبق بيان اين آيات نوراني، هنگامي كه خطر مرگ حضرت موسي بود، و احتمال وقوع اين كار در آينده بود، مادر جناب موسي ترسيد و هنگامي كه حضرت موسي به دست فرعونيان افتاد، مادر موسي محزون و غمگين شد.



+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 4:39  توسط عبدالله عاصی  | 


او که بود ؟

او کسی بود که

در خانه ی خدا به دنیا آمد، بیت اللهی که حضرت آدم بنا نهاده بود و ابراهیم علیه السلام تجدید بنا کرد، خانه ای که تمامی انبیاء و اولیاء به دور آن طواف کرده و می کنند محل تولد علی علیه السلام شد.

در همان ماههای نخستین زندگی پربرکتش به خانه ی رسول خدا رفت و تمام فضائل و خصلتهای رسول خدا را در خود جای داد و شد «علی منی و انا من علی» .....

اولین کسی بود که به رسول خدا ایمان آورد و اولین کسی بود که او را یاری کرد و اولین کسی بود که پشت سر او نماز خواند و اولین کسی بود که قرآن را شنید .....

در سیزده سالگی جانشین و وصی رسول خدا شد، در هجده سالگی با رسول خدا به شعب ابی طالب رفت، جایی که سخنی از ابوبکر و عمر و عثمان نبود او مدافع رسول خدا بود.

در بیست و سه سالگی جان خود را فدای رسول خدا کرد، نفس پیامبر فدای او شد.

در بیست و پنج سالگی اولین شمشیر را بر فرق دشمن فرود آورد. کسی که تا کنون نزد هیچ کس هنر جنگ و رزم نیاموخته است به یکباره قوی ترین پهلوان عرب شناخته شد. یلان عرب با شنیدن نام او قالب تهی می کردند .....

در سی و سه سالگی به عنوان امیرالمومنین، جانشین رسول خدا، امام مردم و رهبر جهانیان معرفی شد.

در همان سال رسول خدا از دنیا رفت و دختر خود را هم با خود برد.

آری علی علیه السلام در سال چهل هجری شهید نشد، علی آن زمان شهید شد که فاطمه ی زهرا شهید شد.

۲۵ سال درغم زهرا اشک ریخت و ناله زد و هیچ کسی غیر از چاه سخن او را نشنید ......

پنج سال هم اسیر مشتی جاهل و نادان و خودخواه شد.

و در شب نزول قرآن جسم علی هم به سمت آسمانها شتافت .

علی علیه السلام کسی است بیش از صد آیه از قرآن در فضائل او و اهل بیت او نازل شده است. از آیه ی ولایت و غدیر و انفاق و مباهله و تطهیر و سقایت گرفته تا سوره انسان و عادیات و قدر و ..... .

او کسی است که فضائل او ورد زبان رسول خدا بود:

علی از من است و منم از اویم.

من و علی دو پدر این امتیم.

من و علی از یک درختیم و دیگران از درختانی دیگر.

علی جان من است، جنگ با او جنگ با من است و آشتی با او آشتی با من است، محبت او محبت من و دشمنی با او دشمنی با من است.

یک ضربه ی علی برتر از عبادت جن و انس تا قیامت است.

علی نماد اسلام و ایمان است.

حب علی ایمان و بغض او کفر است.

ولایت علی ولایت خداست، حب علی عبادت خداست، اطاعت علی فریضه ی خداست و ....... .

اگر ذره ای از این فضائل به جمادات گفته می شد از دل آنها اشک بیرون می آمد ولی عجیب است که چه انسانهایی بودند آنها که همه ی اینها را می دیدند و با علی دشمنی می کردند..... .

و او که در خانه ی خدا به دنیا آمده بود در خانه ی او هم از دنیا رفت

و چه غمی بزرگتر از اینکه همه ی عالمیان یتیم شدند .......

 



+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 1:57  توسط عبدالله عاصی  | 


سبقت در ايمان:

علاوه براينكه حضرت علي عليه‌السلام ازنظر درجه‌ي ايماني پس از پيامبر بالاترين ايمان را داشتند، ايشان اولين كسي بودند كه به پيامبر ايمان آوردند، البته اهل سنت بر اين عقيده هستند كه ابوبكر اولين مؤمن به پيامبر بوده است، در حاليكه قرائن و شواهد و دلايل بسيار زيادي مبني بر تقدم ايمان اميرالمؤمنين علي عليه‌السلام وجود دارد.

اولين دليل، حديث يوم‌الدار است.

اولين روزي كه رسول گرامي اسلام مأمور شدند كه پس از سه سال دعوت نهاني، رسالت خود را آشكار كنند، حضرت علي عليه‌السلام را براي دعوت كردن از قريش به سمت آنان فرستادند. در آن سه سال، دعوت پيامبر مخفي بود و كسي خبر نداشت كه چه كسي به آن حضرت ايمان آورده است، بنابراين سخن گفتن از اينكه ابوبكر اولين مؤمن به آن حضرت بوده است سخني بيهوده است زيرا چه بسا افرادي قبل از او ايمان آورده بودند ولي به دليل اينكه دعوت پيامبر مخفي بود، ايمان خود را آشكار نمي‌كردند، ولي ازاينكه رسول گرامي اسلام علي عليه‌السلام را نزد قريشيان فرستاده است و از اينكه در اولين دعوت آشكار خود در يوم‌الدار حضرت علي عليه‌السلام به ايشان ايمان آورد، مي‌توان دريافت كه ايشان اولين كسي بودند كه به پيامبرايمان آوردند.

از طرف ديگر طبق نقل تمامي تواريخ، حضرت علي عليه‌السلام در دامان پيامبرگرامي اسلام بزرگ شدند و هميشه همراه پيامبر بودند. خود ايشان در خطبه 192 نهج البلاغه (معروف به خطبه قاصعه) مي‌فرمايند «پيامبر مرا در اتاق خويش مي‌نشاند، در حاليكه كودك بودم مرا در آغوش خود مي‌گرفت و در بستر مخصوص خود مي‌خوابانيد، بدنش را به بدن من مي‌چسباند و بوي پاكيزه خود را به مشام من مي‌رساند و گاهي غذايي را لقمه لقمه در دهانم مي‌گذاشت، هرگز دروغي در گفتار من و اشتباهي در كردارم نيافت.

از همان لحظه‌اي كه پيامبر را از شير گرفتند، خداوند بزرگترين فرشته خود را مأمور تربيت پيامبر كرد تا شب و روز او را به راه‌هاي بزرگواري و راستي و اخلاق نيكو راهنمايي كند، و من همواره با پيامبر بودم چونان فرزندي كه همواره با مادر است. پيامبر هر روز نشانه تازه‌اي از اخلاق نيكو را برايم آشكار مي‌فرمود، و به من فرمان مي‌داد كه به او اقتداء نمايم. پيامبر چند ماه از سال را در غارحراء مي‌گذراند، تنها من او را مشاهده مي‌كردم و كسي جز من او را نمي‌ديد، در آن روزها درهيچ خانه‌اي اسلام راه نيافت جز خانه‌ي رسول خدا كه خديجه هم در آن بود و من سومين آنان بودم. من نور وحي و رسالت را مي‌ديدم و بوي نبوت را مي‌بوييدم، من هنگامي كه وحي بر پيامبر نازل شد ناله شيطان را شنيدم، گفتم اي رسول خدا اين ناله‌ي كيست؟ گفت شيطان است كه از پرستش خويش مأيوس گرديد و فرمود همانا تو آنچه را من مي‌شنوم مي‌شنوي و آنچه را كه من مي‌بينم مي‌بيني جز اينكه تو پيامبر نيستي بلكه وزير من بوده و به راه خير مي‌روي»

طبق فرمايش خود حضرت علي عليه‌السلام ايشان اولين كسي بودند كه به رسول گرامي اسلام ايمان آوردند و حتي ايشان نور وحي را هم مي‌ديدند. و اين، علاوه بر اينكه مثبِت ادعاي ماست مبني بر اينكه اولين مؤمن حضرت علي عليه‌السلام بوده است، به معناي جداناپذيري امامت و نبوت است، يعني اينكه حضرت علي عليه‌السلام نفس رسول خداست بدين معناست كه امامت نفس نبوت و امام، نفس نبي است و كسي كه يكي از اين دو را نداشته باشد گويي كه هيچ كدام را ندارد.



+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 16:11  توسط عبدالله عاصی  | 


در دو بخش قبل بحثی پیرامون علم به میان آمد و مقایسه ای بین علم امیرالمومنین علی علیه السلام و علم خلفای دیگر انجام شد.

دومین ملاک برتری در قرآن ایمان است.

«يَرْفَعِ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنكُمْ وَالَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجَاتٍ» «خداوند كسانى را كه ايمان آورده‏اند (يك درجه) و كسانى را كه علم به آنان داده شده چند درجه بالا مي‌برد» در اين آيه‌ي شريفه علاوه بر علم، ايمان هم به عنوان ملاك برتري معرفي شده است و در سوره‌ي واقعه، سبقت درايمان است كه موجب مي‌شود انسان جزء مقربون قرار گيرد «وَالسَّابِقُونَ السَّابِقُونَ * أُولئِكَ الْمُقَرَّبُونَ» (واقعه/10و11)

حال بايد ديد كه چه كسي مؤمن است و چه كسي در ايمان از همگان سبقت گرفته است؟

ايمان:

در سوره‌ي توبه مي‌خوانيم «أَجَعَلْتُمْ سِقَايَةَ الْحَاجِّ وَعِمَارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ كَمَنْ آمَنَ بِاللّهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ وَجَاهَدَ فِي سَبِيلِ اللّهِ لاَيَسْتَوُونَ عِندَ اللّهِ وَاللّهُ لاَيَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ * الَّذِينَ آمَنُوا وَهَاجَرُوا وَجَاهَدَوا فِي سَبِيلِ اللّهِ بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنفُسِهِمْ أَعْظَمُ دَرَجَةً عِندَ اللّهِ وَأُولئِكَ هُمُ الْفَائِزُونَ * يُبَشِّرُهُمْ رَبُّهُمْ بِرَحْمَةٍ مِنْهُ وَرِضْوَانٍ وَجَنَّاتٍ لَهُمْ فِيهَا نَعِيمٌ مُقِيمٌ * خَالِدِينَ فِيهَا أَبَداً إِنَّ اللّهَ عِندَهُ أَجْرٌ عَظِيمٌ» (توبه/19-22) «آيا سيراب كردن حجاج، و آباد ساختن مسجد الحرام را همانند كسى قرار داديد كه به خدا و روز قيامت ايمان آورده، و در راه او جهاد كرده است؟(اين دو،) نزد خدا مساوى نيستند و خداوند گروه ظالمان را هدايت نمى‏كند * آنها كه ايمان آوردند، و هجرت كردند، و با اموال و جانهايشان در راه خدا جهاد نمودند، مقامشان نزد خدا برتر است و آنها پيروز و رستگارند * پروردگارشان آنها را به رحمتى از ناحيه خود، و رضايت و باغهايى از بهشت بشارت مى‏دهد كه در آن، نعمتهاى جاودانه دارند * همواره و تا ابد در اين باغها خواهند بود زيرا پاداش عظيم نزد خداوند است»

در شأن نزول اين آيه آمده است كه روزي عباس و شيبه بر سر افتخارات خود با يكديگر مشغول صحبت بودند، عباس مي‌گفت من به حجاج آب مي‌دهم واين افتخار به هيچكس داده نشده و شيبه مي‌گفت من كليد دارد خانه كعبه هستم واين افتخار از همه افتخارات بزرگ تر است. همين موقع اميرالمؤمنين علي عليه‌السلام رسيد، وقتي از جريان اطلاع پيدا كردند فرمودند من افتخاري دارم كه شما نداريد و آن اين است كه من با شمشير جهاد كردم تا شمابه خدا و پيامبر ايمان آورديد. آنها ناراحت شدند و همگي به همراه حضرت علي نزد پيامبر آمدند و به ايشان از حرفهاي حضرت علي شكايت كردند كه در اين هنگام اين آيه نازل شد.[1] طبق اين آيه برتري مقام حضرت علي عليه‌السلام به خاطر ايمان و جهاد است نه به خاطر سن و خويشاوندي و .... .

علاوه بر اينكه در اين آيه خداوند به طور صريح و واضح شهادت به برتري درجه اميرالمؤمنين علي عليه‌السلام داده است طبق آيات ديگر هم مي‌توان دريافت كه مقام اميرالمؤمنين از بقيه برتر است؛ زيرا همان‌گونه كه در بخش امامت در قرآن مطرح شد، طبق آيات «وَمِنَ النَّاسِ مَن يَشْرِي نَفْسَهُ ابْتِغَاءَ مَرْضَاتِ اللّهِ» و «الَّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوَالَهُم بِاللَّيلِ وَالنَّهَارِ سِرّاً وَعَلاَنِيَةً» اميرالمؤمنين تنها كسي است كه به عنوان انفاق كننده جان و مال در قرآن معرفي شده است پس ايشان هستند كه «أَعْظَمُ دَرَجَةً عِندَ اللّهِ»؛

حال آيا با اين وجود فضيلت‌هايي مثل چند ساعت همراهي با پيامبر و مسن بودن مي‌تواند دليل برتري باشد؟؟ توجه شود كه درهيچ آيه‌اي از قرآن صحبت از ايمان هيچ‌كدام از خلفاي سه‌گانه به ميان نيامده است، در حاليكه در اين آيه سخن از ايمان و برتري و پيروزي و رستگاري اميرالمؤمنين علي عليه‌السلام است. به راستي چرا فقط درمورد ايمان حضرت علي در قرآن آيه نازل شده است؟ چرا درمورد ايمان هيچ مسلمان ديگري سخن به ميان نيامده است؟ آيا ذكر ايمان حضرت علي نشان از نهايت ايمان ايشان نيست؟



[1]  تفسير درالمنثور سيوطي جلد 2 لباب النقول ص 262



+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 17:46  توسط عبدالله عاصی  | 


در قسمت قبل بحثی پیرامون علم خلیفه دوم به میان آمد

اکنون می خواهیم سخنی پیرامون علم امیرالمومنین علی علیه السلام داشته باشیم

گرچه کمی بحث زیاد است ولی سعی کنید تا انتهای آن را بخوانید .....

در داستان حضرت سليمان كه در سوره نمل آمده است، اينگونه مي‌خوانيم «قَالَ يَا أَيُّهَا الْمَلَؤُا أَيُّكُمْ يَأْتِينِي بِعَرْشِهَا قَبْلَ أَن يَأْتُونِي مُسْلِمِينَ» «(سليمان) گفت: اى بزرگان كدام يك از شما تخت او را براى من مى‏آورد پيش از آنكه به حال تسليم نزد من آيند؟» (نمل/38)

دراينجا يكي از درباريان حضرت سليمان اينگونه گفت «قالَ الَّذِي عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْکِتابِ أَنَا آتِيکَ بِهِ قَبْلَ أَنْ يَرْتَدَّ إِلَيْکَ طَرْفُکَ فَلَمّا رَآهُ مُسْتَقِرّاً عِنْدَهُ قالَ هذا مِنْ فَضْلِ رَبِّي» «كسى كه دانشى از كتاب داشت گفت: «پيش از آنكه چشم بر هم زنى، آن را نزد تو خواهم آورد» و هنگامى كه(سليمان) آن (تخت) را نزد خود ثابت و پابرجا ديد گفت: اين از فضل پروردگار من است، تا مرا آزمايش كند كه آيا شكر او را بجا مى‏آورم يا كفران مى‏كنم؟ و هر كس شكر كند، به نفع خود شكر مى‏كند و هر كس كفران نمايد (بزيان خويش نموده است، كه) پروردگار من، غنى و كريم است» (نمل/40) دقت شود کسي که مقداري از علم کتاب داشت، توانست در نظام تکوين تصرف کرده و تاج و تخت بلقيس ملکه سبا را از راه بسيار دور و در کمتر از يک چشم به هم زدن نزد سليمان حاضر کند. از اين آيه به خوبي استفاده مي‏شود که اگر کسي از کتاب خدا اطلاع داشته و به آن عالم باشد، قدرت تصرّف در کائنات را دارد که همان ولايت تکويني است.

در آيه‏اي ديگر مي‏خوانيم: «قُلْ کَفي بِاللَّهِ شَهِيداً بَيْنِي وَبَيْنَکُمْ وَمَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْکِتابِ» «بگو تنها گواه بين من و شما، خدا و کسي که داناي حقيقي به کتاب خدا است کافي خواهد بود.» (رعد/43)

از اين آيه نيز استفاده مي‏شود که خداوند متعال و گروهي ديگر که عالم به کلّ کتابند بين پيامبر و مردم شاهد بوده و شهادت خواهند داد. هم‏چنين بر مي‏آيد، جماعتي هستند که عالم به کل کتابند؛ زيرا لفظ «مَن» دلالت بر عموم دارد.

از طرف ديگر در قرآن کريم مي‏خوانيم «إِنَّهُ لَقُرْآنٌ کَرِيمٌ، فِي کِتابٍ مَکْنُونٍ، لا يَمَسُّهُ إِلاَّ الْمُطَهَّرُونَ» «همانا آن، قرآن کريمي‌است که در کتابي پنهان جاي دارد. و جز پاکان نمي‏توانند به آن دست يابند.» (واقعه/77-79)

اين آيه مانند آيه‌ي «بَلْ هُوَ قُرْآنٌ مَجِيدٌ * فِي لَوْحٍ مَحْفُوظٍ» است و در هر صورت در بزرگداشت قرآن است، مى‌خواهد قرآن را تجليل كند، بنابراين منظور از مس قرآن دست كشيدن به خطوط آن نيست، بلكه علم به معارف آن است، كه جز پاكان خلق كسى به معارف آن عالم نمى‌شود، چون فرموده : «قرآن در كتابى مكنون وپنهان است» و آيه‌ي «إِنَّا جَعَلْنَاهُ قُرْآناً عَرَبِيّاً لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ * وَإِنَّهُ فِي أُمِّ الْكِتَابِ لَدَيْنَا لَعَلِيٌّ حَكِيمٌ» (زخرف/3و4) نيز به آن اشاره مى‌كند. بنابراين منظور مس ظاهري و لمس كردن خطوط قرآن نيست، بلكه مراد مسّ باطني است، به اين معنا که به عمق قرآن نمي‏رسند مگر کساني که مطهّرند و طبيعتاً طهارت نيز باطني معنا مي‏شود؛ يعني کساني که از هر عيب و نقص و گناهي پاکند.

حال اين‏ مطهّران چه کساني‏اند؟

اين مطهرون و پاكان كساني نيستند جز اهل بيت پيامبر، كه مصداق آن در زمان پيامبر، اميرالمؤمنين،‌ حضرت زهرا و حسنين عليهم السلام بودند كه خداوند در مورد ايشان مي‌فرمايد «إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَکُمْ تَطْهِيراً» «همانا خدا چنين مي‏خواهد که هر رجس و پليدي را از شما خانواده نبوّت دور سازد و شما را از هر عيب پاک و منزه گرداند.»

پس اهل‌بيت عليهم‌السلام هستند كه به خاطر طهارتشان به علم كتاب دست يافته‌اند.

اين كتابي كه تنها اهل بيت به آن دسترسي دارند همان است كه خداوند فرمود «وَعِندَهُ مَفَاتِحُ الْغَيْبِ لاَيَعْلَمُهَا إِلَّا هُوَ وَيَعْلَمُ مَا فِي الْبَرِّ وَالْبَحْرِ وَمَا تَسْقُطُ مِن وَرَقَةٍ إِلَّا يَعْلَمُهَا وَلاَ حَبَّةٍ فِي ظُلُمَاتِ الْأَرْضِ وَلاَ رَطْبٍ وَلاَ يَابِسٍ إِلَّا فِي كِتَابٍ مُبِينٍ» «كليدهاى غيب، تنها نزد اوست و جز او، كسى آنها را نمى‏داند. او آنچه را در خشكى و درياست مى‏داند هيچ برگى نمى‏افتد، مگر اينكه از آن آگاه است و نه هيچ دانه‏اى در تاريكيهاى زمين، و نه هيچ تر و خشكى وجود دارد، جز اينكه در كتابى آشكار ثبت است» (انعام/59)

و در جاي ديگر مي‌خوانيم «وَمَا مِن دَابَّةٍ فِي الْأَرْضِ إِلاَ عَلَى اللَّهِ رِزْقُهَا وَيَعْلَمُ مُسْتَقَرَّهَا وَمُسْتَوْدَعَهَا كُلٌّ فِي كِتَابٍ مُبِينٍ» «هيچ جنبنده‏اى در زمين نيست مگر اينكه روزى او بر خداست او قرارگاه و محل نقل و انتقالش را مى‏داند همه اينها در كتاب آشكارى ثبت است» (هود/6)

و در مورد اين كتاب است كه مي‌خوانيم «وَمَا يَعْزُبُ عَن رَبِّكَ مِن مِثْقَالِ ذَرَّةٍ فِي الْأَرْضِ وَلاَ فِي السَّماءِ وَلاَ أَصْغَرَ مِن ذلِكَ وَلاَ أَكْبَرَ إِلَّا فِي كِتَابٍ مُبِينٍ» «و هيچ چيز در زمين و آسمان، از پروردگار تو مخفى نمى‏ماند حتى به اندازه سنگينى ذره‏اى، و نه كوچكتر از آن و نه بزرگتر، مگر اينكه در كتاب آشكار ثبت است» (يونس/61) پس چون اهل بيت به كتاب دسترسي دارند و همه چيز هم در كتاب وجود دارد در نتيجه اهل‌بيت عليهم‌السلام داراي علم غيب هستند.

همچنين از اينكه اهل‌بيت عليهم‌السلام داراي ولايت تكويني و علم به باطن همه چيز هستند مي‌توان دريافت كه آن مؤمنيني كه همراه با خدا و رسولش شاهد براعمال مردم هستند، اهل‌بيت عليهم‌السلام هستند كه ولايت آنها همان ولايت خدا و رسول است و آنان هستند كه از باطن و نهان همه چيز با خبر هستند و خداوند در مورد ايشان مي‌فرمايد: «وَقُلِ اعْمَلُوا فَسَيَرَى اللّهُ عَمَلَكُمْ وَرَسُولُهُ وَالْمُؤْمِنُونَ وَسَتُرَدُّونَ إِلَى‏ عَالِمِ الْغَيْبِ وَالشَّهَادَةِ فَيُنَبِّئُكُمْ بِمَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ (توبه/105)» «بگو: عمل كنيد خدا و پيامبر او و مؤمنان، اعمال شما را مى‏بينند و بزودى، بسوى عالِم نهان و آشكار، بازگردانده مى‏شويد و شما را به آنچه عمل مى‏كرديد، خبر مى‏دهد»

حال كه مشخص شد مراد از مؤمنيني كه شاهد بر اعمال مردم هستند كساني هستند كه از همه درجات ايمان را دارند و همانهايي هستند كه در طول عمر خود ذره‌اي از صراط مستقيم كنار نرفتند و افرادي هستند كه ولايت آنها همان ولايت خدا و رسول است و ايشان هم همان اهل‌بيت پيامبر هستند، بايد بيان كنيم كه خداوند در مورد مخالفت با اين مؤمنين مي‌فرمايد «وَ مَن يُشاقِقِ  الرَّسُولَ مِن بَعدِ ما تَبَيَّنَ لَه‌الهُدی وَ يَتَّبِع غَيرَ سَبِيلِ المُؤمِنِينَ نُوَلِّهِ ما تَوَلَّي وَ نُصلِهِ جَهَنَّمَ وَ ساءَت مَصِيراً» «و هر کسی که با رسول خدا مخالفت کند پس از آن که راه هدایت برای او تبیین شد و نیز کسی که راهی غیر از مؤمنین را، پیروی کند كسي را که ولیّ خود قرار داده ما هم اورا ولیّش قرار می‌دهیم (او را به‌ آن ولی وا می‌گذاریم) و به جهنم وارد می‌کنیم و آن بد بازگشت گاهی است.» (سوره نساء/115)

از طرف ديگر روشن است که سبیل مؤمنین به هیچ وجه نمی‌تواند مخالف سنت و سیره رسول اکرم صلی الله علیه و آله باشد؛ از سوی دیگر از آن جا که سنّت رسول صلی الله علیه و آله مصون از خطاست، لازمه‌ی جمع میان سنّت رسول و سبیل مؤمنین آن است که سبیل مؤمنین، راهی است که در آن گناه و خطا نیست و مصون از خطاست؛ لذا باید این سبیل، سبیل مؤمنین بدون خطا یا معصوم باشد نه سبیل هر گروه‌از مسلمانان؛ و از اينكه خداوند تنها اهل‌بيت عليهم‌السلام را به عنوان معصومين معرفي كرده است مي‌توان دريافت كه اين مؤمنين تنها و تنها اهل‌بيت عليهم‌السلام هستند.

همچنين از اينكه حقايق آيات الهي تنها در قلوب پاكان و مطهران جاي دارد و از اينكه تنها مطهرون، اهل‌بيت عليهم‌السلام هستند مي‌توان دريافت كه تنها اهل‌بيت مصداق «أُولوا الْعِلْمَ» هستند كه خداوند در مورد ايشان مي‌فرمايد «بَلْ هُوَ آيَاتٌ بَيِّنَاتٌ فِي صُدُورِ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ وَمَا يَجْحَدُ بِآيَاتِنَا إِلَّا الظَّالِمُونَ» (عنكبوت/49) «اين آيات روشنى است كه در سينه كساني كه به آنان علم عطا شده است جاى دارد و آيات ما را جز ستمگران انكار نمى‏كنند» آري، آيات قرآن تنها در سينه‌ي پاكان جاي مي‌گيرد و پاكان هم كساني نيستند مگر اهل‌بيت پيامبر عليهم‌السلام.

و اين نتيجه را حديثي از رسول گرامي اسلام تأييد مي‌كند. در كتب اهل سنت آمده است كه هنگامي كه آيه‌ي «وَتَعِيَها أُذُنٌ واعِيَةٌ» «و گوش هاى شنوا آن را دريابد و بفهمد» نازل شد، پيامبر اكرم صلى اللّه عليه وآله فرمودند «أنّ عليّاً هو الاُذن الواعية» «به راستى كه على همان گوش شنوايى است كه آن را به خاطر مى سپارد[1]» يعني قلب مقدّس امير مؤمنان على عليه السلام ظرف است براى آن چه از طرف خداوند متعال نازل مى‌شود.

نكته‌ي قابل توجه اينجاست كه هيچگاه حضرت علي عليه‌السلام ازديگران هيچ سؤالي نپرسيده است، در حاليكه بقيه‌ي صحابه‌ي پيامبر هر كدام به نوعي از نظر علمي ضعف داشته‌اند تا جايي كه خود عمربن‌خطاب بارها و بارها گفت «لَولا عَليّ لَهَلَكَ عُمَر[2]».

از طرف ديگر خداوند درمورد اولوا العلم مي‌فرمايد: «يَرْفَعِ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنكُمْ وَالَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجَاتٍ» «خداوند كسانى را كه ايمان آورده‏اند و كسانى را كه علم به آنان داده شده درجات عظيمى مى‏بخشد» پس طبق صريح آيات قرآني، اهل‌بيت عليهم‌السلام درجات عظيمي نسبت به ديگران دارند[3].

خداوند در آيه‌اي ديگر ايمان را از نتايج علم بيان مي‌كند و مي‌فرمايد «وَلِيَعْلَمَ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ أَنَّهُ الْحَقُّ مِن رَبِّكَ فَيُؤْمِنُوا بِهِ فَتُخْبِتَ لَهُ قُلُوبُهُمْ وَإِنَّ اللَّهَ لَهَادِ الَّذِينَ آمَنُوا إِلَى‏ صِرَاطٍ مُسْتَقِيمٍ (حج/54)» «(از بين بردن القائات شيطاني براي اين بود كه) آگاهان بدانند اين حقى است از سوى پروردگارت، و در نتيجه به آن ايمان بياورند، و دلهايشان در برابر آن خاضع گردد و خداوند كسانى را كه ايمان آوردند، بسوى صراط مستقيم هدايت مى‏كند»

از اينكه تنها مصداق اولوا العلم، اهل‌بيت عليهم‌السلام هستند و از اينكه علم مقدمه ايمان است مي‌توان دريافت كه مراد از راسخون في‌العلم اهل‌بيت عليهم‌السلام هستند كه خداوند مي‌فرمايد «وَمَا يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلَّا اللّهُ وَالرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ يَقُولُونَ آمَنَّا بِهِ كُلٌّ مِنْ عِندِ رَبِّنَا وَمَا يَذَّكَّرُ إِلَّا أُولُوا الْأَلْبَابِ» «تأويل آيات الهي را، جز خدا و راسخان در علم، نمى‏دانند، آنها مى‏گويند: ما به همه آن ايمان آورديم همه از طرف پروردگار ماست. و جز خردمندان، متذكر نمى‏شوند» اين آيه هم مانند آيه‌ي قبل ايمان را نتيجه‌ي علم معرفي كرده و طبق آياتي كه تاكنون بيان شد اهل‌بيت هستند كه صاحبان علم هستند، بنابراين ايشان هستند كه در ايمان گوي سبقت را از همگان ربوده‌اند.

پس تا اينجا به اين نتيجه رسيديم كه اهل‌بيت عليهم‌السلام مصداق «الرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ» و«أُولوا الْعِلْمَ» و«مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْکِتابِ» هستند.

حال به راستي كساني كه علم به كتاب و آيات الهي و تكوين و باطن همه چيز دارند، و راسخون درعلم و اولوا العلم هستند برتر هستند يا كساني كه ظاهر آيات قرآن را هم نمي‌دانند؟؟

ادامه دارد ........

[1]  تفسير طبرى: 29/35و36، تفسير الكشاف: 4/151، تفسير الدرّ المنثور: 8/267، مجمع الزوائد: 1/131، كنز العمال: 12/135 حديث 364269

[2]رجوع كنيد به الاستيعاب: 3 / 1103، الرياض النضره: 2 / 161 و جالب توجه اينكه مانند همين جمله از ابوبكر هم نقل شده است، وي گفته بود «لولا علي لهلك أبوبكر»؛ رجوع كنيد به فيض القدير: 4 / 357

[3]  و باز در جاي ديگري مي‌خوانيم «قُلْ آمِنُوا بِهِ أَوْ لاَ تُؤْمِنُوا إِنَّ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ مِن قَبْلِهِ إِذَا يُتْلَى‏ عَلَيْهِمْ يَخِرُّونَ لِلْأَذْقَانِ سُجَّداً (اسراء/107)» « بگو: خواه به آن ايمان بياوريد، و خواه ايمان نياوريد، كسانى كه پيش از آن به آنها علم داده شده، هنگامى كه (اين آيات) بر آنان خوانده مى‏شود، سجده‏كنان به خاك مى‏افتند...» اين آيه مانند آيه‌ي علم‌الكتاب است كه خداوند در آن مي‌فرمايد «بگو تنها گواه بين من و شما، خدا و کسي که عالم به کتاب خدا است کافي خواهد بود.» گويا شهادت وايمان اوتواالعلم كه تنها مصداق آن اهل‌بيت عليهم‌السلام هستند به تنهايي كفايت مي‌كند حتي اگرهيچكس ديگري هم ايمان نداشته باشد.



+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 19:44  توسط عبدالله عاصی  | 


چه كسي افضل است؟

از نظر مباحث كلامي، بحث از افضليت و برتري يك بحث فرعي است. يعني اختلاف اصلي بين شيعه و سني اختلاف بر سر نوع تعيين رهبر است، اهل سنت بر اين عقيده هستند كه امام و رهبر و جانشين پيامبر را مردم انتخاب مي‌كنند ولي شيعه بر اين عقيده هست كه امام بايد از جانب خدا تعيين و از طرف پيامبر ابلاغ شود. بحث انتخاب و انتصاب در جاي ديگري بايد پيگيري شود، در اين مقاله مي‌خواهيم ببينيم كه چه كسي برتر است و اصولا برتري و افضليت به چيست؟ يعني ملاك افضليت چيست؟ و چه كسي اين ملاك‌ها و خصوصيات را دارد؟

از نظر اهل سنت ابوبكر و عمر برحضرت علي عليه السلام برتري داشته، و ملاك آنان هم در برتري مواردي مانند مسن بودن، يارغار بودن، و اينگونه مسائل است. در اينجا مي‌خواهيم بررسي كنيم كه از نظر قرآن ملاك افضليت چيست؟

در قرآن کریم به چهار ملا ک علم وسبقت در ايمان و جهاد و تقوي تصریح شده است.

الف) علم؛

خداوند از طرفي دانايان را برتر از نادانان مي‌داند و می‌فرماید: «هَلْ يَسْتَوِي الَّذِينَ يَعْلَمُونَ وَالَّذِينَ لَا يَعْلَمُونَ» «آیا دانایان با نادانان برابرند؟» (زمر/39) و از طرف ديگر علم را يكي از شرايط لازم  برای حکومت بر مردم مي‌داند. بدیهی است که حاکم الهی باید تمامی ‌آیات الهي را به درستی بداند تا بتواند آن طور که خداوند راضی است امور جامعه‌اسلامی را تدبیر نماید. همان‌گونه كه مي‌فرمايد: «إِنّا أَنزَلنَا إِلَيکَ الکِتَابَ بِالحَقِّ لِتَحکُمَ بَينَ النَّاسِ بِمَا أَراکَ اللهُ وَ لَا تَکُن لِلخائِنينَ خَصِيماً» «ما اين كتاب را بحق بر تو نازل كرديم تا به آنچه خداوند به تو آموخته، در ميان مردم قضاوت كنى و از كسانى مباش كه از خائنان حمايت نمايى» (نساء/ 105)

و نيز مي‌فرمايد «وَأَنزَلْنَا إِلَيْكَ الذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنَّاسِ مَا نُزِّلَ إِلَيْهِمْ وَلَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ (نحل/44)» «و ما اين ذكر را بر تو نازل كرديم، تا آنچه به سوى مردم نازل شده است براى آنها روشن سازى و شايد انديشه كنند» اين دو آيه تصريح دارد كه پيامبر گرامي‌علاوه بر تلاوت آيات، مأمور بود تا مفاهيم و مضامين آن را بيان كند و اگر وظيفه ايشان تنها خواندن آيات بود به جاي «لِتُبَيِّنَ» و «لِتَحکُمَ» مي‌فرمود «لتقرأ» يا «لتتلي»؛ در واقع رسول الله علاوه بر فرمانروايي، مسئول ارشاد و تبليغ احكام و تبيين قرآن هم بودند و به طور مسلم پس از رحلت پيامبر، نياز جامعه اسلامي ‌به وجود شخصي كه امور مربوط به اين دو مقام را اداره كند همچنان باقي بود. بنابراين رهبر جامعه اسلامي بايد علم وسيع داشته باشد تا بتواند احكامي‌را كه قبلا وجود نداشته و الآن مورد نياز هست استنباط كرده و نيز مردم را از انحراف در دين نجات دهد. زيرا همان‌گونه كه گفتيم جانشين پيامبر مانند خود پيامبر وظيفه تبيين قرآن را دارد. خداوند در مورد جناب طالوت مي‌فرمايد «إِنَّ اللّهَ اصْطَفَاهُ عَلَيْكُمْ وَزَادَهُ بَسْطَةً فِي الْعِلْمِ وَالْجِسْمِ» «خدا او را بر شما برگزيده، و او را در علم و جسم، وسعت بخشيده است».

حال به راستي كدام‌يك از خلفا عالم به كتاب الهي بودند و در مورد علم آنان چه آيه يا حديثي آمده است؟

به راستي آيا كسي كه علم به ظاهر قرآن را هم ندارد مي‌تواند جانشين پيامبري شود كه يكي از وظايف او تبيين و تفسير قرآن است؟ و آيا او مي‌تواند معارف و احكام قرآن را به سراسر مملكت اسلامي منتقل كند؟ آري خلفاي سه گانه حتي به ظاهر قرآن هم علم نداشتند.

به عنوان مثال خليفه دوم در مورد کسى که آب پيدا نمى‌کند گفت: «من نماز نمى‌خوانم تا آب پيدا کنم»[1] در حاليكه خداوند در قرآن مجيد در دو سوره وظيفه چنين شخصي را بيان كرده است و فرموده است «فَلَمْ تَجِدُوا مَاءً فَتَيَمَّمُوا صَعِيداً طَيِّباً» (نساء 43 و مائده6) گويا اصلا اين دو آيه به گوش خليفه نرسيده بود.

و يا در داستاني ديگر، عمر بن خطاب، تصميم گرفت زنى را که در شش ماهگى فرزندش متولد شده بود، (به خيال اينكه او زنا كرده است) سنگسار کند. حضرت علي عليه السلام جلوي او را گرفت و فرمود خداي تعالي مي‌فرمايد «وَالْوَالِدَاتُ يُرْضِعْنَ أَوْلاَدَهُنَّ حَوْلَيْنِ كَامِلَيْنِ» «مادران فرزندانشان را دو سال كامل شير دهند» و نيز فرموده است «وَحَمْلُهُ وَفِصَالُهُ ثَلاَثُونَ شَهْرا» «دوران حمل و مدت شير خوارگي سي ماه است» در اين صورت شش ماه حمل اوست و 24 ماه مدت شيردادن اوست، پس بر او حدي نيست، عمر هم، آن زن را آزاد کرد و گفت: «لَولا عليٌ لَهَلَکَ عُمَر؛ اگر على نبود عمر هلاک مى‌شد[2]»

و نيزخليفه دوم به زيادىِ مهر زن‌ها اعتراض و مخالفت كرد. يکى از زنان به خليفه معترض شده و آيه 20 سوره نساء را خواند كه خداوند مي‌فرمايد «(اگر به يكي از زنان) مال فراوانى داده‌ايد، چيزى از آن را پس نگيريد» را خواند و خليفه را متوجه اشتباه خود كرد؛ يعنى خليفه به آيه‌ى شريفه‌ى قرآن توجه نداشت[3].

اين رفتارها به قدري زياد بود كه خود عمر بن خطاب مي‌گفت «کُلُّ النّاسِ أَعلَم مِن عُمَر»[4]؛ و يا در جاي ديگر گفته است «هر کس مى‌خواهد از قرآن سؤال کند، به نزد ابى بن کعب برود و هر کس مى‌خواهد از حلال و حرام سؤال کند، سراغ معاذ بن جبل برود و هر کس مى خواهد از واجبات سؤال کند، به نزد زيد بن ثابت برود و هر کس مى‌خواهد از مال و ثروت سؤال کند، نزد من بيايد که من خزانه‌دار مى‌باشم[5].» !!!

در مورد علم و دانش خليفه دوم همين بس که پسرش گفت: «تَعلّم عُمَر سورة البقرة في اثنَتي عَشرة سَنة فلمّا ختمها نَحر جزوراً؛ عمر سوره‌ى بقره را در دوازده سال! ياد گرفت و چون ختمش نمود، شترى قربانى کرد[6].» حالا حساب کنيد اگر يادگيرى سوره‌ى بقره ـ که کمتر از دو و نيم جزء قرآن است ـ 12 سال طول بکشد، تمام قرآن چه قدر طول مى‌کشد؟ (تقريبا 144 سال!!)

ادامه دارد ..........

[1]  مسند احمد بن حنبل، ج4، ص319 و در سنن ابي‌داوود، ج1، ص53 و سنن نسائي، ج1، ص60

[2]  سنن کبري، ج7، ص442 و تفسير رازي، ج7، ص484 و درّالمنثور سيوطى، ج1، ص288

[3]  تفسير ابن کثير، ج1، ص467 و درّالمنثور، ج2، ص133

[4]  تفسير قرطبي، ج14، ص227 و تفسير زمخشري، ج2، ص445 و تفسير سيوطي، ج5، ص229

[5]  اين خطبه در سنن کبرى بيهقي، ج6، ص210 و سيره‌ى عمر ابن‌جوزي، ص87 آمده است.

[6]  مراجعه کنيد به بيهقى در شعب‌الايمان و تفسير قرطبى، ج1 ص34 و ابن‌جوزى در سيره‌ى عمر، ص165 با سند صحيح از عبدالله بن عمر آورده است. از اين‌گونه ماجراها بسيار زياد اتفاق افتاده است و در تاريخ هم نقل شده است كه در اينجا به گوشه‌اي از آن اشاره شد.



+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 7:48  توسط عبدالله عاصی  | 


بسم رب الحیدر

ميلاد اميرمؤمنان، مولاي موحدان، ريشه ايمان و روح قرآن را به همه يگانه پرستان عالم تبريك عرض مي كنم.

گفتم ز چه کعبه را به عالم شرف است

وان خانه مطاف اهل دل صف به صف است

گفتا که گهر مايه ي ارج صدف است

اين عاصمه زادگاه مير نجف است

يا علي ذاتت ثبوت قل هو الله احد

نام تو نقش نگين امرالله الصمد

لم يلد از مادر گيتي و لم يولد چو تو

لم يكن بعد از نبي مثلت له كفوا احد

«پیامبر اکرم صلی الله علیه واله فرمودند: همانا كه علي علیه السلام حجت خداست بعد از من كفر به او كفر به خدا وشك در او شك به خدا و انكار او انكار خداست و ايمان به او ايمان به خداست. زیرا او برادر و وصی رسول الله (صلي‌الله‌عليه‌و‌آله‌وسلم) است و همچنین امام و مولای امت پیامبر می باشد و او ریسمان الهی است»

التماس دعا ...........



+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 12:35  توسط عبدالله عاصی  | 


شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها به روایت تاریخ ......... :

در این بخش به برخی از کتب اهل سنت که به ماجرای سوزاندن خانه وحی و شهادت کوثر نبی پرداخته اند اشاره می شود.

مصادر اول: برخی از تاریخ نویسان اهل تسنن حادثه یورش به خانه وحی را نیمه روشن و برخی تا حدی روشن بیان نموده‏اند که به نمونه‏هایی اشاره می‏شود :

 طبری: او که نسبت‏به خلفا تعصب خاصی دارد، به این مقدار اعتراف می‏کند: «اتی عمر بن خطاب منزل علی فقال: لاحر قن علیکم او لتخرجن الی البیعة[1]» «عمر بن خطاب در برابر خانه علی علیه السلام قرار گرفت و گفت: براستی [خانه را] بر روی شما به آتش می‏کشم و یا اینکه شما برای بیعت خانه را ترک گویید»

 ابن قتیبه دینوری: این نویسنده گامی فراتر رفته، می‏گوید: خلیفه نه تنها تهدید کرد، بلکه دستور داد که در اطراف خانه هیزم جمع کنند و افزود: «به خدایی که جان عمر در دست اوست! یا باید خانه را ترک کنید و یا اینکه خانه را آتش زده و می‏سوزانم» «وقتی به او گفته شد که دختر گرامی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله، فاطمه در خانه است، گفت: «هر چند فاطمه در آن باشد[2].

 ابن عبد ربه اندلسی می‏گوید: خلیفه به عمر ماموریت داد که متحصنان را از خانه بیرون کشد و اگر مقاومت کردند با آنان نبرد نماید، از اینرو عمر آتشی آورد که خانه را بسوزاند «فاقبل بقبس من النار علی ان یضرم علیهم الدار» در این موقع با فاطمه علیها السلام روبرو گردید، آن حضرت فرمود: فرزند خطاب! آمده‏ای خانه ما را به آتش بکشی؟ وی گفت: آری، مگر اینکه بسان دیگران با خلیفه بیعت نمایید[3].

شبیه اعترافات فوق را ابو الولید محب الدین محمد بن شخته الحنفی قاضی حنفیها در حلب متوفای سال 815 دارد[4]، احمد بن یحیی بلاذری متوفای 279[5]، ابی خیزرانه در کتاب غرر[6]، نیز چنین مطالبی دارند. و همچنین ابن واضح یعقوبی[7]، عمر رضا کحاله در کتاب «اعلام النساء» و ابراهیم بن عبدالله یمنی در کتاب «الاکتفاء» و ... این امور را ذکر کرده‏اند.

 مصادر دوم: گروهی از تاریخ نویسان اهل سنت ‏به آخرین مرحله از جسارت به خانه زهرا علیها السلام نیز اعتراف نموده‏اند، و صریحا گفته‏اند که عمر خانه علی علیه السلام و زهرا علیها السلام را آتش زد. از جمله :

 محمد بن عبدالکریم بن احمد شافعی، معروف به شهرستانی (579 - 548)، از ابراهیم بن سیار بن هانی، معروف به نظام، متوفای سال 231 - که از اعاظم شیوخ معتزله و استاد جاحظ بوده است - نقل کرده است که گفت: «... وکان عمر یصبح احرقوها بمن فیها وما کان فی الدار غیر علی وفاطمة والحسن والحسین علیهم السلام،[8] و عمر بود که فرمان داد خانه را با کسانی که در آن قرار دارند بسوزانند، در حالی که در خانه جز علی و فاطمه و حسن و حسین علیهم السلام کسی نبود»

مصادر سوم: مسعودی گفته است: «فَوَجَّهُوا اِلی مَنْزِلِهِ فَهَجَمُوا عَلَیْهِ وَ اَحْرَقُوا بابَهُ... وَ ضَغَطُوا سَیِّدَةَ النِّساءِ بِالْبابِ حَتّی اَسْقَطَتْ مُحْسِنا[9]؛ پس [عمر و همراهان] به خانه علی علیه‏السلام رو کردند و هجوم برده، خانه آن حضرت را به آتش کشیدند؛ با در به پهلوی سیده زنان عالم زدند؛ چنان که محسن را سقط نمود»

 نظّام، طبق نقل عبدالکریم بن احمد شافعی شهرستانی (548 - 479 ق.) می‏گوید: «اِنَّ عُمَرَ ضَرَبَ بَطْنَ فاطِمَةَ یَوْمَ الْبَیْعَةِ حَتّی اَلْقَتْ اَلْجَنینَ مِنْ بَطْنِها[10]؛ به راستی عمر در روز بیعت، ضربتی به فاطمه علیهاالسلام وارد کرد که بر اثر آن، جنین خویش را سِقط نمود»

همین قول را اسفرائینی (متوفای 429 ق.)، به نظّام نسبت داده و گفته است که او قائل بود: «اَنَّ عُمَرَ ضَرَبَ فاطِمَةَ وَ مَنَعَ میراثَ الْعِتْرَةِ؛ عمر فاطمه علیهاالسلام را زد و از ارث اهل بیت علیهم‏السلام جلوگیری کرد[11]»

 صفدی یکی دیگر از علمای اهل سنّت می‏گوید: «اِنَّ عُمَرَ ضَرَبَ بَطْنَ فاطِمَةَ یَوْمَ الْبَیْعَةِ حَتّی اَلْقَتْ اَلْمُحْسِنَ مِنْ بَطْنِها[12]؛ به راستی عمر آنچنان فاطمه علیهاالسلام را در روز بیعت زد که محسن را سِقط نمود»

 مقاتل بن عطیّه می‏گوید: «ابابکر بعد از آنکه با تهدید و ترس و شمشیر از مردم بیعت گرفت، عمر و قنفذ و جماعتی را به درب خانه علی و زهرا علیهماالسلام فرستاد. عمر هیزم را درِ خانه فاطمه جمع نمود و درب خانه را به آتش کشید، هنگامی که فاطمه زهرا علیهاالسلام پشت در آمد، عمر و اصحاب او جمع شدند و عمر آنچنان حضرت فاطمه علیهاالسلام را پشت در فشار داد که فرزندش را سقط نمود و میخ در به سینه حضرت فرو رفت [و بر اثر آن صدمات] حضرت به (بستر) بیماری افتاد تا آنکه از دنیا رفت[13]»

طبق نقل علماي اهل سنت، رسول الله هم واقعه شهادت حضرت زهرا را پيش‌بيني كرده بودند. جويني از علماي بزرگ اهل سنت[14]، نقل مي‌كند كه رسول خدا فرمودند «من هر وقت او را مي بينم ياد آن اتفاقي مي‌افتم که بعد از من برايش رخ خواهد داد. گويا مي بينم که ذلت در خانه وي داخل شده، حرمتش شکسته شده ، حقش غصب گرديده ، از ارثش محروم گرديده ،  پهلويش شکسته شده است و فرزند در رحمش سقط شده است در حاليکه صدا مي زند يا محمداه  ولي کسي جواب  او را نمي دهد.....  او اول کسي  است که از خانواده ام به من خواهد پيوست.  او د ر حالي  نزد من مي‌آيد كه اندوهگين و سختي کشيده و غمگين است و کشته (شهيد) شده است[15].

آري اين است مزد رسالت خاتم‌الانبياء و اين است عدالت صحابه ........... .

استدلال برخي از اهل سنت براي زير سؤال بردن شهادت حضرت زهرا اين است كه شجاعت و قدرت حضرت علي كجا بود؟ او كه فاتح خيبر بود و در تمامي جنگ‌ها كسي حريف او نبود، پس چرا در واقعه شهادت حضرت زهرا سكوت كرد؟

جواب : نكته اول اينكه حقايق تاريخي را با اين‌گونه سؤالات نمي‌توان زير سؤال برد. اين سؤال مانند اين است كه بگوييم با وجود اينكه پيامبر از حضرت علي شجاع تر بود ولي چرا به كساني كه به او سنگ مي‌زدند و فضولات حيوانات را بر سر او مي‌ريختند و توهين مي‌كردند با مهرباني رفتار مي‌كرد و در مقابل آنان سكوت مي‌كرد، پس چون كسي جرأت اين كار را نداشته، سنگ زدن به پيامبر جرياني دروغ است!!!

دوم اينكه به راستي چرا هنگامي سميه (مادر عمار) را در مقابل چشمان پيامبر آنقدر شكنجه كردند كه شهيد شد، رسول گرامي اسلام شمشير نكشيدند و ابوجهل و ياران او را نكشتند؟ به راستي چرا پس از اينكه چندين نفر از مسلمانان زير شكنجه مشركين شهيد شدند حضرت رسول امر به هجرت نمودند؟ چرا امر به جنگ ومقابله نكردند؟ آيا جز اين است كه ايشان يار و ياوري نداشتند؟ حضرت علي عليه السلام هم در واقعه شهادت حضرت زهرا به همين دليل دست به شمشير نبردند.

آري در واپسین روزهای زندگی پیامبر اکرم(ص)، چند تن از سران قبایل عرب، ادعای پیغمبری کردند. پس از انتشار خبر رحلت آن حضرت(ص)، شمار آنان بیشتر شد. افزون بر آن، شمار زیادی از قبایل عرب به بهانه های گوناگون شورش کرده، از اطاعت دولت مدینه سرپیچیدند. کار چهار تن از پیامبران دروغین، بسیار بالا گرفت و مناطق زیادی چون یمن، یمامه، عمان، نجد و... را تصرف کردند. اسود عنسی در یمن، مسیلمه کذاب در یمامه، طلیحه اسدی در نجد و سجاح در قبیله بنی حنیفه به آنها پیوستند. کار این پیغمبران دروغین و قبایل شورشی آن اندازه بالا گرفت که سراسر جزیرة العرب آن روز، آشفته شد و از کنترل دولت مدینه خارج شد. و تنها مکه، طائف و مدینه به اسلام وفادار ماندند. خطر آن قدر جدی بود که حتی مدینه نیز در خطر بود و شب و روز، بر راه های ورودی و کوچه ها، پاسبانی می‌دادند تا غافلگیر نشوند[16].

در چنین اوضاعی، پیامبر(ص)، از دنیا رفت و عده‌ای غاصبانه بر مسند خلافت نشستند.

همچنين علاوه بر خطرات موجود از طرف پیامبران دروغین، مشکلات داخلی و خارجی دیگری نیز وجود داشت. روشن است که وقتی رهبر یک حرکت بزرگ تاریخی که بنیان های جامعه آن روز را زیر و رو کرده و اندیشه و نظامی نوین برقرار نموده، از میان می‌رود، بهترین شرایط برای حرکت‌های ارتجاعی و ضد تکاملی فراهم می‌آید. حال اگر در داخل امت و در بین سران آن نیز درگیری بوجود آید، روشن است که امور آن جامعه و امت هیچ گاه به سامان نخواهد رسید و چه بسا، نتایج همه حرکت های قبلی نیز از دست برود. در صدر اسلام نیز دقیقا همین شرایط پدید آمد. دشمنان خارجی حرکت عظیم اسلام، همانند روم و ایران آن زمان، از یک سو و مخالفان و عناصر ارتجاعی داخلی از سوی دیگر، منتظر فراهم آمدن شرایطی بودند تا نهال نو رسته اسلام را از بیخ بر کنند. اگر فرضا علی(ع) برای احقاق حق دست به شمشیر می برد، مسلما جنگ دامنه داری پدید می آمد که پایان آن چیزی جز از بین رفتن زحمات پیامبر(ص) نبود.



[1]  تاریخ طبری (چاپ از دایرة ا لمعارف)، ج‏3، ص‏202; شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج‏2، ص‏56

[2]  الامامة والسیاسة، ج‏2، ص‏12؛ اعلام النساء، ج‏3، ص‏1205

[3]  عقدالفرید، ج‏4، ص‏260; تاریخ ابی الفداء، ج‏1، ص‏156; اعلام النساء، ج‏3، ص‏1207

[4]  شرح ابن ابی الحدید، ج‏2، ص‏19 و ج‏1، ص‏134؛ ریاحین الشریعه، ج‏1، ص‏285

[5]  انساب الاشراف، ج‏1، ص‏586؛ تلخیص الشافی، ج‏3، ص‏76

[6]  نهج الحق و کشف الصدق، ص‏271

[7]  تاریخ یعقوبی، ج‏2، ص‏126

[8]  ملل و نحل، شهرستانی، ج‏1، ص‏57 (چاپ ایران) و در چاپ غیر ایران، ص‏72

[9]  اثبات الوصیة، مسعودی، (چاپ بیروت) ص153 و در برخی چاپها ص 23 ـ 24

[10]  الملل و النحل، عبدالکریم شهرستانی، ج1، ص57

[11]  اَلفرقُ بین الفرق، عبدالقاهر الاسفرائینی، ص107

[12]  الوافی بالوفیات، صفدی، ج5، ص347

[13]  «اَرْسَلَ عُمَرَ وَ قُنْفُذا وَ جَماعَةً اِلی دارِ عَلیٍّ وَ فاطِمَةَ علیهماالسلام وَ جَمَعَ عُمَرُ الْحَطَبَ عَلی دارِ فاطِمَةَ وَ اَحْرَقَ بابَ الدّارِ وَ لمّا جائَتْ فاطِمَةُ خَلْفَ الْباب تَعَدَّدَ عَمَرُ وَ اَصْحابُهُ وَ عَصَرَ عُمَرُ فاطِمَةَ علیهاالسلام خَلْفَ البابِ حَتّی اَسْقَطَتْ جَنینَها وَ نَبَتَ مِسْمارُ الْبابِ فی صَدْرِها وَ سَقَطَتْ مَریضةً حَتّی ماتَتْ» الامامة والخلافة، مقاتل بن عطیة، ص160 ـ 161

[14]  ذهبي در مورد او مي‌گويد امام و پيشوا محدث يگانه و كامل و فخر اسلام و با ديانت و صالح  بود. تذکرة الحفاظ  ج 4 ، ص  1505- 1506 ، رقم 24

[15]  فرائد السمطين  ج2 ، ص 34 و 35

[16]  تاریخ طبری، حوادث سال 11 هجری



+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 17:13  توسط عبدالله عاصی  | 


شهادت حضرت زهرا افسانه يا واقعيت:

مدتي است كه برخي مدعي شده‌اند كه حضرت زهرا سلام الله عليها شهيد نشده است، ابتدا تا حد امكان اين واقعه را بررسي مي‌كنيم و بعد به سؤالاتي كه پيرامون اين ماجرا مطرح شده است پاسخ داده مي‌شود.

1.       در كتب تاريخي حديثي نقل شده است كه رسول الله فرزندان پسر اميرالمؤمنين علي عليه السلام و حضرت زهرا سلام الله عليها را حسن و حسين و محسن ناميدند[1]، حال اگر شهادت حضرت زهرا و سقط شدن حضرت محسن واقعيت ندارد پس محسن فرزند حضرت زهرا چه شد؟ چرا در تاريخ هيچ اطلاعي از زندگي او نيست ؟ قبر او كجاست ؟

2.       اگر حضرت زهرا شهيد نشده است پس چرا مدتي كوتاهي پس از پيامبر (75 روز) از دنيا رفتند؟ آيا از غم دوري پيامبر از دنيا رفتند؟ چگونه است كه با وجود مدارك فراوان مبني بر شهادت حضرت زهرا، باز هم برخي منكر شهادت ايشان شده‌اند، آنگاه از كجا متوجه شده‌اند كه حضرت زهرا از داغ رسول الله رحلت كردند؟ آيا مدركي دال بر اين سخن وجود دارد[2]؟ آيا حضرت زهرا در سن 18 سالگي(يا به قول اهل سنت 27 سالگي) به طور طبيعي رحلت كرده است ؟

3.        چرا قبر تنها يادگار پيامبر معلوم نيست؟ چرا حضرت زهرا وصيت كردند كه قبرشان پنهان باشد؟ و چرا هيچ يك از امامان معصوم قبر مادرشان حضرت زهرا را آشكار ننمودند ؟ آيا دختر پيامبر اسلام در ميان يهود و نصاري يا صائبين و مجوس و يا مشركين از دنيا رفت كه امام اميرمومنان علي عليه السلام و ياران با وفايش فاطمه زهرا را شبانه به خاك سپردند؟يا اينكه فاطمه زهرا در اجتماع اسلامي و در ميان ياران پدر عظيم الشانش (همان صحابه اي كه ادعاي عدالت آنها به آسمانها مي‌رسد) غريبانه به هنگام شب دفن شد و قبرش براي هميشه مخفي ماند[3] ؟ واقعا اين عار نيست كه يك امت، نشاني از يادگار پيامبر خود نداشته باشند؟ امت كدام يك از پيامبران اين كار را با اهل بيت آن پيامبر انجام دادند كه صحابه رسول الله اين كار را كردند؟

4.       واقعا اگر حضرت زهرا شهيد نشده است و پس از رحلت پيامبر هيچ اتفاقي در مدينه نيفتاد و اوضاع كاملا آرام بود پس چرا ابوبكر گفت : من بر هيچ چيز دنيا متاثر و اندوهناك نيستم مگر به سه كار كه كرده ام و اي كاش كه آن كارها را نكرده بودم ......... اي كاش هرگز در خانه فاطمه را نگشوده بودم گرچه براي جنگ و ستيز با من آن را بسته بودند[4]؟؟

در بحث بعدی مصادر تاریخی و کتبی که شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها را نقل کرده اند بیان می کنیم.
یاحق

[1] رجوع كنيد به مسند احمد بن حنبل ج1 ص 118، السنن الکبری بیهقی ج6 ص 177 و ج7 ص 63 ، کنزالعمال متقی هندی ج 13 ص 660 ، الادب المفرد بخاری ص 178، صحیح ان حبان ج15 ص 410 و... .

[2]  تعجب است از صحابه پيامبر كه بلافاصله پس از رحلت رسول الله به سقيفه رفته و حكومت تقسيم مي‌كنند!! و هنوز آب كفن رسول الله خشك نشده، بدن مطهر ايشان را رها كرده و قبل از غسل و كفن و دفن سراغ خلافت مي‌روند و گويا اصلا هيچ اتفاقي نيفتاده است، و هيچ‌كدام از همسران پيامبر و مردم مدينه از داغ پيامبر، خم به ابرو نمي‌آورند. آري اين است نشانه محبت و احترام به پيامبر.... .

[3]  صحيح بخارى ، ج 2 ، ص 504 ، كتاب الخمس ، باب 837 ، ح‏1265 . « فوجدت فاطمة على ابى بكر فى ذلك فهجرته فلم تكلّمه حتّى‏ توفّيت» همان ، ج 3 ، ص 252 ، كتاب المغازى ، ب 155 غزوه خيبر ، حديث 704 . و صحيح مسلم ، ج 4 ، ص 30 ، كتاب الجهاد و السير ، باب 15 ، ح 52

[4]  و قرآن چقدر زيبا بيان كرده است: «حَتَّى إِذَا جَاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قَالَ رَبِّ ارْجِعُونِ . لَعَلِّي أَعْمَلُ صَالِحًا فِيمَا تَرَكْتُ كَلَّا إِنَّهَا كَلِمَةٌ هُوَ قَائِلُهَا وَمِنْ وَرَائِهِمْ بَرْزَخٌ إِلَى يَوْمِ يُبْعَثُونَ» (المؤمنون  99 و 100) «زمانى كه مرگ يكى از آنان فرارسد، گويد: پروردگارا مرا بازگردان ، تا آنچه را فروگذار كرده‌ام كار نيك انجام دهم ؛ ولى چنين نيست ، اين سخنى است كه او برزبان مى راند ، و پشت سر آنان جهان ميانه اى است (برزخ) تا هنگامه قيامت»



+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 15:53  توسط عبدالله عاصی  | 


چند نكته پيرامون آيه‌ي تطهير:

نكته اول: اراده بر دو قسم است، تکويني و تشريعي. در اراده تکويني مستقيماً اراده به تحقق مراد و ايجاد آن در خارج تعلّق مي‏گيرد و هرگز از مراد تخلّف‏بردار نيست؛ خداوند متعال مي‏فرمايد: «إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَيْئاً أَنْ يَقُولَ لَهُ کُنْ فَيَکُونُ» بر خلاف اراده تشريعي که مستقيماً به ايجاد فعل در خارج تعلّق نمي‏گيرد، بلکه اراده به فعل بندگان تعلّق مي‏گيرد تا با اختيارشان در خارج ايجاد شود، يعني خداوند اراده مي‌كند كه بندگانش اختيار داشته باشند. به تعبير ديگر، در اراده تکويني بين اراده و تحقق در خارج چيزي واسطه نيست، بر خلاف اراده تشريعي که اراده و خواست مکلّف واسطه است.

اراده در آيه تطهير، تکويني است نه تشريعي؛ زيرا تشريعي به افرادي خاص، اختصاص ندارد و شامل همه مردم است؛ خداوند متعال مي‏فرمايد:«وَما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَاْلإِنْسَ إِلّا لِيَعْبُدُونِ» «و من جنّ و انس را نيافريدم مگر براي اين‏که مرا به يکتايي پرستش کنند.» در حاليكه اراده خداوند در آيه‌ي تطهير مخصوص اهل بيت عليهم‌السلام است. به همين دليل، فعل مضارعي كه در آيه آمده است شامل همه زمانهاي گذشته و حال و آينده مي‌شود.

نكته دوم: رجس شامل هر امر پليدي از قبيل گناه و اشتباه و سهو و نسيان مي‏شود و قرآن رجس را در قذارت و پليدي ظاهري و معنوي به کار برده است. براي مثال در مورد رجس مادي؛ مي‏فرمايد: «أَوْ لَحْمَ خِنزِيرٍ فَإِنَّهُ رِجْسٌ» «يا گوشت خوک که پليدي است.» و در موردي رجس معنوي؛ مي‏فرمايد: «وَأَمَّا الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَتْهُمْ رِجْساً إِلي رِجْسِهِمْ وَماتُوا وَهُمْ کافِرُونَ» «و امّا آنان که دل‏هايشان به مرض مبتلا است بر خبث ذاتي آن‏ها خباثتي افزود تا به حالِ کفر جان دادند.» بنابراين طهارت اهل بيت هم شامل طهارت ظاهري و معنوي است، در واقع اهل بيت عليهم‌السلام داراي عصمت مطلقه هستند.

نكته سوم: از بين بردن رجس، دفعي است نه رفعي؛ يعني اينگونه نيست كه اهل بيت دچار رجسي شده باشند و خداوند اين رجس را از بين برده باشد،‌ بلكه خداوند به صورت تكويني هرگونه رجسي را قبل از وقوع، از اهل بيت دفع كرده است.

نكته چهارم: سؤال مي‌شود كه اگر آيه تطهير دلالت بر عصمت داشته باشد، بايد تمام صحابه معصوم باشند؛ زيرا همين تعبير در حقّ آنان نيز رسيده است؛ خداوند متعال مي‏فرمايد: «وَلکِنْ يُرِيدُ لِيُطَهِّرَکُمْ وَلِيُتِمَّ نِعْمَتَهُ عَلَيْکُمْ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ» (مائده/6) و نيز مي‏فرمايد «لِيُطَهِّرَکُمْ بِهِ وَيُذْهِبَ عَنْکُمْ رِجْزَ الشَّيْطانِ» (انفال/11)

اراده در اين دو آيه تشريعي است نه تکويني. از همين رو، اجماع است بر اين‏که آيه به صيغه جمع مخاطب آمده است، ولي نه تنها مختص به مشافهين زمان خطاب و صحابه نيست، بلکه شامل همه مسلمانان تا روز قيامت مي‏شود؛ بر خلاف اراده در آيه تطهير که تکويني است و دلالت بر عصمت دارد.

شاهد اين مطلب اين است كه آيه اوّل در مورد سبب تشريع وضو و تيمّم است؛ خداوند متعال مي‏فرمايد: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا قُمْتُمْ إِلَي الصَّلاةِ فَاغْسِلُوا وُجُوهَکُمْ وَأَيْدِيَکُمْ إِلَي الْمَرافِقِ وَامْسَحُوا بِرُؤُسِکُمْ وَأَرْجُلَکُمْ إِلَي الْکَعْبَيْنِ وَإِنْ کُنْتُمْ جُنُباً فَاطَّهَّرُوا وَإِنْ کُنْتُمْ مَرْضي أَوْ عَلي سَفَرٍ أَوْ جآءَ أَحَدٌ مِنْکُمْ مِنَ الْغآئِطِ أَوْ لامَسْتُمُ النِّسآءَ فَلَمْ تَجِدُوا مآءً فَتَيَمَّمُوا صَعِيداً طَيِّباً فَامْسَحُوا بِوُجُوهِکُمْ وَأَيْدِيکُمْ مِنْهُ ما يُرِيدُ اللَّهُ لِيَجْعَلَ عَلَيْکُمْ مِنْ حَرَجٍ وَلکِنْ يُرِيدُ لِيُطَهِّرَکُمْ وَلِيُتِمَّ نِعْمَتَهُ عَلَيْکُمْ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ» «اي اهل ايمان چون خواهيد براي نماز برخيزيد، صورت و دست‏ها را تا مرفق بشوييد و پاها را تا برآمدگي پا مسح کنيد و اگر جنب هستيد پاکيزه شويد [غسل کنيد] و اگر بيمار يا مسافر هستيد، يا يکي از شما را قضاي حاجتي دست داده باشد، يا با زنان مباشرت کرده‏ايد و آب نيابيد، در اين صورت به خاک پاک و پاکيزه تيمّم کنيد پس با آن خاک، صورت و دست‏هايتان را مسح کنيد. خدا هيچ‏گونه سختي براي شما قرار نخواهد داد ولکن مي‏خواهد تا شما را پاکيزه کند و نعمت را بر شما تمام گرداند، باشد که شکر او را به جاي آريد.»

در مورد آيه دوّم که در خصوص جنگ بدر وارد شده، سخن از فرستادن باران هنگام احتياج به آن است؛ خداوند متعال مي‏فرمايد: «إِذْ يُغَشِّيکُمُ النُّعاسَ أَمَنَةً مِنْهُ وَيُنَزِّلُ عَلَيْکُمْ مِنَ السَّمآءِ مآءً لِيُطَهِّرَکُمْ بِهِ وَيُذْهِبَ عَنْکُمْ رِجْزَ الشَّيْطانِ» «ياد آريد هنگامي را که خواب راحت، شما را فرا گرفت براي اين‏که از جانب خدا ايمني يافتيد و از آسمان رحمت خود آبي فرستاد که شما را به آن پاک گرداند و وسوسه و کيد شيطان را از شما دور سازد.» پس (لِيُطَهِّرَکُمْ) يعني تطهير از جنابت و هيچ يک از دو آيه، مربوط به تطهير از گناهان و نقايص نيست.



+ نوشته شده در  جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 8:25  توسط عبدالله عاصی  | 


در مبحث قبلی بیان شد که طبق بیان شیعه و سنی و طبق گفته قرآن و عقل اولی الامر باید معصوم باشند و الا امکان ندارد خداوند امر به اطاعت کسی کند که خود او گناهکار است. حال می خواهیم ببینیم آیا این معصومین را خدا در قرآن معرفی کرده است یا نه ؟

بحثي پيرامون آيه‌ي تطهير :

«وَقَرْنَ فِي بُيُوتِكُنَّ وَلاَ تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجَاهِلِيَّةِ الْأُولَى‏ وَأَقِمْنَ الصَّلاَةَ وَآتِينَ الزَّكَاةَ وَأَطِعْنَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً (احزاب 33)» «و در خانه‏هاى خود بمانيد، و همچون دوران جاهليت نخستين (در ميان مردم) ظاهر نشويد، و نماز را برپا داريد، و زكات را بپردازيد، و خدا و رسولش را اطاعت كنيد؛ خداوند فقط مى‏خواهد پليدى و گناه را از شما اهل بيت دور كند و كاملا شما را پاك سازد

اين آيه به طور كاملا واضح عصمت اهل بيت را اثبات مي‌كند، وليكن در مورد اين آيه هم بين شيعه و اهل سنت اختلاف است. يعني برخي از علماي اهل سنت مي‌گويند اهل بيت همسران پيامبر هستند و يا همسران پيامبر هم جزو اهل بيت هستند ولي عقيده شيعه اين است كه اهل بيت اميرالمؤمنين علي بن ابي طالب،‌ فاطمه زهرا و حسنين عليهم السلام (و فرزندان معصوم اينها) هستند.

دليل اهل سنت بر اين كه مراد از اهل بيت در اين آيه همسران پيامبر هستند اين است كه ابتداي بخش اول آيه تطهير و آيات قبل و بعد در مورد همسران پيامبر و در واقع خطاب خداوند به آنان است.

حال آيا واقعا اهل بيت، همسران پيامبر هستند؟

1. اگر اين آيه درباره همسران پيغمبر صلى الله عليه و آله بود ضمير مخاطب بصيغه جمع مؤنث ميآمد و آيه چنين ميشد «إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنكُنَّ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُنَّ تَطْهِيراً» در حاليكه تمامي ضماير قبل و بعد از اين جمله به صورت مؤنث (كن) آمده است ولي ضماير اين بخش از آيه به صورت مذكر (كم) آمده است «إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً» كه اين خود مهمترين دليل است بر اينكه اهل بيت به هيچ وجه همسران پيامبر نيستند، زيرا تمامي همسران پيامبر مؤنث بودند[1]!!‌

2. اين آيه در بيت ام سلمه همسر رسول خدا نازل شده است. و وقتي اين آيه نازل رسول الله اميرالمؤمنين و فاطمه و حسن و حسين عليهم السلام را فرا خواندند و عباي خود را برآنها پوشاند و خود داخل آن شد و فرمود خدايا اينها اهل بيت من هستند كه تو درباره آنها به من وعده داده‌اي، خدايا پليدي را از آنها برطرف فرما و آنها را از هر رجس و نا پاكي تطهير نما. ام سلمه عرض كرد يا رسول الله آيا من نيز با آنها هستم . رسول خدا فرمود اي ام سلمه من تو را بشارت به خير و خوبي ميدهم . (‌ولي جزء‌ آنها نيستي[2])

3. خداوند در سوره تحريم به شدت دو همسر پيامبر را تذكر مي‌دهد و به آنها مي‌فرمايد «إِن تَتُوبَا إِلَى اللَّهِ فَقَدْ صَغَتْ قُلُوبُكُمَا وَإِن تَظَاهَرَا عَلَيْهِ فَإِنَّ اللَّهَ هُوَ مَوْلاَهُ وَجِبْرِيلُ وَصَالِحُ الْمُؤْمِنِينَ وَالْمَلاَئِكَةُ بَعْدَ ذلِكَ ظَهِيرٌ * عَسَى‏ رَبُّهُ إِن طَلَّقَكُنَّ أَن يُبْدِلَهُ أَزْوَاجاً خَيْراً مِنكُنَّ مُسْلِمَاتٍ مُؤْمِنَاتٍ قَانِتَاتٍ تَائِبَاتٍ عَابِدَاتٍ سَائِحاتٍ ثَيِّبَاتٍ وَأَبْكَاراً (تحريم آيات 4و5)»

«اگر شما (دو نفر) از كار خود توبه كنيد (به نفع شماست، زيرا) دلهايتان از حق منحرف گشته، و اگر بر ضد او دست به دست هم دهيد، (كارى از پيش نخواهيد برد) زيرا خداوند ياور اوست و همچنين جبرئيل و مؤمنان صالح، و فرشتگان بعد از آنان پشتيبان اويند * اميد است كه اگر او شما را طلاق دهد، پروردگارش به جاى شما همسرانى بهتر براى او قرار دهد، همسرانى مسلمان، مؤمن، متواضع، توبه كار، عابد، هجرت‏كننده ، زنانى غيرباكره و باكره»

و در آيه‌ي 10 اين سوره مي‌خوانيم «ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاً لِلَّذِينَ كَفَرُوا امْرَأَةَ نُوحٍ وَامْرَأَةَ لُوطٍ كَانَتَا تَحْتَ عَبْدَيْنِ مِنْ عِبَادِنَا صَالِحَيْنِ فَخَانَتَاهُمَا فَلَمْ يُغْنِيَا عَنْهُمَا مِنَ اللَّهِ شَيْئاً وَقِيلَ ادْخُلاَ النَّارَ مَعَ الدَّاخِلِينَ» «خداوند براى كسانى كه كافر شده‏اند به همسر نوح و همسر لوط مثل زده است، آن دو تحت سرپرستى دو بنده از بندگان صالح ما بودند، ولى به آن دو خيانت كردند و ارتباط با اين دو (پيامبر) سودى به حالشان (در برابر عذاب الهى) نداشت، و به آنها گفته شد: وارد آتش شويد همراه كسانى كه وارد مى‏شوند»

اگر زنان رسول الله معصوم هستند پس چرا براي آنان از آنان مثال زن نوح و زن لوط را زده است كه آنان به شوهران خود خيانت كردند و در آخرت به خاطر همسري پيامبر عذاب آنان كم نمي‌شود؟ مگر آن دو زن پيامبر چه كرده بودند كه خداوند در قرآن به آنان فرمود توبه كنيد؟ اگر معصوم بودند كه گناهي نمي‌كردند تا بخواهند توبه كنند. و مگر آن دوزن چه كرده بودند كه خداوند فرمود اگر رسول الله شما را طلاق دهد زناني بهتر براى او قرار دهد، همسرانى مسلمان، مؤمن، متواضع، توبه كار، عابد و ... .

4. طبق كلام خداوند، ملاك اهل بيت بودن هرگز خويشاوندي نيست. خداوند در مورد فرزند حضرت نوح به ايشان خطاب مي‌كند «قَالَ يَانُوحُ إِنَّهُ لَيْسَ مِنْ أَهْلِكَ إِنَّهُ عَمَلٌ غَيْرُ صَالِحٍ» «فرمود: اى نوح او از اهل تو نيست او عمل غير صالحى است (فرد ناشايسته‏اى است)» (هود 46) يا همان‌گونه كه بيان شد،‌ در سوره تحريم خداوند براي دو تن از همسران پيامبر اسلام مثال دو همسر نوح و لوط را زده است. طبق اين آيات هرگز اهل يك خانه بودن به خويشاوندي نيست، بلكه ملاك مقامات معنوي است.

در سوره آل عمران آيه 61 مي‌خوانيم «قُلْ تَعَالَوْا نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَأَبْنَاءَكُمْ وَنِسَاءَنَا وَنِسَاءَكُمْ وَأَنْفُسَنَا وَأَنْفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِل فَنَجْعَلْ لَعْنَةَ اللّهِ عَلَى الْكَاذِبِينَ» «به آنها بگو: «بياييد ما فرزندان خود را دعوت كنيم، شما هم فرزندان خود را؛ ما زنان خويش را دعوت نماييم، شما هم زنان خود را؛ ما از نفوس خود دعوت كنيم، شما هم از نفوس خود؛ آنگاه مباهله كنيم؛ و لعنت خدا را بر دروغگويان قرار دهيم.»

همه راويان و محدثين شيعه و سني در اين مساله اتفاق نظر دارند و مي‌گويند كه اين آيه شريفه در حق پيامبر و حضرت علي و حضرت زهرا و حسنين نازل شده است. مسيحيان پس از مذاكره با پيامبر در باره عقايد باطل مسيحيت‏حاضر به پذيرش اسلام نشدند، ولى آمادگى خود را براى مباهله اعلام كردند.

وقت مباهله فرا رسيد. پيامبر ازميان تمام بستگان، خويشاوندان، همسران و اصحاب خود فقط چهار نفر را انتخاب كردند تا در اين حادثه تاريخى شركت كنند واين چهار تن جز حضرت على و حضرت فاطمه وحسن وحسين - عليهم السلام - نبودند[3]. در واقع طبق آيه‌ي مباهله حضرت علي عليه السلام به منزله‌ي نفس پيامبر و حسنين به منزله‌ي فرزندان پيامبر هستند. نكته قابل توجه اين است كه، طبق اين آيه همسران پيامبر اهل بيت ايشان نيستند، زيرا با وجود اينكه رسول الله امر شده بودند به اينكه زنان خود را براي مباهله دعوت كنند ولي مي‌بينيم كه تنها و تنها، يگانه فرزند خويش يعني حضرت زهرا سلام الله عليها را همراه خود مي‌برند، و از بين تمام مردان فقط اميرالمؤمنين علي عليه السلام را همراه خود مي‌برند كه اينها بيانگر اين است كه عترت طاهره رسول الله هستند كه اهل بيت ايشان حساب مي‌شوند و همسران ايشان، ضمن اينكه كسي منكر فضائل ايشان نمي‌شود ولي هرگز جزو اهل بيت پيامبر نيستند[4].

در نهايت اينكه اهل بيت پيامبر، آن كساني كه خداوند آنان را از هرگونه پليدي پاك كرده است اميرالمؤمنين علي عليه السلام، حضرت زهرا سلام الله عليها و حسنين عليهما السلام هستند، و طبق بياني كه گذشت اولي الامر كساني هستند كه بايد معصوم باشند‌، در نتيجه اهل بيت پيامبر اولي الامر هستند، و البته تا زماني كه اميرالمؤمنين زنده بودند ايشان اولي الامر بقيه بودند و پس از ايشان امام حسن و امام حسين، و بعد از امام حسين هم طبق وصيت امام حسين و البته احاديث متواتر مثل حديث جابر و رواياتي كه از رسول الله رسيده است، ائمه از فرزندان امام حسين عليه السلام هستند.



[1] علت اينكه با وجود حضرت زهرا عليها السلام در بين اهل بيت ‏ضمير مخاطب را جمع مذكر آورده است از جهت تغليب است

[2] صحيح مسلم جلد 4/1883 ، مستدرك حاكم ج 2/416 ، تفسيرطبري 22ص 5 و شواهد التنزيل ج 2/39 ،‌مسند احمد بن حنبل ج 4/107 و اسد الغابه ج 2/12 و تفسير فخر رازى جلد 6 ص 783 آمده است . كه البته در برخي روايات آمده است كه در منزل ام المؤمنين عايشه اين آيه نازل شد ولي قدر مسلم اين است كه اين آيه درمورد اميرالمؤمنين و حضرت زهرا و حسنين است.

[3] رجوع كنيد به تفسير كبير فخر رازي 8/85 ، مسند احمد بن حنبل 3/97 حديث 1608،‌ صحيح ترمذي 4/293 حديث 3085 و ....

[4] اتحاد نفساني اميرالمؤمنين با پيامبر در احاديث فراواني ذكر شده است كه به برخي از آنها اشاره مي‌شود:

رسول الله (صلي الله عليه و آله وسلم) فرمودند: «علي را دوست بداريد، زيرا گوشت او گوشت من و خونش از خون من است. خدا لعنت كند گروههايي از امتم را كه پيمان مرا در راه حق او ضايع ساخته و وصيتم را درباره او از ياد ببرند. آنان نزد خدا هيچ بهره‌اي ندارند.»

« ..... يا علي، جنگ با تو جنگ با من است وصلح با تو صلح با من؛ آشكار تو آشكار من و نهان سينه‏ات نهان سينه من است؛ و تو در دانش مني. فرزندان تو فرزندان من، گوشت تو گوشت من، خون تو خون من است. حق با تو و بر زبان توست. آنچه بگويي حق است و در قلب و ميان دو چشم توست. ايمان تو همانند من با گوشت و خونت در هم آميخته است، و خداي عز و جل به من بشارت داده است كه تو، خاندان و دوستانت در بهشتيد و دشمنت در آتش است. يا علي كسي كه بغض تو دارد بر حوض كوثر وارد نمي‏شود، و هيچ يك از دوستانت ازآن محروم نخواهند بود..... » (اين روايت را خوارزمي‌در مناقب فصل سيزدهم صفحه 76 و فصل چهاردهم ص 96 ذكر كرده.)

«من و علي بن ابي طالب دو پدر اين امتيم و حق ما بر آنان از حق پدر و مادرشان بيشتر است، زيرا ما آنان را – چنانچه اطاعت ما كنند – از آتش دوزخ نجات مي‌دهيم و در سراي آرامش وارد مي‌كنيم و ماييم كه آنان را از قيد بردگي رهايي بخشيده در زمره بهترين آزادگان در‌ مي‌آوريم» (‌بحار الانوار 36/9)

«من وعلى از یك درخت بوده وبقیه مردم از درختان متفرق دیگراند» (كنز العمال ج 6 ص 154 الحديث 2561؛ و رجوع كنيد به تاريخ الخلفاى سيوطى ص 168 تا 173)



+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 16:59  توسط عبدالله عاصی  | 


اولي الامر چه كساني هستند؟؟

«يَاأَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَأُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ فَإِن تَنَازَعْتُمْ فِي شَيْ‏ءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللّهِ وَالرَّسُولِ إِن كُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَالْيَومِ الآخِرِ ذلِكَ خَيْرٌ وَأَحْسَنُ تَأْوِيلاً (نساء/59)» «اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد اطاعت كنيد خدا را و اطاعت كنيد پيامبر خدا و اولو الامر (اوصياى پيامبر) را و هرگاه در چيزى نزاع داشتيد، آن را به خدا و پيامبر بازگردانيد (و از آنها داورى بطلبيد) اگر به خدا و روز رستاخيز ايمان داريد اين (كار) براى شما بهتر، و عاقبت و پايانش نيكوتر است.»

از نظر شيعه اولي الامري كه خداوند امر به اطاعت ايشان نموده است تنها اهل بيت پيامبر هستند ولي به نظر اهل سنت حاكمان، فرماندهان و يا اهل حل و عقد، اولي الامر هستند كه به وسيله مردم انتخاب مي‌شوند.

امام فخر رازي از علما و مفسرين بزرگ اهل سنت در اين باب مي‌گويد :

اولا: اگر مراد از اولى الامر حاکمان و سلاطین باشد و طاعت آنان در جایى واجب باشد که‏ دلیلى بر حق و درست بودن اوامرشان در دست باشد، این دلیل چیزى جز کتاب و سنت‏ نیست و در این صورت، اطاعت اولی الامر، جدا از اطاعت کتاب خدا و سنت رسول‏ نخواهد بود و این اطاعت، همان اطاعت خدا و رسول اوست، در حالى که اطاعت اولى‏الامر در آیه مستقل از آن دو اطاعت است.

ثانیاً: اطاعت اولي الامر مشروط نيست، بلكه به طور مطلق بايد از ايشان اطاعت شود.

ثالثاً: اعمال امرا و سلاطین، موقوف بر فتاواى فقهاست و اطاعت از آنان در واقع اطاعت‏ از امراى سلاطین، یعنى همان فقهاست.

رابعاً: روایاتي که اولى الامر را عالمان و فقیهان مى‏شناسد، با چند اشکال روبه روست‏. از جمله این اشکالات قیدى است که در اطاعت آنان وجود دارد، در حالى که آیه به طور مطلق فرمان به اطاعت‏داده است. اطاعت از آنان نیز در صورتى که مقید باشد، بازگشت به اطاعت خدا ورسول مى‏کند و اطاعتى مستقل نخواهند داشت. چون آنان صاحبان ‏امر و فرمان نیستند. خداوند تعالى به اطاعت اولى الامر بدون هیچ قید و شرطى دستور داده است و هر که را خداوند بدین صورت به اطاعتش امر کند، به طور قطع مصون از خطاست. بنابراین اولى‏الامر باید از خطا مصون باشند ... و چون در این زمان معرفت امام معصوم و دسترسى به‏ وى امکان‏پذیر نیست، بنابراین مصداق اين معصومين، اهل حل و عقد هستند و این بدین معناست که اجماع اهل حل و عقد، حجت خواهد بود[1].

بنابراین از نظر فخررازى، اولى الامر معصوم هستند، لیکن مصداق آن تنها اجماع امت است که دراهل حل و عقد متبلور خواهد شد، نه آنچه که شیعه در تعیین مصداق اولی الامر مى‏گوید. البته نظر شيعه هم در مورد اولي الامر اين است كه بايد معصوم باشند، زيرا از اينكه اطاعت از رسول و اولي الامر را با يك فعل بيان كرده است و هيچ قيدي در اطاعت امر اولي الامر بيان نكرده است در مي‌يابيم كه همان عصمتي كه پيامبر دارند اين اولي الامر هم دارند. بنابراين اولي الامر افرادي معصوم هستند.

و اينكه در آيات متعدد امر فرموده است كه در نزاع به حكم خدا و پيغمبر توجه كنيد «فَإِن تَنَازَعْتُمْ فِي شَيْ‏ءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللّهِ وَالرَّسُولِ» مي‌رساند كه اولي الامر حق قانون گذاري ندارند و گفتار آنان بايد به كتاب و سنت برگردد[2].

همان‌گونه كه بيان شد، علما و بزرگان اهل سنت عصمت اولي الامر را قبول دارند ولي در نظر آنان رأي اهل حل و عقد مانند خبر متواتر است كه هر چند تك تك روايان معصوم نيستند ولي اصل خبر معصوم است.

1. به راستي عصمت اهل حل و عقد از كجا سرچشمه گرفته است؟ آيا در تمامي خانواده‌ها و خويشاوندان و قبايل و امتهاي ديگر اهل حل و عقد وجود دارد؟ يعني هر فرقه‌اي و مذهبي و گروهي و قبيله‌اي اهل حل و عقد دارد؟ از تمامي فرقه‌هاي مسلمين كه بيش از 70 فرقه هستند، از كدام يك از اهل حل و عقد اين فرقه‌ها بايد تبعيت شود؟ كدام يك از اهل حل و عقد اين 70 فرقه، اولي الامري هستند كه تمامي مسلمين بايد از آنها پيروي كنند؟؟

2. همچنين، بارها و بارها در تاريخ ذكر شده است كه اين اهل حل و عقد تصميمي گرفته‌اند ولي كاملا اشتباه بوده است؛ پس اين عصمت كجاست؟

3. آيا خداوند در قرآن و يا در كلام پيامبر اين اهل حل و عقد را معرفي نكردند؟ آيا صحابه رسول الله اين سؤال را از پيامبر نپرسيدند؟ بااينكه جزئي ترين سؤالات مانند مسأله زمانها را هم از ايشان مي‌پرسيدند«يَسْألونَكَ عَنِ الْأَهِلَّةِ»؟ يا اينكه پرسيدند و به دست ما نرسيد؟ اصلا چرا در اختلافاتي كه پس از پيامبر شد هيچ سخني از اهل حل و عقد نيست؟

4. ضمنا اگر رأي اهل حل و عقد معصوم است پس اين همه مسائل متناقض كه در بين مذاهب وجود دارد چيست و چگونه وارد دين شده است؟ اگر اهل حل و عقد معصوم هستند پس چرا در برخي موارد سخن آنان كاملا در تضاد با سخن خداست؟

5. حال اين اولي الامري كه به قول اهل سنت با انتخاب مردم روي كار آمدند و بسياري از احكام دين را تغيير دادند به اسم اينكه با حقوق مردم مزاحم بود و يا زمان آن گذشته است چه تفاوتي دارند با ديگر افرادي كه در كشورهاي ديگر بر اساس هوي و هوس رأي مي‌دهند؟ آيا مي‌شود مردم كسي را انتخاب كنند و بعد آن شخص دين مردم را تغيير دهد!!!!!!؟ مگر دين سنتي اجتماعي است؟ آيا دين مانند آداب و رسوم مردم است كه هر كسي بخواهد مي‌تواند آن را تغيير دهد؟ رهبر يك جامعه ديني چه تفاوتي با رئيس جمهور دارد؟ آيا خود دين را مردم يا اهل حل و عقد تعيين مي‌كنند كه رهبر آن دين را آنان انتخاب كنند؟

6. مگر پيامبر را كه خود ايشان هم مبيّن و هم مجري احكام اسلام بودند، مردم انتخاب كردند كه پس از پيامبر جانشين و مجري احكام الهي را مردم انتخاب كنند؟

7. اگر امامت انتخابي است، و امام انتخاب شده هر تغييري مي‌تواند در دين ايجاد كند پس هر گروهي مي‌تواند ديني الهي!! داشته باشد، زيرا خود آنها امامي را تعيين مي‌كنند و‌ آن امام هم دين را تعيين مي‌كند، حال يا دين را تغيير داده و يا از نو ديني جديد مي‌آورد زيرا در نظر اهل سنت اينگونه امامت كاملا مشروع است!!!!!!!!!!! همان‌گونه كه مي‌بينيم مردم جناب ابوبكر را روي كار آوردند و او عمر بن خطاب را به عنوان جانشين انتخاب كرد، و توسط آنان بسياري از احكام مثل حج تمتع و خمس و حي علي خير العمل و ... حرام شد، و بسياري از سنت‌هاي ديني مثل مقام ابراهيم جابه جا شد و بسياري از احكام مثل نماز و حج و زكات و سه طلاقه و .... تغيير كرد و برخي احكام هم كه در زمان رسول الله نبود مثل نماز تراويح وارد دين شد[3] !!

8. مگر جز اين است كه آن خدايي كه اطاعت از اولي الامر را واجب كرده است بايد آنان را معرفي كند؟ آيا خداوند بدون شناخت تكليفي را بر مردم واجب كرده است؟ يعني خداوند اطاعت از اولي الامر را واجب مي‌كند و بعد آنان را معرفي نمي‌كند؟؟؟ اين سخن مانند اين است كه خداوند در قرآن امر به نماز خواندن و حج رفتن پرداخت زكات كند ولي مشخص نكند كه چند ركعت نماز خوانده شود و يا چند دور طواف شود و يا از چه چيزهايي بايد زكات پرداخت شود. آيا اين ممكن است؟

همان گونه كه بيان شد اولي الامر، بايد معصوم باشند، و اين معصومين به دلايلي كه ذكر شد، اجماع امت نيستند، بلكه اولي الامر تنها همان‌هايي هستند كه خداوند در قرآن آنان را به عنوان معصوم خطاب كرده است، همان‌ها كه خداوند هرگونه رجس و پليدي را از آنان زدوده است، آنها اهل بيت پيامبر هستند كه خداوند در مورد آنان فرموده است «إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً» «خداوند فقط مى‏خواهد پليدى و گناه را از شما اهل بيت دور كند و كاملا شما را پاك سازد.»

انشاء الله در بحث بعدی آیه تطهیر مطرح می شود.

[1] تفسير كبير فخر رازي ج10، ص 144

[2] و اما كلمه «منكم» به اين معنا نيست كه اولي الامر بايد از مردم عادي باشند، بلكه همان «منكم» است در آيات «أَلَمْ يَأْتِكُمْ رُسُلٌ مِنكُمْ يَقُصُّونَ عَلَيْكُمْ آيَاتِي» «اى گروه جن و انس آيا رسولانى از شما به سوى شما نيامدند كه آيات مرا برايتان بازگو مى‏كردند» و يا «هُوَ الَّذِي بَعَثَ فِي الْأُمِّيِّينَ رَسُولاً مِنْهُمْ» «او كسى است كه در ميان جمعيت درس نخوانده رسولى از خودشان برانگيخت»

و جمع بودن لفظ «أُولِي» كه به معني صاحبان است به اين معني نيست كه در هر زمان از جمعيتي چند نفره بايد تبيعيت شود بلكه مانند آيات «حافِظُوا عَلَى الصَّلَوَاتِ» «إِنّا أَطَعْنَا سَادَتَنَا وَكُبَرَاءَنَا» مي‌رساند كه اينها فردفرد معصومند و يكي پس از ديگري مي‌آيند.

[3] مراجعه شود به كتاب اجتهاد در مقابل نص.



+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 11:35  توسط عبدالله عاصی 


سخنی پیرامون علم غیب :

اولين بحث درمورد علم غيب براي خداوند و علم غيب در حد محدود براي ائمه معصومين است و مي خواهيم ببينيم آيا ائمه معصومين داراي علم غيب هستند يا نيستند .

در اين خصوص ما دو دسته آيه داريم .  دسته اول از آيات علم غيب را منحصر و مختص به خدا مي داند كه گفتيم اين آيات ناظر به اين است كه اصالتا و بالذات علم غيب مال خداست . بخش دوم آيات در مورد اينكه علم غيب به ديگران هم داده شده است و اين هم ناظر بر اين است كه از طرف خدا علم غيب به اوليا داده مي شود . و مستندات آنرا هم ذكر مي كنيم .

يكي از اصولي كه قبل از نقل آيات لازم است به آن بپردازيم اين است كه طبق باورها و انديشه هاي مكتب اهل بيت و تشيع همه صفاتي كه اصل آن صفات در حد مطلق ازآن خداست و به اوليا خدا مستند ميشود همه اينها فرع بر وجود باري تعالي است .

يعني صفاتي كه ما براي ائمه ميدانيم در طول اراده خداوند است . مثل قبض روح كه خداوند در برخي از آيات متعلق به خود و در برخي از آيات به ملك الموت و در برخي ديگر از آيات به عمال حضرت عزرائيل نسبت مي دهد .

يا در مباحثي مثل عزه كه در يك آيه خداوند مي فرمايد ولله العزه جميعا و در جاي ديگر مي فرمايد و لله العزه و لرسوله و للمومنين . و اينها هيچ منافاتي با هم ندارد بلكه همان طور كه گفتيم اينها در طول خداوند قرار دارند.

و اما علم غيب : بايد ببينيم در قرآن در مورد علم غيب چه آياتي آمده است .

اين آيات دو دسته هستند ، دسته اول آياتي است كه مي گويد علم غيب مختص خداست و دسته دوم آيات كه مي گويد علم غيب مخصوص ديگران هم هست .

دسته اول آيات : از جمله اين آيات آيه 65 سوره نمل است كه خداوند مي فرمايد « قُل لاَّ يَعْلَمُ مَن فِي السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ الْغَيْبَ إِلَّا اللَّهُ وَمَا يَشْعُرُونَ أَيَّانَ يُبْعَثُونَ (نمل65) » « بگو: «كسانى كه در آسمانها و زمين هستند غيب نمى‏دانند جز خدا، و نمى‏دانند كى برانگيخته مى‏شوند!»

آيه ديگر آيه 59 سوره انعام است « وَعِندَهُ مَفَاتِحُ الْغَيْبِ لاَيَعْلَمُهَا إِلَّا هُوَ وَيَعْلَمُ مَا فِي الْبَرِّ وَالْبَحْرِ وَمَا تَسْقُطُ مِن وَرَقَةٍ إِلَّا يَعْلَمُهَا وَلاَ حَبَّةٍ فِي ظُلُمَاتِ الْأَرْضِ وَلاَ رَطْبٍ وَلاَ يَابِسٍ إِلَّا فِي كِتَابٍ مُبِينٍ (انعام 59) »‌« كليدهاى غيب، تنها نزد اوست; و جز او، كسى آنها را نمى‏داند. او آنچه را در خشكى و درياست مى‏داند; هيچ برگى (از درختى) نمى‏افتد، مگر اينكه از آن آگاه است; و نه هيچ دانه‏اى در تاريكيهاى زمين، و نه هيچ تر و خشكى وجود دارد، جز اينكه در كتابى آشكار ( در كتاب علم خدا) ثبت است.  »

آيه بعدي آيه 31 سوره هود است « وَلاَ أَقُولُ لَكُمْ عِندِي خَزَائِنُ اللَّهِ وَلاَ أَعْلَمُ الْغَيْبَ وَلاَ أَقُولُ إِنِّي مَلَكٌ وَلاَ أَقُولُ لِلَّذِينَ تَزْدَرِي أَعْيُنُكُمْ لَن يُؤْتِيَهُمُ اللَّهُ خَيْراً اللَّهُ أَعْلَمُ بِمَا فِي أَنفُسِهِمْ إِنِّي إِذاً لَمِنَ الظَّالِمِينَ  » « من هرگز به شما نمى‏گويم خزائن الهى نزد من است! و غيب هم نمى‏دانم! و نمى‏گويم من فرشته‏ام! و (نيز) نمى‏گويم كسانى كه در نظر شما خوار مى‏آيند، خداوند خيرى به آنها نخواهد داد; خدا از دل آنان آگاهتر است! (با اين حال، اگر آنها را برانم،) در اين صورت از ستمكاران خواهم بود! »

آيه بعدي آيه 49 سوره هود است كه خداوند مي فرمايد « تِلْكَ مِنْ أَنبَاءِ الْغَيْبِ نُوحِيها إِلَيْكَ مَا كُنتَ تَعْلَمُهَا أَنتَ وَلاَ قَوْمُكَ مِن قَبْلِ هذَا فَاصْبِرْ إِنَّ الْعَاقِبَةَ لِلْمُتَّقِينَ » « اينها از خبرهاى غيب است كه به تو (اى پيامبر) وحى مى‏كنيم; نه تو، و نه قومت، اينها را پيش از اين نمى‏دانستيد! بنابر اين، صبر و استقامت كن، كه عاقبت از آن پرهيزگاران است!»

آيه ديگر آيه 188 سوره اعراف است « قُل لاَأَمْلِكُ لِنَفْسِي نَفْعاً وَلاَ ضَرّاً إِلَّا مَا شَاءَ اللّهُ وَلَوْ كُنتُ أَعْلَمُ الْغَيْبَ لاَسْتَكْثَرْتُ مِنَ الْخَيْرِ وَمَا مَسَّنِيَ السُّوءُ إِنْ أَنَا إِلَّا نَذِيرٌ وَبَشِيرٌ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ » « بگو: «من مالك سود و زيان خويش نيستم، مگر آنچه را خدا بخواهد; (و از غيب و اسرار نهان نيز خبر ندارم، مگر آنچه خداوند اراده كند;) و اگر از غيب باخبر بودم، سود فراوانى براى خود فراهم مى‏كردم، و هيچ بدى (و زيانى) به من نمى‏رسيد; من فقط بيم‏دهنده و بشارت‏دهنده‏ام براى گروهى كه ايمان مى‏آورند! (و آماده پذيرش حقند)»

اما دسته دوم از آيات گوياي آن است كه از طريق خداوند علم غيب به ديگران منتقل شده است .

از جمله اين آيات آيه 26 سوره جن است كه خداوند مي فرمايد « عَالِمُ الْغَيْبِ فَلاَ يُظْهِرُ عَلَى‏ غَيْبِهِ أَحَداً * إِلَّا مَنِ ارْتَضَى‏ مِن رَّسُولٍ فَإِنَّهُ يَسْلُكُ مِن بَيْنِ يَدَيْهِ وَمِنْ خَلْفِهِ رَصَداً » « داناى غيب اوست و هيچ كس را بر اسرار غيبش آگاه نمى‏سازد،* مگر رسولانى كه آنان را برگزيده و مراقبينى از پيش رو و پشت سر براى آنها قرار مى‏دهد... » در اين آيه مي فرمايد مگر رسول ، يعني اگر« مِن» نداشت و اگر نمي گفت از جمله رسول معلوم مي شد كه غيب را فقط خدا و رسول دارد . ولي اينجا گفته است از جمله رسول ، يعني كسان ديگري هم غيب را مي دانند .

آيه ديگر هم ايه 43 سوره رعد است « وَيَقُولُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَسْتَ مُرْسَلاً قُلْ كَفَى بِاللَّهِ شَهِيداً بَيْنِي وَبَيْنَكُمْ وَمَنْ عِندَهُ عِلْمُ الْكِتَابِ » « آنها كه كافر شده اند مي گويند تو پيامبر نيستي .بگو خداوند و كسي كه علم كتاب نزد اوست به عنوان گواه ميان من وشما كافي است » كه شيعه و سني من عنده علم الكتاب را اميرالمومنين مي دانند . پس كسي كه كل علم كتاب را مي داند عالم و ناظر به غيب است . چون همه علوم و غيوب در كتاب است . در قضيه آصف بن برخيا يك علم از علوم مختص او بود كه عالم به غيب بود و توانست تخت بلقيس را در يك چشم برهم زدن بياورد . ( رواياتي كه گفته اند من عنده علم الكتاب اميرالومنين است : حاكم حسكاني در شواهد التنزيل 1/307 ، علامه قندوزي حنفي در ينابيع الموده ص 103 ، سيوطي در اتقان 1/13 ، كتاب ارجح المطالب ص 86  و ..... )

آيه ديگر آيه 93 سوره يوسف است « اذْهَبُوا بِقَمِيصِي هَذا فَأَلْقُوهُ عَلَى‏ وَجْهِ أَبِي يَأْتِ بَصِيراً وَأْتُونِي بِأَهْلِكُمْ أَجْمَعِينَ » قبل از اينكه واقعه رخ دهد گفت « اين پيراهن مرا ببريد، و بر صورت پدرم بيندازيد، بينا مى‏شود! و همه نزديكان خود را نزد من بياوريد!»  . و قرآن هم در آيات بعد اين علم غيب را تاييد كرد و گفت وقتي اين كار صورت گرفت او هم چشمانش باز شد . « فلما القاه علي وجه ابيه »

آيه ديگر آيه 7 آل عمران است « وَمَا يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلَّا اللّهُ وَالرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ » كه از فريقين نقل شده است كه راسخون در علم ائمه معصومين و رسول الله است .  پس كسي كه تاويل را مي داند غيب را مي داند پس معلوم مي شود كه ائمه هم علم غيب دارند .

آيه بعد آيه 179 آل عمران است « مَا كَانَ اللّهُ لِيَذَرَ الْمُؤْمِنِينَ عَلَى‏ مَا أَنْتُمْ عَلَيْهِ حَتَّى‏ يَمِيزَ الْخَبِيثَ مِنَ الطَّيِّبِ وَمَا كَانَ اللّهُ لِيُطْلِعَكُمْ عَلَى الْغَيْبِ وَلكِنَّ اللّهَ يَجْتَبِي مِن رُسُلِهِ مَن يَشَاءُ فَآمِنُوا بِاللّهِ وَرَسُولِهِ وَإِن تُؤْمِنُوا وَتَتَّقُوا فَلَكُمْ أَجْرٌ عَظِيمٌ » در اين‌آيه خدا مي فرمايد « چنين نبود كه خداوند، مؤمنان را به همان‏گونه كه شما هستيد واگذارد; مگر آنكه ناپاك را از پاك جدا سازد. و نيز چنين نبود كه خداوند شما را از اسرار غيب، آگاه كند (تا مؤمنان و منافقان را از اين راه بشناسيد; اين بر خلاف سنت الهى است;) ولى خداوند از ميان رسولان خود، هر كس را بخواهد برميگزيند; (و قسمتى از اسرار نهان را كه براى مقام رهبرى او لازم است، در اختيار او مى‏گذارد.) پس (اكنون كه اين جهان، بوته آزمايش پاك و ناپاك است،) به خدا و رسولان او ايمان بياوريد! و اگر ايمان بياوريد و تقوا پيشه كنيد، پاداش بزرگى براى شماست. » . پس معلوم مي شود كه علم غيب ائمه از طرف خدا به آنها تفويض شده است و خود ائمه در عرض خدا علم غيب ندارند .



+ نوشته شده در  سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 6:38  توسط عبدالله عاصی  | 


آيا در زمان رسول الله كسي به نام شيعه معروف بوده است ؟

این سوالی است که برای خیلی از دوستان پیش می اید به همین منظور این بحث را به شیعیان زمان رسول الله اختصاص می دهیم .

در واقع بهترین یا تنها صحابه عادل رسول الله همان کسانی بودند که شیعه حضرت علی علیه السلام بوده اند.

در اين رابطه به ذكر چند حديث بسنده مي‌شود. ابو حاتم رازي كه از شخصيت هاي مورد تأئيد اهل سنت است، ‌در كتاب الزينة الورقة، ص259 صراحت دارد بر اينكه:

«و كان يقال لهم شيعة علي و أنصار علي و فيهم قال رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم اشتاقت الجنة إلى أربعة سلمان و أبي ذر و المقداد و عمار» «در زمان نبي مكرم صلي الله عليه و آله و سلم تعدادي از صحابه بودند مانند سلمان فارسي و ابوذر غفاري و مقداد و عمار ياسر كه به شيعه علي مشهور بودند. كه پيامبر در مورد آنان فرمود، بهشت به ديدار آنها مشتاق است»

نكته قابل توجه اين است كه طبق فرموده رسول الله، شيعيان حضرت علي عليه السلام هستند كه بهشت به ديدار آنها مشتاق است.

همچنين ابو سعيد خدري در حديثي ديگر تعدادي از شيعيان حضرت علي عليه السلام را معرفي مي‌كند به اين نام «مثل أبي ذر الغفاري و عمار بن ياسر و حذيفة بن اليمان و ذي الشهادتين خزيمة بن ثابت و أبي أيوب الأنصاري و خالد بن سعيد بن العاص و قيس بن سعد بن عبادة[1].» 

همچنين يكي از صحابه، ابو طفيل عامر بن واثله است و ابن عبد البر كه از استوانه هاي علم رجال اهل سنت است، مي‌گويد: «و كان متشيعا في علي» «ايشان جزء كساني بود كه به عنوان شيعه علي شناخته شده بود[2]»

 خطيب بغدادي يك نكته ظريفي دارد و مي‌گويد:  

از يكي از بزرگان به نام عبد الله بن أحرم سؤال كردند كه چرا آقاي بخاري در صحيح خود، ‌حديث ابو طفيل عامر بن واصله را با اينكه از صحابه پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم است نياورده؟ گفت: «لإنه كان يفرط في التشيع» «زيرا او از كساني بود كه در تشيع و شيعه علي بودن آدم قرص و محكمي بود[3]

يعني جناب بخاري، از صحابه پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم، به اتهام اينكه اين صحابه، مشهور به شيعه علي است، روايت نياورده است.

عبارتي را دكتر صبحي صالح از علماي اهل سنت دارد بر اينكه: «در زمان پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم تعدادي از صحابه مشهور بودند به عنوان اينكه شيعه اميرالمؤمنين عليه السلام هستند. از جمله ابوذر، مقداد، جابر، ابي بن كعب، ابو طفيل، عباس بن عبد المطلب و فرزندانش،  عمار، ابو ايوب انصاري و ... [4].»  

غير از اين احاديث، شيعيان علي عليه السلام در قرآن هم معرفي شده‌اند: در سوره زخرف مي‌خوانيم «وَ اسْأَلْ مَنْ أَرْسَلْنَا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رُسُلِنَا (سوره زخرف/آيه45)» «از رسولانى كه پيش از تو فرستاديم بپرس: آيا غير از خداوند رحمان معبودانى براى پرستش قرار داديم»

عبد الله بن مسعود مي‌گويد كه پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم فرمود:  

«قال النبي (صلى الله عليه و سلم) يا عبدالله أتاني ملك، فقال: يا محمد «وَ اسْأَلْ مَنْ أَرْسَلْنَا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رُسُلِنَا» علي ما بعثوا؟ قال: قلت علي ما بعثوا؟ قال علي ولايتك و ولاية علي ابن ابيطالب.» «ملكي آمد نزد من و به من فرمود: از پيامبران قبلي بپرس كه بعثت و رسالت شما بر چه اساسي بوده است؟ گفت: مگر پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم گذشته چه مبعوث شده اند؟ گفت: تمام پيامبران گذشته، بر ولايت تو و ولايت علي بن ابيطالب عليه السلام مبعوث شده اند[5]

همچنين ديلمي در كتاب فردوس الاخبار، ج3، ص399 نقل مي كند از ابوهريره كه پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم فرمود:  «ليلة أسرى بي جمع الله بيني و بين الأنبياء عليهم السلام و أوحي الله إليّ: سلهم يا محمد على لماذا بعثتم؟ قالوا بعثنا على شهادة أن لا إله إلا الله و الإقرار بنبوتك و الولاية لعلي بن أبي طالب.» «وقتي خداي تعالي مرا در شب معراج سيرداد پس پيامبران نزد من در آسمان جمع شدند، خداي تعالي و حي فرمود بسوي من كه اي محمد از ايشان بپرس براي چه بر انگيخته شديد؟ پيامبران گفتند: مبعوث شديم تا گواهي بر يگانگي خداي تعالي واقرار به پيامبري تو و ولايت علي (عليه السلام) نمائيم» اين سرآغاز ولايت حضرت علي عليه السلام است.  

اما منتهي اليه و فرجام ولايت حضرت علي عليه السلام، در ذيل آيه شريفه:  

«وَقِفُوهُمْ إِنَّهُمْ مَسْئُولُونَ (صافات/24)» «آنها را نگهداريد كه بايد بازپرسى شوند»

روايات متعددي آورده اند كه مِن جمله آقاي آلوسي سلفي وهابي در كتاب تفسير روح المعاني، ج23، ص80 مي‌گويد:  

«خطاب مي‌آيد كه مردم را متوقف كنيد تا از اينها پرسش شود. از چه سؤال مي‌شود؟ ابو سعيد خدري مي‌گويد: أن النبي قال: وَقِفُوهُمْ إِنَّهُمْ مَسْئُولُونَ عن ولاية علي ، اينها را نگه داريد تا در مورد ولايت حضرت علي عليه السلام از آنها پرسيده شود[6]»

البته احاديث بسيار ديگري به طور واضح به ولايت اميرالمومنين اشاره دارد، به عنوان مثال، رسول الله فرمودند : «من أحب أن يحيا حياتي و يموت ميتتي و يدخل الجنة فليتول عليا و ذريته من بعده.» «هر مسلماني كه دوست دارد همانند من زندگي كند، همانند من بميرد و داخل بهشت شود، بايد علي و فرزندانش را به عنوان وليّ براي خودش قرار بدهد. » (الاصابة، ج2، ص485)

 و در روايتي ديگر آمده است : 

«أوصي من آمن بي و صدقني بولاية علي بن أبي طالب، فمن تولاه فقد تولاني و من تولاني فقد تولى الله و من أحبه فقد أحبني و من أحبني فقد أحب الله و من أبغضه فقد أبغضني و من أبغضني فقد أبغض الله عزوجل» «توصيه مي كنم تمام مسلماناني را كه به من ايمان آورده اند و پيامبري مرا تصديق كرده اند، به ولايت علي بن ابي طالب معتقد باشند. هر كس ولايت حضرت علي عليه السلام را بپذيرد، ‌ولايت مرا پذيرفته است و هر كس به ولايت من متمسك شود،‌ در حقيقت به ولايت خداوند تمسك جسته؛ و هر كس حضرت علي عليه السلام را دوست بدارد، ‌مرا دوست داشته و هر كس مرا دوست بدارد، خدا را دوست داشته؛ هر كس با حضرت علي عليه السلام دشمني كند، با من دشمني كرده و هر كس با من دشمني كند، ‌با خداوند دشمني كرده است[7]» 

 جابر بن عبد الله انصاري مي‌گويد:  

ما در كنار نبي مكرم صلي الله عليه و آله و سلم بوديم و اميرالمؤمنين عليه السلام آمد و پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم فرمود: «والّذي نَفسي بِيَدِه اِنَّ هذا و شيعته لَهُمُ الفائِزونَ يَوم القيامَة» «به كسي كه جانم به دست اوست قسم، اين علي و شيعيانش، جزء نجات يافتگان در روز قيامت هستند[8].»  

طبري به اسناد خودش نقل مي كند از ابي الجارود از امام باقر عليه السلام كه پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم فرمود: «انت يا علي و شيعتك» «اي علي تو شيعيان تو هستند[9].» 

همچنين در رابطه با اين آيه شريفه، روايت ديگري را سيوطي نقل كرده است كه پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم فرمود: «اَنتَ وَ شيعَتُك يَوم القيامة راضين مَرضيين.» «يا علي فرداي قيامت، تو و شيعيان تو وارد مي شويد كه هم تو و شيعيان تو از خداوند راضي هستيد و هم خداوند از شما راضي است[10].»  

دسته ديگري از روايات اين است كه پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم به نقل از ابو سعيد خُدري و ام سلمه،‌ به اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود: «أنت و شيعتك في الجنة» «شيعيان تو در بهشت هستند[11].»  

دسته ديگري از روايات اين است كه از ابن عباس نقل مي كند: «سماها فاطمة لإنها تفطم شيعتها من النار.» «فاطمه را فاطمه ناميدند چون شيعيان فاطمه، فرداي قيامت وارد آتش جهنم نخواهند شد و بدن شيعيان بر آتش جهنم حرام است[12]

آري اسلام حقيقي همان مكتب اهل بيت است كه هم اكنون آنان را تكفير مي كنند به اين جرم كه حرف رسول خدا را اطاعت كردند و از  قرآن و عترت پيامبر تبعيت و پيروي كردند . به كجا چنين شتابان !!!!!

حال آيا مذهب شيعه را يك يهودي پايه گذاري كرده است؟ آيا در زمان رسول الله كه عبدالله سبا هنوز به دنيا نيامده بود اين مذهب پايه گذاري شد؟؟ مذهب شيعه كه در واقع اسلام واقعي است و همان است كه صحابه بزرگ پيامبر بر آن مذهب بوده‌اند، مذهب حقي است يا مذاهب پيروان اشعري و حنفي و .... ؟ طبق نقل اهل سنت، پيامبر فرمودند آن يك فرقه‌اي كه اهل نجات است همان است كه من و اصحابم امروز بر آن هستيم، حال آيا صحابه بزرگ پيامبر مانند سلمان و ابوذر و .... حنفي مذهب بودند يا اشعري بودند؟؟ غير از اين است كه آنان همگي شيعه بودند؟؟ آيا پيامبر و اصحاب پيامبر بر روش ابوحنيفه‌اي بودند كه 70 سال پس از پيامبر به دنيا آمد؟ چطور است كه مذاهب چهارگانه اهل سنت كه در زمان پيامبر اثري از مذاهب آنان، مؤسسين آن مذاهب و اجدادشان نبوده است همگي برحق هستند ولي مذهب شيعه كه بزرگان صحابه بر طريقه آن مذهب بوده‌اند باطل است؟

برادران شيعه و سني، كمي منصفانه بنگريد و خود قضاوت كنيد. (إِنَّ هذَا لَهُوَ حَقُّ الْيَقِينِ)



[1]  خط الشام، ج5، ص256 - 251

[2]  الاستيعاب ابن عبد البر، ج4، ص1697

[3]  الكفاية في علم الدراية، ص159

[4]  النظم الإسلامية، ص96

[5]  تاريخ دمشق ابن عساكر، ج42، ص241 - تفسيرثعلبي، ج8، ص337 - شواهد التنزيل حاكم حسكاني، ج2، ص223 - مناقب خوارزمي، ص221

[6]  صواعق محرقه ابن حجر هيثمي، ج2، ص437

[7] ‌ كنزالعمال متقي هندي، ج11،‌‌ ص610 - به نقل از معجم كبير طبراني و تاريخ دمشق ابن عساكر

[8]  درالمنثور، ج6، ص379 - فتح القدير، ج5، ص477 - تاريخ دمشق، ج42، ص371 - شواهد التنزيل حسكاني،‌ ج2، ص468 - مناقب خوارزمي، ص111، حديث120 - همين تعبير از ابوسعيد خُدري نقل شده است در تاريخ دمشق ابن عساكر، ج42، ص333 ، از أم المومنين أم سلمه نقل شده است در تاريخ دمشق ابن عساكر، ج42، ص333 و أنساب الاشراف بلاذري، ص182.

[9]  درالمنثور سيوطي، ج6، ص379 - تفسير روح المعاني، ج30، ص207

[10]  درالمنثور سيوطي، ج6، ص379 - الصوائق المحرقه ابن حجر هيثمي، ص161

[11]  معجم اوسط طبراني،‌ ج6، ص354 - تاريخ بغداد خطيب بغدادي، ج12، ص353 - مجمع الزوائد هيثمي، ج9، ص173 - كنزالعمال متقي هندي، ج1، ص323

[12]  ميزان الاعتدال ذهبي، ج3، ص439 - لسان الميزان ابن حجر، ج3، ص267



+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 6:54  توسط عبدالله عاصی  | 


به راستی چرا حضرت علي، دختر خود ام كلثوم را به ازدواج عمر بن خطاب درآورد؟ آيا او دختر خود را به قاتل زن خود مي‌دهد؟

اهل سنت با این شبهه تاریخی شهادت حضرت زهرا را زیر سوال می برند که در این مطلب تا حد امکان بررسی می شود.

جواب:

اولا بخاري و مسلم اين ماجرا را نقل نكرده‌اند. و همه مي‌دانند كه اهل سنت بسياري از روايات را فقط به اين خاطر كه بخاري و مسلم نقل نكرده‌اند، رد مي‌كنند. ما هم همين قاعده را در باره اين داستان اجرا مي‌كنيم و مي‌گوييم كه اين حديث با اين‌همه اهميتش اگر صحيح بود؛ چرا بخاري و مسلم آن را نقل نكرده‌اند. ضمنا نه تنها بخاري و مسلم از نقل آن سرباز زده‌اند؛‌ بلكه هيچ يك از صحاح ديگر اهل سنت نيز اين روايت را نقل نكرده‌اند؛

راستي دليل اعراض آن‌ها از اين روايت چه بوده است؟ اگر صحيح بود، چرا آن‌ها اين روايت را نقل نكردند؟!

دوم اينكه همان‌طور كه مي‌دانيد، «ام كلثوم» اسم نيست؛ بلكه كنيه است. چنانچه ام‌سلمه، ام فروة و... كنيه است، نه اسم. و آن‌چه از تاريخ استفاده مي‌شود، اين است كه حضرت زينب سلام الله عليها كنيه‌اش ام كلثوم بوده است؛ از اين رو، اين مسأله باعث اين اشتباه بزرگ شده است. در واقع ام كلثوم همان حضرت زينب است و امام علي عليه السلام دختري به نام ام كلثوم غير از حضرت زينب از حضرت زهرا سلام الله عليهما نداشته است. ولي نقل شده است كه حضرت علي عليه السلام از همسران ديگر دختري به نام ام كلثوم داشته است[1].

سوم اينكه : تاريخ شهادت مي دهد كه عمر بن خطاب فرزندي به نام زيد از همسري به نام ام كلثوم داشته است؛ اما نه از ام كلثوم بنت علي؛ بلكه ام كلثوم بنت جرول؛ چنانچه طبري مي‌نويسد: «وأما محمد بن عمر فإنه زيد الأصغر وعبيد الله الذي قتل يوم صفين مع معاوية أمهما أم كلثوم بنت جرول بن مالك ... وكان الاسلام فرق بينها وبين عمر[2]»

همچنين ابن اثير در الكامل في التاريخ مي‌نويسد: «وقتل عبيد الله بصفين مع معاوية. وقيل: كانت أمه أم زيد الأصغر أم كلثوم بنت جرول الخزاعي وكان الاسلام فرق بينها وبين عمر[3]»

بنابراين، ام كلثوم همسر عمر بن خطاب، دختر امام علي عليه السلام نبوده است؛ بلكه دختر جرول بن مالك خزاعي بوده است!

چهارم : كتاب‌هاي اهل سنت نقل كرده‌اند كه ام كلثوم بعد از عمربن خطاب، با پسر عمويش محمد بن جعفر و بعد از او با عون بن جعفر و بعد از او با برادر ديگرش عبدالله بن جعفر ازدواج كرده است[4]، در حالي كه عون و محمد هردو در جنگ شوشتر در زمان خليفه دوم كشته شده‌اند[5]. با اين‌حال، چگونه مي‌شود كه آن‌ها بعد از عمر با ام كلثوم ازدواج كرده باشند؟!؟!؟!

از آن‌جا كه دروغ‌گو فراموش كار است، راوي اين مساله از يادش رفته بوده است كه آن‌ها قبل از عمربن خطاب كشته شده‌اند و گرنه چنين دروغ بزرگي را نمي‌گفت!!!

و نيز فراموش كرده است كه عبدالله بن جعفر با حضرت زينب سلام الله عليها در زمان خود اميرالمؤمين عليه السلام ازدواج كرده است و تا زمان واقعه كربلا حضرت زينب همسر ايشان بوده است و حتي تا آخر عمر از ايشان جدا نشده است. چگونه مي‌شود كه عبدالله بين هر دو خواهر جمع كرده باشد؟!!!!

و عجيب‌تر از همه اين‌كه ابن قتيبه دينوري ام كلثوم را به ازدواج عمويش جعفر بن ابي‌طالب درآورده است! آن‌جا كه مي‌نويسد:

«وأما أم كلثوم الكبرى وهي بنت فاطمة فكانت عند عمر ابن الخطاب و ولدت له أولادا قد ذكرناهم فلما قتل عمر تزوجها جعفر ابن أبي طالب فماتت عنده[6]»

جل الخالق! چگونه مي‌شود كه دختري با عمويش ازدواج كند؛ البته آن هم عمويي كه قبل از تولد او به شهادت رسيده است؟!!!!!!!!!

بنابراين، حقايق تاريخي نيز اين مسأله را به اثبات مي‌رساند كه اين ازدواج هرگز محقق نشده است و در واقع اين ازدواج از اباطيل و افسانه‌هاي تاريخي است.

پنجم: رواياتي در اين باره از اهل سنت نقل شده است كه صد در صد با يكديگر تناقض دارند و اين تناقضات اصل قضيه را از ريشه مي‌زند.

در بعضي از روايات آمده است كه خود اميرالمؤمين ام كلثوم را به عقد عمر درآورد، و بعضي ديگر مي‌گويند كه آن را به ابن عباس واگذار كرد. گاهي نقل كرده‌اند كه عقد بعد از تهديد و زورگويي عمر واقع شد[7] و در بعضي ديگر نقل شده است كه با اختيار و و رضا بوده است. برخي روايت كرده‌اند كه عمر از او فرزندي به نام زيد داشته است و در برخي ديگر روايت شده است كه او قبل از مباشرت از دنيا رفته است. روايتي دارد كه زيد بن عمر داراي فرزند بوده است و در برخي ديگر نقل شده است كه فرزندي به جاي نگذاشته است. در روايتي نقل شده است كه زيد بن عمر و ام كلثوم هردو باهم كشته شده‌اند، و روايت ديگر مي‌گويد كه ام كلثوم بعد از زيد باقي مانده است. در حديثي آمده است كه مهر ام كلثوم چهل هزار درهم بوده است؛ در حالي‌كه در روايت ديگر آمده است كه چهارهزار درهم بوده است و در روايت ديگري آمده است كه پانصد هزار درهم بوده است و ده‌ها تناقض ديگر...

اين اختلافات نشان مي‌دهد كه جاعلين حديث، با هم ديگر هماهنگ نبوده‌اند و هركس براي خودش و به دلخواه خودش حديث جعل كرده است. مگر مي‌شود كه در يك قضيه تاريخي اين همه تناقض وجود داشته باشد؟ اين اخلافات و تناقضات اصل قضيه را از ريشه مي‌زند و كذب بودن آن را به اثبات مي‌رساند[8].

ششم: برفرض محال كه طبق گفته برخي از علماي طراز چندم اهل سنت، اين ازدواج صورت گرفته باشد، خداوند در قرآن كريم سرگذشت حضرت لوط عليه السلام را نقل مي‌كند كه آن حضرت به كفاري كه قصد سوء داشتند، پشنهاد ازدواج با دخترانش را داد؛ در حالي‌كه همه ما مي‌دانيم كه همه آن‌هايي كه در جلوي خانه حضرت لوط عليه السلام جمع شده بودند از كفار بودند.

«وَجَاءَهُ قَوْمُهُ يُهْرَعُونَ إِلَيْهِ وَمِنْ قَبْلُ كَانُوا يَعْمَلُونَ السَّيِّئَاتِ قَالَ يَا قَوْمِ هَؤُلَاءِ بَنَاتِي هُنَّ أَطْهَرُ لَكُمْ فَاتَّقُوا اللَّهَ وَلَا تُخْزُونِ فِي ضَيْفِي أَلَيْسَ مِنْكُمْ رَجُلٌ رَشِيدٌ» « قوم او بسرعت به سراغ او آمدند -و قبلا كارهاى بد انجام مى‏دادند- گفت: «اى قوم من اينها دختران منند براى شما پاكيزه‏ترند از خدا بترسيد و مرا در مورد ميهمانانم رسوا نسازيد آيا در ميان شما يك مرد فهميده و آگاه وجود ندارد؟» (هود78) پس حتي با فرض قبول وقوع آن، اين ازدواج هيچ فضيلتي را براي خليفه دوم به اثبات نمي‌رساند.

یا حق



[1]  رجوع كنيد به تاريخ مواليد الائمه، ص 16؛ نورالابصار، ص 103 و نهاية الارب، ج 20، ص 223/ ابن قتيبه، المعارف، ص 185

[2]  تاريخ الطبري، جلد 3، ص269

[3]  الكامل في التاريخ، جلد 3، ص53_54/ همچنين ابن حجر عسقلاني هم در كتاب الاصابه مي‌نويسد: «وقيل عبيد الله وعبد الله أخو عبيد الله بن عمر بن الخطاب لامه أمهما أم كلثوم بنت جرول الخزاعية» (الإصابة، ابن حجر، جلد: 4، ص40)

[4]  ابن سعد در طبقات الكبري نقل مي‌كند: «أم كلثوم بنت علي بن أبي طالب بن عبد المطلب بن هاشم بن عبد مناف بن قصي وأمها فاطمة بنت رسول الله وأمها خديجة بنت خويلد بن أسد بن عبد العزى بن قصي تزوجها عمر بن الخطاب وهي جارية لم تبلغ فلم تزل عنده إلى أن قتل وولدت له زيد بن عمر ورقية بنت عمر ثم خلف على أم كلثوم بعد عمر عون بن جعفر بن أبي طالب بن عبد المطلب فتوفي عنها ثم خلف عليها أخوه محمد بن جعفر بن أبي طالب بن عبد المطلب فتوفي عنها فخلف عليها أخوه عبد الله بن جعفر بن أبي طالب بعد أختها زينب بنت علي بن أبي طالب فقالت أم كلثوم إني لأستحيي من أسماء بنت عميس إن ابنيها ماتا عندي وإني لأتخوف على هذا الثالث فهلكت عنده ولم تلد لاحد منهم شيئا»( الطبقات الكبرى، محمد بن سعد، ج 8، ص 462 – 463)

[5]  ابن حجر در الاصابه مي‌گويد: «وقال أبو عمر استشهد عون بن جعفر في تستر وذلك في خلافة عمر وما له عقب» (الإصابة، ابن حجر، ج 4، ص 619) همچنين ابن عبد البر مي‌گويد: «عون بن جعفر بن أبي طالب ولد على عهد رسول الله صلى الله عليه وسلم أمه وأم أخويه عبد الله ومحمد بنى جعفر بن أبي طالب أسماء بنت عميس الخثعمية واستشهد عون بن جعفر وأخوه محمد بن جعفر بتستر ولا عقب له» (الاستيعاب، ابن عبد البر، ج 3)

[6]  المعارف، ابن قتيبة، ص 211

[7]  ذخائر العقبى، احمد بن عبد الله الطبري، ص 168_167/المعجم الكبير، الطبراني، جلد : 3، ص44_45

[8]  البته برخي از علماي شيعه هم اين داستان را ذكر كرده اند ولي از هيچ كدام از روايات آنها ازدواج عمر بن خطاب با ام كلثوم دختر حضرت زهرا به دست نمي‌آيد، تنها مي‌توان متوجه شد كه عمر بن خطاب با ام كلثومي ازدواج كرده است. و همچنين بسياري از روايات هم سند آنها مخدوش و ضعيف است ودر برخي از آنها حتي ازدواج هم بيان نشده است، تا چه رسد به اينكه ازدواج با دختر (افسانه‌اي) حضرت زهرا صورت گرفته باشد!!!!



+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 11:6  توسط عبدالله عاصی  | 


اگر عمر نبود ایرانی ها مسلمان نبودند !!!!!!!

مسأله فتح ايران به وسيله خليفه دوم مورد گفتگوي بسياري از مردم است و اهل سنت آن را يكي از بزرگترين افتخارات عمر بن خطاب مي‌دانند .

براي بررسي اين مسأله ابتدا بايد تعدادي از آيات و روايات را بررسي كنيم .

خداوند در قرآن مي فرمايد : «هَا أَنتُمْ هَؤُلَاء تُدْعَوْنَ لِتُنفِقُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ فَمِنكُم مَّن یَبْخَلُ وَمَن یَبْخَلْ فَإِنَّمَا یَبْخَلُ عَن نَّفْسِهِ وَاللَّهُ الْغَنِیُّ وَأَنتُمُ الْفُقَرَاء وَإِن تَتَوَلَّوْا یَسْتَبْدِلْ قَوْماً غَیْرَكُمْ ثُمَّ لَا یَكُونُوا أَمْثَالَكُمْ » (محمّد 38) «آگاه باشید شما اشخاصی هستید كه دعوت می شوید تا در راه خدا انفاق كنید. برخی از شما بخل میورزید. هركس بخل بورزد، به خود بخل كرده و خدا بی نیاز است و شما همه نیازمندید، و هرگاه سرپیچی كنید، خدا گروه دیگری را جای شما می آورد. پس آنان مانند شما نخواهند بود و سخاوتمندانه در راه خدا انفاق می كنند»

در كتب متعددي آمده است كه هنگامي كه رسول الله اين آيه را تلاوت فرمودند، حاضران عرض كردند: ای رسول خدا آنهايي كه اگر ما اعراض كردیم خدا آنان را جانشین ما می كند و آنان مانند ما نخواهند بود، چه كساني هستند ؟ رسول خدا دست بر پاي سلمان فارسی زد و فرمود: او و طایفه‌اش هستند. (سپس اضافه نمود:) اگر دین خدا آویزه ستاره ثریا باشد، حتماً مردانی از فارس به آن خواهند رسید[1].

و باز در حدیثی از پیامبر اسلام صلي الله عليه و‌آله و سلم آمده: « لو کان الایمان معلقا بالثریا لا تناله العرب لنا له رجال من فارس» «اگر ایمان به ستاره ثریا آویخته باشد که عرب به آن دست نیابد هر آینه مردانی از ایران به آن دست می یابند.» (کنز العمال ، ج12 حدیث34129) و مشابه همين حديث در مورد علم و دين آمده است .

همچنين از پیامبر اسلام صلي الله عليه و‌آله و سلم نقل شده است که فرموده: «اعظم الناس نصیبا فی الاسلام اهل الفارس» «نصیب و بهره ایرانیان در اسلام از همه ملتهای دیگر بیشتر است.»  (کنزالعمال ، ج12 ، ص90، حدیث34126)

خداوند در سوره مائده آيه 54 مي فرمايد «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا مَنْ يَرْتَدَّ مِنْكُمْ عَن دِينِهِ فَسَوْفَ يَأْتِي اللّهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَيُحِبُّونَهُ أَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ أَعِزَّةٍ عَلَى الْكَافِرينَ يُجَاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللّهِ وَلاَ يَخَافُونَ لَوْمَةَ لاَئِمٍ ذلِكَ فَضْلُ اللّهِ يُؤْتِيهِ مَن يَشَاءُ وَاللّهُ وَاسِعٌ عَلِيمٌ » «اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد! هر كس از شما، از آيين خود بازگردد، خداوند جمعيتى را مى‏آورد كه آنها را دوست دارد و آنان (نيز) او را دوست دارند، در برابر مؤمنان متواضع، و در برابر كافران سرسخت و نيرومندند; آنها در راه خدا جهاد مى‏كنند، و از سرزنش هيچ ملامتگرى هراسى ندارند. اين، فضل خداست كه به هر كس بخواهد مى‏دهد; و (فضل) خدا وسيع، و خداوند داناست.»

شيخ طبرسي، مفسر نامدار اسلام، در کتاب «مجمع البيان» روايت مي کند که از پيامبر اکرم صلي الله عليه و آله وسلم پرسيدند اين آيه در شان چه کساني نازل شده است؟ پيامبر، دست بر شانه سلمان فارسي نهاد و فرمود: هذا و ذووه.

يعني مراد از اين آيه، سلمان و هموطنان او - ايرانيان - هستند. آن گاه فرمود اگر دين (يا علم) ، همچون رشته اي به گردن ستاره ثريا آويخته باشد، مرداني از ايران بدان چنگ خواهند زد.

1.       حال اگر ايرانيان دين خدا را ياري مي كنند و پس از اينكه اعراب اعراض كردند آنها را به دين دعوت مي كنند ، پس چرا عمر ايران را با جنگ فتح كرد و به هيچ وجه از نظر فرهنگي دين را تبليغ نكرد؟ در حالي‌كه ما در تاريخ مي‌خوانيم كه اكثر ايرانيان در مقابل سپاه اسلام مقاومت نكردند، زيرا قبلا از مسيحيان شنيده بودند كه پيامبري در عربستان ظهور خواهد ‌كرد و مژده ظهور او را مي‌دادند، بنابراين وقتي شنيدند كه اين سپاه، سپاه اسلام است به غير از عده‌ي كمي، بقيه مردم از خود مقاومتي نشان ندادند. پس چرا عمر ايران را با سپاه جنگي فتح كرد، چرا مردم را با زبان به دين دعوت نكرد.

2.        آيا غير از اين است كه براي اين بود كه ايرانياني كه دين را ياري خواهند كرد از دين متنفر شوند ؟ مگر جز اين است كه آنان خواهان اين بودند كه ايرانياني كه دين را به اعراب عرضه خواهند كرد  اسلام ويروسي به آنان برسد ؟ ديني را قبول كنند كه ازدرون تهي شده بود ، زيرا اسلامي رهبر آن هر كسي بتواند باشد ، بلكه هر رهبر فاسق ، فاجر زناكار ، ميمون باز ، شراب خواري واجب الاطاعة است و از مثل يزيد سگ باز و ميمون باز و زنا كار و شراب خور بايد پيروي كرد !!!!!!!!! اين اسلام در واقع با كفر هيچ تفاوتي نمي كند. چون وقتي رهبر يك قوم فاسد و فاسق و فاجر شود مردم و رعيتي كه تحت سلطه اين رهبر هستند به كمتر از كفر راضي نمي‌شوند !!

آري آنان به ايران حمله كردند تا هم ايرانيان را از دين متنفر كنند و هم اينكه ديني كه قبول مي‌كنند ديني باشد كه امثال يزيد و وليد و .... را به عنوان جانشين رسول الله قبول داشته باشند .

همچنين غنائم به دست آمده از اين فتوحات بسيار به ضرر اسلام شد .

زيرا در تقسيم غنائم، سپاهى عرب بر سپاهى عجم، عرب قحطان بر عرب عدنان، عرب مضر برعرب ربيعه، قريش بر غيرقريش وبنى هاشم بر بنى اميه تقدم داشت وحقوق گروه اول بيش از حقوق گروه دوم بود. تاريخ نويسان معروفى مانند ابن اثير ويعقوبى وجرجى زيدان، در تاريخهاى خود نمونه اى از ارقام متفاوت مقرريهاى سپاهيان وكارمندان دولت اسلامى را ذكر كرده‏اند[2].اختلاف ارقام حقوق بهت آور است.حقوق عباس بن عبد المطلب، سرمايه دار معروف، در سال 12000 درهم بود، در حالى كه حقوق يك سپاهى مصرى در سال از 300 درهم تجاوز نمى‏كرد. حقوق سالانه هر يك از زنان رسول خدا 6000 درهم بود، در حالى كه حقوق يك سپاهى يمنى در سال به 400 درهم نمى‏رسيد. حقوق سالانه معاويه وپدر او ابوسفيان در سال 5000 درهم بود، در حالى كه حقوق يك فرد عادى مكى كه مهاجرت نكرده بود 600 درهم بود.

خليفه، با اين عمل، تبعيض نژادى را كه از جانب قرآن وپيامبر صلى الله عليه و آله و سلم محكوم شده بود، بار ديگر احيا نمود وجامعه اسلامى را دچار اختلاف طبقاتى ناصحيح كرد. چيزى نگذشت كه در جامعه اسلامى شكاف هولناكى بروز كرد و زر اندوزان ودنيا پرستان، در تحت حمايت خليفه، به گرد آورى سيم وزر پرداختند واستثمار كارگران وزحمتكشان آغاز شد .

پولها ، غنائم ، خراج ها ، كنيز ها و اسراي باد آورده حاصل از فتوحات ، از طرفي باعث شد مردم آن اهداف خدايي فراموششان شود . و هر كسي كه به جنگ مي رفت قربة الي المال مي رفت !! يعني به اين اميد كه غنيمت و مال بيشتري جمع كند . آيا اين بود سيره و سنت پيامبر؟؟

3.       طبق بياني كه درمورد جنگهاي زمان پيامبر گفته شد، آيا اين فتوحاتي كه به ابوبكر و عمر نسبت مي‌دهند اگر درست باشد پس چرا در جنگهايي كه در زمان پيامبر صورت مي گرفت پا به فرار مي گذاشتند و طبق اعتراف علماي خود اهل سنت ابدا شجاعتي در جنگها از اينها ديده نشد حال چه شد كه يك باره جنگجو شدند و بلاد را فتح كردند ؟

4.       در كدام كتاب آمده است كه آنان كه ادعاي فتح سرزمينها را دارند در جنگهاي زمان پيامبر يك نفر را كشته باشند ؟ چه كسي نقل كرده است كه خلفا در جنگهاي زمان پيامبر يك نفر را اسير كرده باشند ، يا زخمي كرده باشند ، و يا حتي دو نفري يك نفر را كشته باشند ؟؟؟؟

5.       شجاعت آنها زمان پيامبر كجا بود؟ چرا در هيچ كتابي نيامده است كه ابوبكر و عمر يك نفر را كشته‌اند ؟ چرا در طي بيش از 80 جنگ پيامبر آنها هيچ كسي را نكشته و يا زخمي و حتي اسير نكرده‌اند ؟ آيا اين است شجاعت ؟

مگر نه اين است كه بيشتر فتوحات زمان پيامبر به دست تواناي علي بن ابي طالب صورت گرفت مثل بدر و خيبر و احد و خندق و ... كه اگر اين فتوحات كه پايه ريزي اسلام بود به دست اميرمومنان علي عليه السلم صورت نمي گرفت ديگر اسلام و ايماني نبود كه كسي بخواهد خلافت كند. دليل گفتار ما بيانات رسول خدا است كه در جنگ خندق وقتي علي عليه السلام مقابل عمروبن عبدود ايستاد پيامبر فرمود «تمامي ايمان با تمامي شرك روبرو شدند» و آن حضرت در مورد مجاهدت امير مومنان در روز خندق فرمود «ضربه علي در روز خندق برتر است از عبادت جن و انس» ( تاريخ بغداد 3/19)



[1]  ابونعیم اصفهانى، تاریخ اصفهان، ج 1، ص 4 ،  متقى هندى/ كنزالعمّال، ج 12، ص 90، ح 34126 / مجمع‏البيان، ج9، ص180/ محمّدبن جریر طبرى، تفسیر طبرى، ج 26، ص 86 / اسماعیل بن كثیر قرشى دمشقى، تفسیر القرآن العظیم، بیروت، دارالمعرفه، 1412 ق، ج 6، ص 196 / فضل بن حسن طبرسى، مجمع البیان، بیروت، مؤسسة الاعلمى، 1415 ق، ج 9، ص 179.

[2]   تاريخ يعقوبى، ج‏2، ص‏106؛ كامل ابن اثير، ج‏2، ص 168؛ تاريخ جرجى زيدان، ترجمه جواهر الكلام، ج‏1، ص‏159 به بعد.



+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 6:47  توسط عبدالله عاصی  | 


يكي از بزرگترين امتيازاتي كه براي ابوبكر ذكر ميكنند و او را شايسته خلافت مي دانند اين است كه ابوبكر با پيامبر در غار بوده است وآيه‌‌ي غار براي پيامبر و ابوبكر نازل شده است. در مطلب قبلی کمی پیرامون این آیه بحث شدُ انشاء الله در این مطلب اندکی بیشتر روی آیه ی غار تامل می شود.

 

آيه 40 سوره توبه : « إِلَّا تَنصُرُوهُ فَقَدْ نَصَرَهُ اللّهُ إِذْ أَخْرَجَهُ الَّذِينَ كَفَرُوا ثَانِيَ اثْنَيْنِ إِذْ هُمَا فِي الْغَارِ إِذْ يَقُولُ لِصَاحِبِهِ لاَتَحْزَنْ إِنَّ اللّهَ مَعَنَا فَأَنْزَلَ اللّهُ سَكِينَتَهُ عَلَيْهِ وَأَيَّدَهُ بِجُنُودٍ لَمْ تَرَوْهَا وَجَعَلَ كَلِمَةَ الَّذِينَ كَفَرُوا السُّفْلى‏ وَكَلِمَةُ اللّهِ هِيَ الْعُلْيَا وَاللّهُ عَزِيزٌ حَكِيمٌ»

 

« اگر او را يارى نكنيد، خداوند او را يارى كرد; (و در مشكلترين ساعات، او را تنها نگذاشت;) آن هنگام كه كافران او را (از مكه) بيرون كردند، در حالى كه دومين نفر بود (و يك نفر بيشتر همراه نداشت); در آن هنگام كه آن دو در غار بودند،او به همراه خود مى‏گفت: «غم مخور، خدا با ماست!» در اين موقع، خداوند سكينه (و آرامش) خود را بر او(پيامبر) فرستاد; و با لشكرهايى كه مشاهده نمى‏كرديد، او را تقويت نمود; و گفتار (و هدف) كافران را پايين قرار داد، و سخن خدا (و آيين او)، بالا (و پيروز)است; و خداوند عزيز و حكيم است! »

 

همان طور كه درتاريخ نقل شده است آن كسي كه همراه پيامبر بود ابوبكر بود.

 

اين آيه نكات بسيار بسيار دقيق و قابل توجهي دارد . اولا كه اگر دقت كنيد تمامي ضماير مفرد آمده است و فقط يك جا خداوند ضمير مثني براي دو نفر آورده است.(اذ هما في الغار) در واقع خداوند مي فرمايد از دو نفري كه در غار بودند مشركين فقط پيامبر را اخراج كردند و خداوند فقط پيامبر را ياري كرد، و خداوند سكينه و آرامش را فقط براي پيامبر نازل كرد و فقط پيامبر را با لشكرهاي غيبي كمك نمود در حالي كه دو نفر در غار بودند . اين آيه بهترين آيه براي معرفي شخصيت ابوبكر است . و نكات قابل توجهي دارد كه آنها را ذكر مي‌كنيم :

 

نكته اول : درهر كجاي قرآن كه سخن از انزال و فرستادن سكينه و آرامش به ميان‌آمده است ، خداوند آن را براي پيامبر اكرم و همه مؤمنين قرار داده است :

 

« ثُمَّ أَنْزَلَ اللّهُ سَكِينَتَهُ عَلَى‏ رَسُولِهِ وَعَلَى الْمُؤْمِنِينَ وَأَنْزَلَ جُنُوداً لَمْ تَرَوْهَا وَعَذَّبَ الَّذِينَ كَفَرُوا وَذلِكَ جَزَاءُ الْكَافِرِينَ (توبه 26) » « سپس خداوند «سكينه‏» خود را بر پيامبرش و بر مؤمنان نازل كرد; و لشكرهايى فرستاد كه شما نمى‏ديديد; و كافران را مجازات كرد; و اين است جزاى كافران! »

 

و يا در سوره فتح آيه چهار خداوند مي فرمايد « هُوَ الَّذِي أَنزَلَ السَّكِينَةَ فِي قُلُوبِ الْمُؤْمِنِينَ لِيَزْدَادُوا إِيمَاناً مَعَ إِيمَانِهِمْ وَلِلَّهِ جُنُودُ السَّماوَاتِ والْأَرْضِ وَكَانَ اللَّهُ عَلِيماً حَكِيماً » « او كسى است كه آرامش را در دلهاى مؤمنان نازل كرد تا ايمانى بر ايمانشان بيفزايند; لشكريان آسمانها و زمين از آن خداست، و خداوند دانا و حكيم است.»

 

و در سوره فتح آيه 26 خداوند مي فرمايد « .... فَأَنزَلَ اللَّهُ سَكِينَتَهُ عَلَى‏ رَسُولِهِ وَعَلَى الْمُؤْمِنِينَ وَأَلْزَمَهُمْ كَلِمَةَ التَّقْوَى‏ وَكَانُوا أَحَقَّ بِهَا وَأَهْلَهَا وَكَانَ اللَّهُ بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ عَلِيماً » « .... خداوند آرامش و سكينه خود را بر فرستاده خويش و مؤمنان نازل فرمود و آنها را به حقيقت تقوا ملزم ساخت، و آنان از هر كس شايسته‏تر و اهل آن بودند; و خداوند به همه چيز دانا است.»

 

و اين نكته بسيار بسيار قابل توجه است كه چرا در آيه غار هيچ گونه مومنين را شركت نمي‌دهد و فقط مي فرمايد آرامش براي پيامبر نازل شد « فَأَنْزَلَ اللّهُ سَكِينَتَهُ عَلَيْهِ» . آيا اين فضيلت به حساب مي آيد كه از دو نفر فقط براي يك نفر آرامش الهي و سكينه فرستاده شود ؟ يعني آيا ابوبكر ذره‌اي ايمان نداشته تا لايق ارسال سكينه از طرف خداوند شود ؟؟؟؟

 

نكته دوم : خداوند در سوره حج مي فرمايد « الَّذِينَ أُخْرِجُوا مِن دِيَارِهِم بِغَيْرِ حَقٍّ إِلَّا أَن يَقُولُوا رَبُّنَا اللَّهُ ...... وَلَيَنصُرَنَّ اللَّهُ مَن يَنصُرُهُ إِنَّ اللَّهَ لَقَوِيٌ عَزِيزٌ (حج آيه 40) » « همانها كه از خانه و شهر خود، به ناحق رانده شدند، جز اينكه مى‏گفتند: «پروردگار ما، خداى يكتاست!» ...... و خداوند كسانى را كه يارى او كنند (و از آيينش دفاع نمايند) يارى مى‏كند; خداوند قوى و شكست ناپذير است. »

 

در واقع خداوند اينجا دليل اخراج شدن را توحيد معرفي مي كند و مي فرمايد كساني اخراج شدند كه مي گفتند خداي ما الله است . و در آيه غار مي‌بينيم كه خداوند مي فرمايد فقط پيامبر اخراج شده است . همچنين خداوند مي فرمايد كساني را ياري ميكنم كه من را ياري كنند و در آيه غار خداوند مي فرمايد فقط پيامبر را ياري كرديم ، پس معلوم مي شود كه ابوبكر خدا و دين خدا را ياري نمي كرده است .

 

ضمنا خداوند در سوره روم آيه 40 مي فرمايد « وَكَانَ حَقّاً عَلَيْنَا نَصْرُ الْمُؤْمِنِينَ‌» « و يارى مؤمنان، همواره حقى است بر عهده ما»

 

و در آيه ديگر مي خوانيم « يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِن تَنصُرُوا اللَّهَ يَنصُرْكُمْ وَيُثَبِّتْ أَقْدَامَكُمْ (سوره محمد آيه 7) » « اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد! اگر (آيين) خدا را يارى كنيد، شما را يارى مى‏كند و گامهايتان را استوار مى‏دارد. »

 

و نيز خداوند در آيه‌اي ديگر مي فرمايد « إِنَّا لَنَنصُرُ رُسُلَنَا وَالَّذِينَ آمَنُوا فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَيَوْمَ يَقُومُ الْأَشْهَادُ (غافر 51) » « ما به يقين پيامبران خود و كسانى را كه ايمان آورده‏اند، در زندگى دنيا و (در آخرت) روزى كه گواهان به پا مى‏خيزند يارى مى‏دهيم

 

در حاليكه همان طور كه اشاره شد خداوند در آيه غار از دو نفر فقط يك نفر را ياري كرد و فقط پيامبر را ياري كرد و ابوبكر را ياري نكرد ........ (دقت كنيد)

 

نكته سوم : خداوند در آيه بيان مي كند كه مشركين مكه فقط پيامبر را اخراج كردند ، پس معلوم مي‌شود كه ابوبكر يا با مشركين ارتباط داشته و يا اينكه ..... و گرنه ابوبكر را هم بايد اخراج مي‌كردند.

 

نكته چهارم : ترس از امور غير اختياري است و معني ندارد كه كسي را از آن نهي كرد ، وقتي كسي را از ترس و حزن نهي مي‌كنيم در واقع او را از آثاري كه آن حزن دارد مثل داد و بيداد و ... نهي مي‌كنيم . پس معلوم مي شود اينكه پيامبر ابوبكر را از حزن نهي مي‌كند اين حزن ابوبكر يك آثاري داشته است كه براي جان پيامبر خطر داشته است . به همين دليل است كه مي‌بينيم خداوند پيامبر را ياري مي‌كند و نيروهاي غيبي را به كمك ايشان مي فرستد.

 

در حالي كه خداوند در سوره يونس فرمود « أَلاَ إِنَّ أَوْلِيَاءَ اللَّهِ لاَ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلاَ هُمْ يَحْزَنُونَ » (يونس 62) « آگاه باشيد اولياى خدا، نه ترسى دارند و نه غمگين مى‏شوند! »

 

خداوند در سوره احقاف آيه 13 مي فرمايد « إِنَّ الَّذِينَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا فَلاَ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلاَ هُمْ يَحْزَنُونَ » « كسانى كه گفتند: «پروردگار ما الله است‏»، سپس استقامت كردند، نه ترسى براى آنان است و نه اندوهگين مى‏شوند. »

 

در آيه ديگر مي خوانيم « بَلَى‏ مَنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُ لِلّهِ وَهُوَ مُحْسِنٌ فَلَهُ أَجْرُهُ عِندَ رَبِّهِ وَلاَ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلاَ هُمْ يَحْزَنُونَ (بقره 112) » « آرى، كسى كه روى خود را تسليم خدا كند و نيكوكار باشد، پاداش او نزد پروردگارش ثابت است; نه ترسى بر آنهاست و نه غمگين مى‏شوند.»

 

همچنين « إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوْا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَأَقَامُوا الصَّلاةَ وَآتَوُا الزَّكَاةَ لَهُمْ أَجْرُهُمْ عِندَ رَبِّهِمْ وَلاَ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلاَ هُمْ يَحْزَنُونَ (بقره 277) » « كسانى كه ايمان آوردند و اعمال صالح انجام دادند و نماز را برپا داشتند و زكات را پرداختند، اجرشان نزد پروردگارشان است; و نه ترسى بر آنهاست، و نه غمگين مى‏شوند.»

 

همچنين درسوره انعام آيه 48 آمده است كه« فَمَنْ آمَنَ وَأَصْلَحَ فَلاَ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلاَ هُمْ يَحْزَنُونَ » « آنها كه ايمان بياورند و (خويشتن را) اصلاح كنند، نه ترسى بر آنهاست و نه غمگين مى‏شوند. »

 

خداوند در سوره زمر آيه 61 مي فرمايد « وَيُنَجِّي اللَّهُ الَّذِينَ اتَّقَوْا بِمَفَازَتِهِمْ لَا يَمَسُّهُمُ السُّوءُ وَلاَ هُمْ يَحْزَنُونَ » « و خداوند كسانى را كه تقوا پيشه كردند با رستگارى رهايى مى‏بخشد; هيچ بدى به آنان نمى‏رسد و هرگز غمگين نخواهند شد.»

 

در واقع اولياي خدا ، كساني كه در راه توحيد استقامت دارند ، آنان كه تسليم خدا هستند ، نيكوكاران ، كساني كه ايمان دارند، آنان كه اقامه نماز دارند و كار خير انجام مي‌دهند و در نهايت انسانهاي با تقوا حزن و اندوهي ندارند ، حال چرا ابوبكر حزن داشت ؟ يعني آيا در او يكي از اين خصلتها وجود نداشت كه حزن او برطرف شود ؟

 

ضمنا حزن ابوبكر در مصاحبت با پيامبر اكرم در رفتن به غار به چه جهت بوده است ؟ اگر در جهت اطاعت خدا بوده ، محال است كه پيامبر اكرم از آن نهي نمايد ، و اگر در جهت معصيت خدا بوده پس اين چه فضيلتي براي ابوبكر به حساب مي آيد ؟

 

نكته پنجم : آيا مصاحبت با حزن و اندوه درغار برابر است با اينكه حضرت علي شب هجرت بر سر جاي پيامبر خوابيد و جان فشاني كرد ؟ (چون براي پيغمبر از علي ( ع ) امين تر كسي نبود و او مي بايست امانات مردم را به آنها باز گرداند و همسران پيامبر و بقيه مسلمين را به مدينه ببرد . ) و در مورد حضرت علي به خاطر خوابيدن بر سر جاي پيامبر اين آيه نازل شد « وَمِنَ النَّاسِ مَن يَشْرِي نَفْسَهُ ابْتِغَاءَ مَرْضَاتِ اللّهِ وَاللّهُ رَؤُوفٌ بِالْعِبَادِ (بقره 207) » « بعضى از مردم جان خود را به خاطر خشنودى خدا مى‏فروشند; و خداوند نسبت به بندگان مهربان است. »

 

نكته ششم : لفظ صاحب نشان از فضيلت ابوبكر دارد :

 

در قرآن كريم در چند مورد لفظ صاحب آمده است.

 

1. همسر : « وَلَمْ تَكُن لَهُ صَاحِبَةٌ» « مَا اتَّخَذَ صَاحِبَةً وَلاَ وَلَداً»

 

2. همراهي انسان با حيوان، همان‌گونه كه در داستان جناب هود مي‌خوانيم «وَلَمْ تَكُن لَهُ صَاحِبَةٌ»

 

3. همراهي دو انسان با يكديگر: غير از صاحب به معناي همسر، در هر جاي قرآن از طرف خداوند لفظ صاحب به كار رفته است‌، موضوع بين دو انسان بوده است كه يكي از آنها كافر بوده است.

 

در بيش از 10 آيه خداوند گفتگوي بين دو همراه را با عنوان صاحب ياد برده است كه يكي از اين دو نفر كافر بوده‌اند. (البته غير از آيه‌ي غار)

 

«أَوَلَمْ يَتَفَكَّرُوا مَا بِصَاحِبِهِم مِن جِنَّةٍ» «آيا (مشركين) فكر نكردند كه همنشين آنها هيچ‏گونه جنون ندارد؟»

 

«يَا صَاحِبَيِ السِّجْنِ ءَأَرْبَابٌ مُّتَفَرِّقُونَ خَيْرٌ أَمِ اللَّهُ الْوَاحِدُ الْقَهَّارُ» « اى دوستان زندانى من آيا خدايان پراكنده بهترند، يا خداوند يكتاى پيروز؟» (يوسف/39)

 

«قَالَ لَهُ صَاحِبُهُ وَهُوَ يُحَاوِرُهُ أَكَفَرْتَ بِالَّذِي خَلَقَكَ مِن تُرَابٍ ثُمَّ مِن نُطْفَةٍ ثُمَّ سَوَّاكَ رَجُلاً» « دوست (با ايمان) وى - در حالى كه با او گفتگو مى‏كرد- گفت: «آيا به خدايى كه تو را از خاك، و سپس از نطفه آفريد، و پس از آن تو را مرد كاملى قرار داد ، كافر شدى؟» (كهف/37)

 

«وَكَانَ لَهُ ثَمَرٌ فَقَالَ لِصَاحِبِهِ وَهُوَ يُحَاوِرُهُ أَنَا أَكْثَرُ مِنكَ مَالاً وَأَعَزُّ نَفَراً» « به دوستش - در حالى كه با او گفتگو مى‏كرد- چنين گفت: «من از نظر ثروت از تو برتر، و از نظر نفرات نيرومندترم» (كهف/34)

 

«وَإِن جَاهَدَاكَ عَلَى‏ أَن تُشْرِكَ بِي مَا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ فَلاَ تُطِعْهُمَا وَصَاحِبْهُمَا فِي الدُّنْيَا مَعْرُوفاً» « و هرگاه آن دو، تلاش كنند كه تو چيزى را همتاى من قرار دهى، كه از آن آگاهى ندارى از ايشان اطاعت مكن، ولى با آن دو، در دنيا به طرز شايسته‏اى رفتار كن» (لقمان/15)

 

«قُلْ إِنَّمَا أَعِظُكُم بِوَاحِدَةٍ أَن تَقُومُوا لِلَّهِ مَثْنَى‏ وَفُرَادَى‏ ثُمَّ تَتَفَكَّرُوا مَا بِصَاحِبِكُم مِن جِنَّةٍ» بگو: «شما را تنها به يك چيز اندرز مى‏دهم، و آن اينكه: دو نفر دو نفر يا يك نفر يك نفر براى خدا قيام كنيد، سپس بينديشيد اين دوست و همنشين شما هيچ گونه جنونى ندارد » (سبا/46)

 

«مَا ضَلَّ صَاحِبُكُمْ وَمَا غَوَى» « وَمَا صَاحِبُكُم بِمَجْنُونٍ»

 

«فَنَادَوْا صَاحِبَهُمْ فَتَعَاطَى‏ فَعَقَرَ» «آنها يكى از ياران خود را صدا زدند، او به سراغ اين كار آمد و (ناقه را) پى كرد (قمر/29)»

 

همان‌گونه كه در اين آيات ملاحظه مي‌كنيد در هر آيه كه لفظ صاحب آمده است يكي از طرفين، كافر است. ولي قرآن به طور صريح بيان نكرده است كه مصاحب، كافر است، يا طرف مقابل.

 

حال آيا لفظ مصاحبت در آيه‌ي غار فضيلت است؟

 

نكته هفتم : آيا همراهي چند روزه برابري مي كند با كسي كه از اول عمر و از همان كودكي به وسيله پيامبر تربيت شده است . همان طور كه در تواريخ نقل شده است، پيامبر و عباس به دليل تعداد زياد فرزندان ابو طالب نزد او رفتند تا او را در تربيت فرزند كمك كنند ،‌پيامبر حضرت علي را به عهده گرفت و عباس جعفر طيار را . و نيز روزي حضرت علي با پيغمبر بود كه ابوبكر و عمر و عثمان و ابو سفيان و معاويه و تمام مسلمين دين توحيد نداشتند و غرق در بت پرستي بودند ،‌ همانطور كه علماي اهل سنت (مثل طبري در تاريخ طبري 1/538 ) گفته اند كه اول كسي كه ايمان آورد حضرت علي عليه السلام بود.



+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 12:42  توسط عبدالله عاصی  | 


دلایل خلافت ابوبکر

يكي از امتيازاتي كه ذهبي در تاريخ الاسلام براي ابوبكر به شمار آورده است و او را شايسته خلافت مي دانسته اين است كه ابوبكر با پيامبر در غار بوده است وآيه‌ي « ثَانِيَ اثْنَيْنِ إِذْ هُمَا فِي الْغَارِ إِذْ يَقُولُ لِصَاحِبِهِ لاَتَحْزَنْ إِنَّ اللّهَ مَعَنَا فَأَنْزَلَ اللّهُ سَكِينَتَهُ عَلَيْهِ» در باره‌ي آنها نازل شده است ؟

حال سوال اينجاست كه :

درهر كجاي قرآن كه سخن از انزال و فرستادن سكينه و آرامش به ميان‌آمده است ، خداوند آن را براي پيامبر اكرم و همه مومنين قرار داده است اما چرا در آيه غار هيچ گونه مومنين را شركت نمي  دهد و فقط مي فرمايد آرامش براي پيامبر نازل شد « فَأَنْزَلَ اللّهُ سَكِينَتَهُ عَلَيْهِ» . آيا اين فضيلت به حساب مي آيد كه از دو نفر فقط براي يك نفر آرامش الهي و سكينه فرستاده شود ؟

حزن ابوبكر در مصاحبت با پيامبر اكرم در رفتن به غار به چه جهت بوده است ؟اگر در جهت اطاعت خدا بوده ، محال است كه پيامبر اكرم از آن نهي نمايد ، و اگر در جهت معصيت خدا بوده پس اين چه فضيلتي براي ابوبكر به حساب مي آيد ؟ در حالي كه خداوند در سوره يونس فرمود « أَلاَ إِنَّ أَوْلِيَاءَ اللَّهِ لاَ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلاَ هُمْ يَحْزَنُونَ » (يونس 62) « آگاه باشيد اولياى خدا، نه ترسى دارند و نه غمگين مى‏شوند! »

آيا مصاحبت با حزن و اندوه درغار برابر است با  اينكه حضرت علي شب هجرت  بر سر جاي پيامبر خوابيد و جان فشاني كرد ؟ (چون براي پيغمبر از علي ( ع ) امين تر كسي نبود و او مي بايست امانات مردم را به آنها باز گرداند و همسران پيامبر و بقيه مسلمين را به مدينه ببرد . ) و در مورد حضرت علي به خاطر خوابيدن بر سر جاي پيامبر اين آيه نازل شد « وَمِنَ النَّاسِ مَن يَشْرِي نَفْسَهُ ابْتِغَاءَ مَرْضَاتِ اللّهِ وَاللّهُ رَؤُوفٌ بِالْعِبَادِ (بقره 207) » « بعضى از مردم  جان خود را به خاطر خشنودى خدا مى‏فروشند; و خداوند نسبت به بندگان مهربان است. »

نكته بعدي اينكه تنها مصاحبت با رسول الله فضيلت و برتري نمي باشد ،‌ مگر ياران يوسف نبودند كه خدايان متعدد داشتند و يوسف آنها را نصيحت مي كرد و خداوند هم آنها را مصاحب يوسف خوانده است . « يا صاحبي السجن ءارباب متفرقون خير ام الله الواحد القهار » ،‌ مگر آن دو رفيق نبودند كه خدا آنها را مصاحب هم خوانده است ولي يكي به ديگري مي گفت كه به خدايي كه نخست از خاك و بعد از نطفه تو را آفريد و آنگاه مردي كامل و آراسته ساخت كافر شدي .

از همه اينها كه بگذريم ، آيا همراهي چند روزه برابري مي كند با كسي كه از اول عمر و از همان كودكي به وسيله پيامبر تربيت شده است . چون كه پيامبر و عباس به دليل تعداد زياد فرزندان ابو طالب نزد او رفتند تا او را در تربيت فرزند كمك كنند ،‌پيامبر حضرت علي را به عهده گرفت و عباس جعفر طيار را . و نيز روزي حضرت علي با پيغمبر بود كه ابوبكر و عمر و عثمان و ابو سفيان و معاويه و تمام مسلمين دين توحيد نداشتند و غرق در بت پرستي بودند ،‌ همانطور كه علماي اهل سنت (مثل طبري در تاريخ طبري 1/538 ) گفته اند كه اول كسي كه ايمان آورد علي بود .



+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 8:38  توسط عبدالله عاصی  | 


اهل سنت می گویند عبدالله سبا كه يك يهودي بود پايه گذار تشيع است :

حال سوال اینجاست  :اگر موسس مذهب شيعه عبدالله بن سبا مي باشد پس چرا در كتب شيعه هيچ مدحي از وي نشده بلكه در طعن و لعن او روايت شده است ؟ در كتب اهل سنت كه از كعب الاحبار يهودي روايات زيادي نقل شده است و علماء اهل سنت هم در مدح او قلم فرسايي كرده اند حال روي اين اصل پس بايد گفته شود كه اهل سنت منتسب هستند به يهود و كعب الاحبار ؟

آيا مذاهبي كه در زمان پيامبر هيچ اثري از آنها نبوده است مثل اشعري و حنفي و حنبلي و شافعي و مالكي و مذهب جعلي وهابيت كه بعد از قرنها به وجود آمده اند مذهب من درآوري و سياسي است يا مذهبي كه بنيان گذار آن رسول خدا مي باشد و پيشواي آن تربيت شده دست آن حضرت است ؟

كدام يك از ياران پيامبر حنفي و يا حنبلي و مالكي و شافعي و يا وهابي بودند . كدام يك از اين افراد كه موسس اين مذاهب بوده اند پيامبر يا صحابه و يا تابعين را ديده اند . ابوالحسن اشعري كه اهل سنت در اصول از او تبعيت مي كنند در سال 270 هجري به دنيا آمد . او كه نه خودش و نه پدرانش پيامبر و صحابه و حتي تابعين را نديده اند اساس مذهب خود را بر چه اساسي گذاشته اند ؟ آيا آن را از پيامبر گرفته اند ؟ ابو حنيفه كه در سال 80 هجري قمري به دنيا آمد فقه را چگونه به دست آورد ؟ ولي طبق كتب اهل سنت ، شيعيان حضرت علي در زمان پيامبر بوده اند و پيامبر موسس تشيع است و در واقع اسلام همان تشيع و تشيع همان اسلام است .

در روايات و منابع اسلامي كه از اهل سنت روايت شده است نبي اكرم ، پيروان و شيعيان امام اميرمومنان علي عليه السلام را رستگار ، بهترين امت ،‌ اهل بهشت و نجات معرفي كرده است كه اينك به تعدادي از آنها اشاره مي كنيم .

در تفاسير اهل سنت ذيل آيه 7 سوره بينه « إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ أُولئِكَ هُمْ خَيْرُ الْبَرِيِّةِ » « (اما) كسانى كه ايمان آوردند و اعمال صالح انجام دادند، بهترين مخلوقات (خدا)يند! » آمده است كه پيامبر فرمود : يا علي هم انت و شيعتك ، يعني اي علي بهترين خلق خدا تو و شيعيان تو هستند . ( رجوع شود به تفسير طبري و تفسير در المنثور سيوطي ذيل همين آيه .)

در حديث ديگري رسول گرامي اسلام فرمود « والذي نفسي بيده ان هذه و شيعته لهم الفائزون يوم القيامة » « قسم به آن كه جانم در اختيار اوست كه اين شخص ( علي عليه السلام ) و شيعيان وي در روز قيامت رستگار هستند » [1]

پيامبر اكرم فرمود « تاتي يوم القيامة انت و شيعتك راضين مرضين و ياتي عدوك غضابا مقمحين » « در روز قيامت تو (يا علي )و شيعيان تو راضي هستند و دشمنانت ناراحت و خشمناك »[2]

پيامبر اكرم در جاي ديگري فرمودند « اما ترضي انك معي في الجنة و الحسن و الحسين و ذريتنا خلف ظهورنا و ازواجنا خلف ذريتنا و شيعتنا عن ايماننا و شمائلنا » « آيا به اين راضي نيستي كه تو و فرزندانت حسن و حسين و فرزندان آنان در پشت سر ما و زنانشان در پشت سر آنها و شيعيان ما در سمت راست و چپ ما در بهشت مي باشند »[3]

آري اسلام حقيقي همان مكتب اهل بيت است كه هم اكنون آنان را تكفير مي كنند به اين جرم كه حرف رسول خدا را اطاعت كردند و از  قرآن و عترت پيامبر تبعيت و پيروي كردند . به كجا چنين شتابان !!!!!



[1]  تفسير در المنثور سيوطي 6/379 ،‌مناقب علي بن ابي طالب ، خوارزمي حنفي ج 2 حديث 951 و 849

[2]  ينابيع المودة ، قندوزي حنفي  ص 301 ، صواعق المحرقه ابن حجر مكي ص 159

[3]  فرائد السمطين حمويني ج 2 حديث 375 ،‌صواعق المحرقه ص 159



+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 6:36  توسط عبدالله عاصی  | 


چرا از اموات كمك مي خواهيد ؟ شما مرده پرستيد .

جاي بسي تعجب است كه آنهايي كه اين حرفها را مي زنند گويي اصلا قرآن را نخواندند ،‌ خداوند در سوره آل عمران آيه 163 صريحا مي فرمايد « و لا تحسبن الذين قتلوا في سبيل الله امواتا بل احياء‌ عند ربهم يرزقون * فرحين بما آتيهم الله من فضله و يستبشرون بالذين لم يلحقوا بهم ........ » « نپنداريد كساني كه را كه در راه خدا شهيد شده اند مردگانند ، بلكه زنده به حيات ابدي شدند و در نزد خدا متنعم و روزي داده مي شوند در حالتي كه به فضل و رحمتي كه از خداوند نصيبشان گرديد شادمانند و به آن مومنان هنوز به آنها نه پيوسته اند و بعد در پي آن ها خواهند شتافت . مژده دهند كه از مردن هيچ نترسند و محزون نباشند » از اين صريح تر ديگر نمي توان حرفي زد ، آيا اين اشخاصي كه گفته مي شود مرده اند پس چگونه روزي مي خورند ، پس همان جوري كه روزي ميخورند همان طور هم حرف هاي ما را مي شنوند و بلكه بر كارهاي ما هم ناظرند .

و نيز در جاي ديگر قرآن آمده است « وَلاَ تَقُولُوا لِمَن يُقْتَلْ فِي سَبِيلِ اللّهِ أَمْوَاتٌ بَلْ أَحْيَاءٌ وَلَكِن لاَ تَشْعُرُونَ (بقره 154) » « و به آنها كه در راه خدا كشته مى‏شوند، مرده نگوييد! بلكه آنان زنده‏اند،ولى شما نمى‏فهميد! » و ديگر نمي توان از اين صريح تر بيان داشت كه شهدا زنده اند .

از همه اينها كه بگذريم ما در آخر هر نماز خود مي گوييم « السلام عليك ايها النبي و رحمه الله و بركاته » « سلام بر تو اي پيامبر و ... » پس اين كار هم يا شرك است و يا ديوانگي . چون انسان عاقل به كسي مرده است سلام نمي كند . بنابر اين مي بينيم كه توسل و كمك خواستن و ارتباط با افرادي كه از اين جهان رفته اند اصلا و ابدا شرك نيست و در قرآن و سنت هم موارد متعددي داريم كه به برخي اشاره شد .

يكي از دلايل ديگر شرح ابن ابي الحديد و ميثمي و شيخ محمد عبده مفتي معروف مصر است كه در شرح كلمات امير المومنين ميگويد كه اهل بيت پيغمبر مانند ديگران در حقيقت مرده نيستند . ( نهج البلاغه خطبه 83 )

خيلي جالب است همان كساني كه شيعه را مرده پرست مي نامند خودشان همه را اجبار مي كنند كه در اصول به مذهب اشعري و يا معتزلي و در فروع به يكي از مذاهب چهار گانه عمل كنند . و اگر به آنچه كه آنها ميگويندعمل نكنيم مشرك و مهدور الدم هستيم ( درحاليكه از نظر خودشان امامت يكي از فروع دين است ). آيا مسائلي كه به مرور زمان پيش مي آيند هم در كتب پيشوايان شما گفته شده است آيا اين مرده پرستي نيست كه بعد از گذشت بيش از هزار سال از وفات چهار امام اهل سنت در مسائلي كه حادث است و در اين زمان به وقوع مي پيوندد هم بايد از آنها پيروي كرد . ( ابوحنيفه 80-105 ،‌مالك 95-179 ،‌ شافعي 150-204 ، حنبل 164-241 و نيز اشعري 270-335 ) و حال آنكه يكي از خصائص دين اسلام اين است كه با تمدن در هر دوره و زماني پيش مي رود و اين مطلب لازم دارد فقها و مجتهديني را كه در هر دوره و زمان با حفظ موازين شرعي با كاروان پيش روند . ولي در جامعه شيعه تمام فقها و مجتهدين در هر دوره و زمان تاظهور امام عصر ( عج ) حق حيات دارند و ما تقليد ميت را ابتدا و در مسائل جديد ابدا جائز نمي دانيم .

كسي نيست كه بگويد كدام يك از امامان چهار گانه رسول خدا را ملاقات كرده اند يا دستوري از آن حضرت درباره آنها رسيده است كه همه بايد كوركورانه از‌ آنها تبعيت كنند و اگر نكنند مشرك هستند و مال و ناموس و جان آنها مباح است . و همانطور كه در تاريخ ثبت شده است چه جنايتهايي كه عليه شيعه مرتكب نشده اندپادشاهان فقط به دستور يكي از علماي اهل سنت و در اين زمان هم كه خود شما فتاواي مفتي هاي عربستان را همه روزه مي شنويد . ( والعاقبه للمتقين )

از همه اين مطالب كه بگذريم معنا ندارد كه در يك دين با يك هدف چند عالم وجود داشته باشد و هر كدام آن يكي را زير سوال ببرد و همانطور كه در زير به آن اشاره خواهم كرد شافعي از ابو حنيفه و امام محمد غزالي ،‌ ابو حنيفه از مالكي و شافعي و خلاصه هر كدام از ديگر اشكال ميگيرد .

شافعي مي گويد : « نظرت في كتب اصحاب ابي حنيفه فاذا فيها مائه م ثلثون ورقه خلافه الكتاب و السنه » « در كتب اصحاب ابو حنيفه نظر كردم ديدم در آنها صد و سي ورقه خلاف كتاب خدا و سنه پيامبر است . » و در جاي ديگر مي گويد « به تحقق ابو حنيفه شريعت را واژگون كرد و مشوش نمود راه او را و تغيير داد نظام او را و هر يك از قوانين شرع را با اصلي مقرون ساخت كه با آن اصل شرع پيامبر را ويران نمود ، هر كس اين عمل را عمدا بنمايد و آنرا حلال بداند كافر است و هر كس سهوا انجام دهد فاسق است » ديگر از اين بدتر هم مي شود. نيز امام محمد غزالي مي گويد چون ابو حنيفه عالم به علم حديث نبوده است لذا فقط به قياس عمل مي نموده حال آنكه اول كسي كه عمل به قياس كرد شيطان بود .

اما ما از شما خواهش مي كنيم كه يك كتاب يا حديث بياوريد كه يكي از ائمه ما امام ديگري را رد كرده باشد يا نسبت به علم او شك كند ، غير از اينكه امامي از امام ديگر طرفداري ميكرد و راه او را ادامه مي داد چيز ديگري نمي توان يافت . حال بماند آن احاديثي كه رسول اكرم در مورد ائمه پس از خود تا امام مهدي فرموده اند ( كه در بخش اثبات حقانيت اميرالمومنين آمده است ) .

 



+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 6:23  توسط عبدالله عاصی  | 


شیعه و مساله بدا

مسأله بداء يكى از فرازهاى بلند مكتب پوياى تشيع است كه برخاسته از منطق وحى و كاوش عقل مى باشد. از ديدگاه قرآن كريم , انسان در برابر سرنوشت خود دست بسته نيست , بلكه راه سعادت بـراى او باز است و مى تواند با بازگشت به راه حق و رفتارهاى شايسته ,مسير فرجام زندگى خود را دگرگون سازد . از اين رو , اين حقيقت را به عنوان يك اصل فراگير و پايدار , چنين بيان مى كند :

 ان اللّه لا يغير ما بقوم حتى يغيروا ما بانفسهم . « هـيچگاه خداوند وضع گروهى را تغيير نمى دهد تا اين كه خود , وضع خويش رادگرگون سازند

 و در جـاى ديـگـر مـى فـرمايد : و لو ان اهل القرى آمنوا و اتقوا لفتحنا عليهم بركات من السماء و الارض . « هـرگاه اهل آن مناطق ايمان مى آوردند و پرهيزكار مى شدند , درهاى بركات آسمان وزمين را بر آنان مى گشوديم . »

و دربـاره تـغيير سرنوشت حضرت يونس مى فرمايد : فلولا انه كان من المسبحين للبث فى بطنه الى يوم يبعثون . « پس اگر او از تسبيح كنندگان نمى بود , تا روز رستاخيز , در شكم او ( نهنگ )باقى مى ماند »

از آيـه اخـيـر چنين برمى آيد كه ظاهر جريان , ايجاب مى كرد يونس پيامبر , تا قيامت در آن زندان ويژه باقى بماند . ليكن رفتار شايسته آن حضرت ( يعنى تسبيح گفتن ) , مسير سرنوشت وى را دگرگون ساخت و او را نجات داد . اين حقيقت , در روايات اسلامى نيز پذيرفته شده است .

پـيـامـبر گرامى در اين زمينه مى فرمايد : ان الرجل ليحرم الرزق بالذنب يصيبه و لا يرد القدر الا الدعاء و لا يزيد فى العمر الا البر . «  يك انسان , به سبب گناه , از روزى خود محروم مى گردد و هيچ چيز نمى تواند اين تقدير و سرنوشت را دگرگون سازد مگر دعا كردن و هيچ چيز بر عمر وى نمى افزايد مگرنيكى نمودن

 از ايـن روايت و امثال آن , به خوبى استفاده مى شود كه انسان بر اثر عصيان وگناه , به محروميت از روزى , مـحكوم مى شود ;ليكن با رفتارى شايسته ; مانند دعامى تواند مسير نوشت خود را تغيير دهد و با نيكى كردن , بر عمر خود بيفزايد . نتيجه از آيات قرآن و سنت استفاده مى شود كه چه بسا انسان در چهارچوب رفتارهاى متعارف خود , از ديدگاه اسباب و مسببات و روال عادى عكس العمل كارها , به سرنوشت خاصى محكوم گردد و يـا احـيـانا يكى از اولياى خدا ; مانند پيامبر و امام ,به آن خبر دهد , به اين معنا كه اگر اين طرز رفتار وى ادامه يابد سرنوشت مذكوردر انتظار او خواهد بود . لـيـكـن بـر اثر يك چرخش ناگهانى , رفتارى متفاوت در پيش گيرد و از اين راه , فرجام خود را دگرگون سازد . ايـن حـقـيـقت برخاسته از منطق وى و سنت پيامبر و كاوش عقل سليم , در اصطلاح دانشمندان شيعه , بداء ناميده مى شود. شـايـسته است روشن گردد كه تعبير به بداء , از ويژگيهاى تشيع نيست بلكه درنوشتارهاى اهل سنت و در سخنان پيامبر گرامى , اين تعبير به چشم مى خورد ;

به عنوان نمونه , پيامبر در حديث ياد شده در زير , واژه بداء را به كار برده است : بداللّه عزوجل ان يبتليهم . لازم بـه ذكـر اسـت كـه مـسـالـه بـداء بـه مـعـنـاى راه يافتن دگرگونى به ساحت مقدس علم خداوندى نيست ; زيرا خدا از ابتدا بر روند طبيعى رفتار انسانها و هم بر تاثيرعوامل دگرگون كننده اين روند , كه موجب بداء مى گردد , آگاه است و خود نيز درقرآن بدان خبر داده است . يمحوا اللّه ما يشاء و يثبت و عنده ام الكتاب « خدا هر چه را بخواهد محو و هر چه را بخواهد اثبات مى كند و اصل كتاب ( لوح محفوظ ) نزد اوست . »

بـنابراين , خداوند بزرگ به هنگام بروز بداء , حقيقتى را كه نزد وى از ازل معلوم بوده , بر ما آشكار مى سازد . و لذا امام صادق عليه السلام مى فرمايد : ما بداللّه فى شى ء الا كان فى علمه قبل ان يبدو له . « در هيچ موردى براى خدا بداء رخ نداد مگر اين كه در ازل , از آن آگاه بود . »

فـلـسـفه بداء : شكى نيست اگر انسان , دست خود را در تغيير سرنوشت خويش باز بداند , درصدد سـاخـتـن آيـنـده اى بـهـتـر بـرمـى آيـد و با روحيه اى برتر و تلاشى بيشتر , در بهسازى زندگى خودمى كوشد . بـه بـيـانـى ديگر , همانگونه كه مساله توبه و شفاعت , انسان را از نوميدى و سردى زندگى نجات مـى دهـد , حقيقت بداء نيز موجب نشاط و شادابى وى مى گردد و او را به آينده اى روشن اميدوار مى سازد ; زيرا در پرتو اين بينش , انسان مى داند كه مى تواند سرنوشت خود را به حكم خداى بزرگ , تغيير دهد و به سوى آينده اى بهتر وفرجامى درخشان تر قدم بردارد.

پس معلوم مى شود كه شيعيان اگر مى گويند، براى خداوند بداء حاصل شد، معنايش آن نيست كه اهل تسنن فكر كرده اند، به تعبير ديگر شيعيان از گفتن اين جمله قصدشان ظاهر شدن امرى براى خداوند پس از مخفى بودن آن نيست ؛ زيرا چيزى در عالم براى خداوند مخفى نيست تا بعد ظاهر شود.

بلكه شيعيان از كلمه بداء آنجا كه به خداوند نسبت داده شود، غير از معناى حقيقى آن را كه اهل لغت ذكر كرده اند، اراده مى نمايند و آن معناى مجازى كلمه است كه عبارت است از: ظاهر كردن امرى پس از آنكه براى ديگران مخفى بوده است كه اصطلاحاً به آن اظهار بعد از اخفا گفته مى شود، به اين بيان كه خداوند متعال ، گاهى چيزى را به خاطر مصلحتى ، از بندگان مخفى نگاه مى دارد، در حالى كه براى خود او هرگز مخفى نبوده و روشن است ، ولى بعد به خاطر حكمت و مصلحتى آن مخفى شده را ظاهر مى سازد.

مثلاً: وقتى انسانى مريض مى شود و مرض وى شدت پيدا مى كند، و به حدّى مى رسد كه حتى اطبا نيز از معالجه آن عاجز مى شوند، هم خود انسان مريض و هم پزشكان معالج از معالجه نااميد شده و تصور بلكه حتى يقين مى نمايند كه اين مرض كشنده است و مريض را امكان ادامه زندگى نيست ؛ چون از نظر ظاهر و معاينات و چاره انديشى پزشكى كار تمام شده است ، ولى برخلاف انتظار خود مريض و اطرافيان و پزشكان معالج ، مريض يك مرتبه رو به بهبودى رفته و حالش خوب مى شود.

اينجاست كه شيعيان اين كلمه را به كار برده و مى گويند براى خداوند ((بداء)) حاصل شد، يعنى صحت و سلامتى كه مريض از آن دست شسته بود و مرگى را كه در انتظارش نشسته بود و آن را حتمى مى دانست ، براى او حتمى نبود، او اين چنين مى پنداشت ، زيرا قضيّه برايش مجهول بود، ولى خداوند متعال با شفا دادن او برايش فهمانيد كه آنچنان كه او فكر مى كرد نبوده و بلكه درست بر خلاف فكر او بوده است



+ نوشته شده در  جمعه هفتم دی 1386ساعت 9:8  توسط عبدالله عاصی  | 


سخنی در مورد رجعت

يعنى خداى سبحان برخى از مؤمنان وصالحان وبرخى ازجنايتكاران وستمگران را زنده مى كند تا مؤمنين از دشمنانشان دردنياقبل از آخرت انتقام بگيرند.
ايـن عـقـيـده مخصوص به شيعيان است ودر كتابهاى اهل سنت اثرى از آن وجود ندارد ولى عقلا محال نيست

در تفسير آيه شريفه :.

(ويوم نحشر من كل امة فوجا ممن يكذب باياتنا

يعنى : ((روزى كه از هر امتى گروهى از آنها كه آيات مارا تكذيب مى كنند را محشور مى كنيم )).

از امام صادق (ع ) نقل شده كه فرمود:.

((مـنـظـور قيامت نيست بلكه منظور رجعت است , در روز قيامت خداوند همه را محشور مى كند وهيچ يك را فرو گزار نمى نمايد, نه ازهر امت تنها يك گروه را, چرا كه مى فرمايد:.

(وحشرناهم فلم نغادر منهم احدا

يعنى : ((آنهارا محشور نموديم ويك نفررا هم فروگزارنكرديم

البته رجعت غير از تناسخ ‌است كه برخى از كفار به آن معتقدندچون تناسخ يعنى حلول روح انسانى به بدن حيوان يا انسان ديگر .

 



+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 7:18  توسط عبدالله عاصی  | 


ابوبكر با اجماع چند نفر روي كار آمد و بعد با زور شمشير و تهديد و آتش زدن و حتي كشتن ( افرادي مثل مالك بن نويره و قبيله اش ) روي كار آمد و جالب اينجاست كه خود عمر در مورد خلافت ابوبكر گفت « كانت بيعه الناس لابي بكر فلته من فلتات الجاهليه وقي الله المسلمين شرها فمن عاد اليها فاقتلوه » « بيعت مردم با ابوبكر يك قضيه بي مبنا و بي ريشه جاهليت بود كه خداوند مسلمانان را از شر اين قضيه حفظ كرد و هر كه از اين به بعد اينگونه رفتار كند او را حتما بكشيد» . (‌ صحيح بخاري 4/127ٍ، صواعق ابن حجر ص 8 ، تذكره الخواص ص 61 ، تاريخ ابن اثير 2/135 ،‌ كنز العمال 3/139 ،‌صحيح بخاري 8/208 ، سيره ابن هشام 2/658 ، مسند احمد 1/55 )

و خود ابوبكر بود كه مي گفت « اقيلوني اقيلوني فلست بخيركم و عليّ فيكم » « مرا رها كنيد مرا رها كنيد من بهتراز شما نيستم در حالي كه علي در بين شماست » ( الامامه و السياسه ابن قتيبه 1/24 ، كنز العمال 3/132 ، شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد 1/169 ، و 6/20 ،‌ صواعق ابن حجر ص 31 ، تذكره الخواص ص 62  ) حال خود قضاوت كنيد آيا اين چنين شخصي كه نه خودش و نه ديگران او را قبول ندارند لياقت رهبري جامعه مسلمين و به خصوص رهبري كسي مانند علي بن ابي طالب را دارد .



+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 17:30  توسط عبدالله عاصی  | 


مفاد نامه عمر به معاويه

به راستي به چيزي اقرار كرديم كه با شمشير به آن مجبور شديم در حالي كه سينه ها از كينه به شدت گرم بود و جانها مي لرزيد . و نيت ها و ديده ها دچار شك و ترديد بود از اين كه ما را بر چيزي كه مورد انكارمان بود مي خواندند و بدان جهت از او اطاعت كرديم كه قوم و قبيله يمني شمشير زور خود را از بالاي سرمان بردارد و آن كساني از قريش كه دست از دين اجدادي خود برداشته بودند مزاحم ما نشوند . به هبل و لات وعزي و بتان ديگر سوگند كه من از آن روز كه آنها را پرستيدم دست از آنها بر نداشتم ، پروردگار كعبه را نپرستيده و گفتاري از محمد را تصديق ننموده ام و جز از راه نيرنگ و فريب ادعاي مسلماني ننموده ام و خواسته ام او را بفريبم . چون جادوي بزرگي را برايمان آورد و در سحر و جادو گري بر سحر بني اسرائيل با موسي و هارون و داوود و سليمان و عيسي افزود و سحر و جادوي همه آنان را او يك تنه آورد و بر آنان اين نكته را افزود كه اگر او را باور داشته باشند بايد بر اين مطلب كه او سالار ساحران است اقرار داشته باشند .

اي پسر ابو سفيان طريقه قوم خود را در پيش گير و از آيين خويش پيروي كن و پاي بند باش به آنچه نياكانت در پيش گرفتند و آن اين است كه منكر اين مسلكي بودند كه مي گويند براي آن خدايي است كه آنها را به پيروي از آن و تلاش پيرامون آن امر كرده است و قبله اي براي مردم قرار داد . پس اقرار كرد به نماز و حجي كه آن را ركن قرار دادند و گمان كردند كه آن حج براي خداست پس از آن كساني كه او را كمك كردند همين فارسي ،‌ روزبه (‌سلمان فارسي ) بود و گفتند همانا وحي شده است به سوي پيامبر كه :

 « إِنَّ أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذِي بِبَكَّةَ مُبَارَكاً وَهُدىً لِلْعَالَمِينَ »

« نخستين خانه‏اى كه براى مردم (و نيايش خداوند) قرار داده شد، همان است كه در سرزمين مكه است، كه پر بركت، و مايه هدايت جهانيان است. » (‌ آل عمران 96 )

و گفتند « قَدْ نَرَى‏ تَقَلُّبَ وَجْهِكَ فِي السَّماءِ فَلَنُوَلِّيَنَّكَ قِبْلَةً تَرْضَاهَا فَوَلِّ وَجْهَكَ شَطْرَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ وَحَيْثُ مَا كُنْتُمْ فَوَلُّوا وُجُوهَكُمْ شَطْرَهُ وَإِنَّ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتَابَ لَيَعْلَمُونَ أَنَّهُ الْحَقُّ مِن رَبِّهِمْ وَمَا اللّهُ بِغَافِلٍ عَمَّا يَعْمَلُونَ »

 « نگاه‏هاى انتظارآميز تو را به سوى آسمان (براى تعيين قبله نهايى) مى‏بينيم! اكنون تو را به سوى قبله‏اى كه از آن خشنود باشى، باز مى‏گردانيم. پس روى خود را به سوى مسجد الحرام كن! و هر جا باشيد، روى خود را به سوى آن بگردانيد! و كسانى كه كتاب آسمانى به آنها داده شده، بخوبى مى‏دانند اين فرمان حقى است كه از ناحيه پروردگارشان صادر شده; (و در كتابهاى خود خوانده‏اند كه پيغمبر اسلام، به سوى دو قبله، نماز مى‏خواند). و خداوند از اعمال آنها (در مخفى داشتن اين آيات) غافل نيست!» ( بقره 144)

آنان نماز خود را بر سنگها قرار داده اند ،‌ اگر نبود سحر او چه چيز باعث مي شد كه ما از پرستش بتان دست برداريم با اين كه آنها هم از سنگ و چوب و مس و نقره وطلاست ، نه ، به لات و عزي قسم كه دليل براي دست برداشتن از اعتقادات ديرين خود نداريم هر چند كه سحر كنند و ما را به اشتباه بيندازند .

پس به اين چيزي كه آنها در آن هستند با چشمي بينا نگاه كن و با گوشي شنوا بشنو و با دل و عقل خود بينديش . و از لات و عزي سپاسگذار باش نسبت به خليفه شدن سرور رشيد ابوبكر بنده عزي بر امت محمد و حكمراني دلخواه او در اموال و خونها و آيين و جانها و حلال و حرام آنها و نيز تسلط او بر حقوقي كه جمع آوري مي شد و آنها مي پندارند كه آن را از براي خداي خويش جمع مي كنند تا با آن حقوق زندگي ياران و مددكارانشان را بر پا دارند .

همانا از ستاره بني هاشم نوري برخاست كه پرتو آن درخشنده و دانش آن ياري كننده بود . و تمام نيروي آن كسي بود كه حيدر ناميده شد و داماد محمد گرديد و همسرش زني بود كه او را سرور زنان جهان قرار دادند و فاطمه ناميدند .

من به  كنار خانه علي و فاطمه و دو پسرشان حسن و حسين و دو دخترشان زينب و ام كلثوم و كنيزي كه به فضه خوانده مي شد رفتم ، در حالي كه خالد بن وليد و قنفذ و گروهي از طرفداران خاص ما همراه من بودند و در خانه را به شدت كوبيدم [1]. كنيز خانه مرا جواب داد . گفتم به علي بگو سخنان بيهوده را رها كن و به خودت در طمع خلافت فشار نياور . بدان كه امر خلافت از آن تو نيست امر خلافت از براي كسي است كه مسلمانان او را برگزيدند و برآن اجتماع كردند . به خداي لات و عزي  قسم اگر مساله تعيين خلافت به ابوبكر واگذار مي شد ، بي ترديد موفق به رساندن خود به خلافت نميشد . ولي من براي اوسينه ام را جلو انداختم و چشمانم را درشت كردم و به قبيله نزار و قحطان گفتم خلافت جز در قريش نخواهد بود . تا وقتي كه از خداوند اطاعت مي كنند از آنان اطاعت كنيد و اين سخن را بدان جهت گفتم كه ديدم پسر ابوطالب خواهان خلافت شده و به خونهايي كه در جنگها و غزوات محمد از كفار و مشركان ريخته استناد مي كندو قرضهاي او را كه هشتاد هزار درهم بود ادا كرده و به وعده هاي او جامه عمل پوشيده و قرآن را جمع آوري نموده و بر ظاهر و باطنش حكم مي كند و همچنين به سبب گفتار مهاجرين و انصار كه وقتي به آنان گفتم امامت در قريش خواهد بود ،‌ گفتند : آن قريشي اميرالمومنين علي بن ابي طالب است كه رسول خدا براي او از تمامي امت بيعت گرفت و ما در چهار موضع با او به عنوان اميرالمومنين سلام كرديم.  پس اي جماعت قريش اگر شما چنين امري را فراموش كرده ايد ما فراموش نكرده ايم و بدانيد كه بيعت و امامت و خلافت و وصيت چيزي نيست مگر حقي واجب و امري صحيح نه اين كه اهدايي و ادعايي باشد . ولي من حرف آنها را تكذيب نمودم و چهل مرد را بلند كردم كه ( به دروغ ) شهادت دهند محمد گفته است امامت به اختيار و انتخاب است . در اين هنگام انصار گفتند ما از قريش سزاوارتر هستيم زيرا ما بوديم كه رسول خدا را جا و مكان داديم و ياريش نموديم و مردم به سوي ما مهاجرت كردند .پس اگر قرار است خلافت به كسي كه صاحب حق است داده شود آن شخص از ميان ماست و در بين شما نيست . و گروهي گفتند از براي ما اميري باشد و از براي شما امير ديگري باشد .[2] من به آنها گفتم مشاهده كرديد كه چهل مرد شهادت دادند كه رسول خدا گفته است پيشوايان امت من از قريش اند .

سخن مرا جماعتي قبول كردند و گروهي نپذيرفتند و اين باعث نزاع و كشمكش شد .

وقتي همه ساكت شدندو صدايم را مي شنيدند گفتنم آگاه باشيد كه خلافت از براي مسن ترين ما و نرم خو ترين ماست.

گفتند چه كسي را مي گويي.

گفتم ابوبكري كه رسول خدا او را در نماز خواندن به جاي خود بر ديگران مقدم مي داشت و روز جنگ بدر با او در خيمه فرماندهي به مشورت نشست و نظرش را جويا شد و در غار هم صحبت او بود و شوهر دختر او عايشه بود .

در اين هنگام بني هاشم در حالي كه از شدت خشم به خود مي پيچيدند پيش آمدند و زبير كه شمشيرش معروف بود آنها را ياري كرد و گفت بيعت نمي شود مگر با علي يا اين كه شمشير من گردني را آزاد نمي گذارد . گفتم اي زبير فرياد تو آتشي از سوي بني هاشم است . زيرا مادرت صفيه دختر عبد المطلب است . زبير گفت به خدا قسم نسبت من به بني هاشم شرفي بلند مرتبه و افتخاري بسيار عالي است . اي فرزند صهاك خاموش باش كه مادري از براي تو نيست . و نيز حرفي گفت كه چهل مرد از كساني كه در سقيفه بني ساعده حاضر بودند بر زبير هجوم آوردند . [3]

به خدا قسم قادر نبوديم كه شمشيرش را از دستش بگيريم . سر انجام او را به زمين بستيم و ديگر براي او ياوري نديديم .

دراين فرصت بود كه با عجله به طرف ابوبكر رفتم و با او مصافحه كردم و بيعت را بستم . و در اين امر عثمان بن عفان و تمام كساني كه آن جا حاضر بودند از من پيروي كردم . به زبير گفتم بيعت كن كه در غير اين صورت تو را مي كشيم . اما مدتي بعد مردم را از كشتن او باز داشتم و به آنها گفتم او را مهلت دهيد كه خشم نكرد مگر به قصد فخر فروشي بر بني هاشم . سپس دست ابوبكر را در حالي كه مي لرزيد و عقلش زايل شده بود گرفتم و به طرف منبر محمد حركتش دادم . ابوبكر گفت اي ابا حفص از مخالفت و حركت علي مي ترسم . من به او گفتم علي اكنون به كاري سرگرم است و توجهي به اين امر ندارد . و در اين كار ابوعبيده جراح به كمكم آمد ، او دست ابوبكر را گرفته بود و به طرف منبر مي كشيد و من از پشت سر او را هل مي دادم هم چون كشاندن بز نر به طرف چاقوي بزرگ قصاب . و اين باعث خواري او شده بود . تا اين كه با حال گيجي و سر درگمي بر منبر ايستاد . به او گفتم خطبه بخوان . اما حرف زدن بر او سخت شده بود . تامل كرد ولي مات و مبهوت ماند . مدتي بعد را لكنت زبان شروع به حرف زدن كرد ولي سخنش مبهم بود .

با خشم دستم را گاز گرفتم و به او گفتم هر چه به ذهنت مي آيد بگو . ولي از او هيچ امر خير و مفيدي بر نيامد . لحظه اي قصد كردم او را از منبر پايين آورم وخود به جاي او بايستم . ترسيدم مردم از سخناني كه خودم درباره او گفته بودم تكذيبم كنند . عده اي گفتند پس آن فضائلي كه درباره او گفتي كجاست . تو از رسول خدا درباره او چه شنيده بودي . گفتم من از رسول خدا درباره او فضائلي شنيده بودم كه دوست ميداشتم و كه اي كاش مويي بر بدن او مي بودم .

به او گفتم حرف بزن يا اينكه بيا پايين و چيزي گفتم كه در به حرف آمدن او كمكي نكرد .

سر انجام با صدايي ضعيف و رنجور گفت از شما اعراض مي كنم تا وقتي كه علي در بين شماست من بهترين شما نيستم . [4]بدانيد كه براي من شيطاني است كه گرفتارم كرده و غير مرا قصد نكرده است . پس اگر لغزيدم بلندم كنيد من در فهم ها و خوشحالي هاي شما دخالت نمي كنم و از خدا براي خود و شما طلب آمرزش مي كنم . اين را گفت و پايين آمد . ولي من دستش را گرفتم در حالي كه چشمان مردم به او خيره مانده بود و آن را به شدت فشار دادم . سپس او را نشاندم و از مردم در بيعت و معاشرت با او پيشي گرفتم تا او را بترسانم . و هر كسي كه بيعت با او را انكار مي كرد و مي گفت پي علي بن ابي طالب چه كرد در جوابش مي گفتم علي خلافت را از گردن خود برداشت و آن را به عهده مسلمانان قرار داد . او با آنچه كه مسلمين اختيار كنند مخالفتي ندارد . سپس ابوبكر رفت و در خانه اش نشست و مردم براي بيعت با او به نزدش مي رفتند در حالي كه نسبت به اين امر دل خوشي نداشتند . وقتي خبر بيعت مردم با ابوبكر پخش شد دانستيم كه علي فاطمه و حسن و حسين را به خانه هاي مهاجرين و انصار مي برد و بيعت آنها با او در چهار موضع را يادآور مي شود و از آنها ياري مي طلبد و آنها در شب به او وعده ياري مي دهند و در روز از ياري كردنيش باز مي مانند . اين جا بود كه به خانه علي رفتم با مشورتي كه درباره خارج كردن او از خانه كرده بودم . فضه بيرون آمد . به او گفتم به علي بگو بيرون آيد و با ابوبكر بيعت كند . زيرا همه مسلمين بر خلافت او اجتماع كردند . فضه گفت اميرالمومنين علي مشغول است . ( جمع آوري قرآن )‌

گفتم اين حرفها را كنار بگذار به علي بگو بيرون بيايد و گرنه وارد خانه مي شويم و او را به اجبار بيرون مي آوريم . در اين هنگام فاطمه پشت در آمد و گفت اي گمراهان دروغگو چه مي گوييد و چه مي خواهيد . گفتم اي فاطمه . گفت چه مي خواهي عمر .

گفتم چيست حال پسر عمويت كه تو را براي جواب فرستاده و خودش در پشت پرده حجاب نشسته است . فاطمه گفت طغيان و سركشي تو بود كه مرا از خانه بيرون آورد و حجت را بر تو و هر گمراهي و منحرفي تمام كرد.

گفتم اين حرفهاي بيهوده و قصه هاي زنانه را كنار بگذار و به علي بگو از خانه بيرون آيد .

گفت دوستي و كرامت لايق تو نيست آيا مرا از حزب شيطان مي ترساني اي عمر . بدان كه حزب شيطان ضعيف و ناتوان است . گفتم اگر علي از خانه بيرون نيايد و به بيعت با ابوبكر پاي بند نشود هيزم فراواني بياورم و آتشي برافروزم و خانه و اهلش را بسوزانم . [5]

آن گاه تازيانه قنفذ را گرفتم و فاطمه را با آن زدم و به خالد بن وليد گفتم تو و مردان ديگر هيزم بياوريد . و به فاطمه گفتم من اين خانه را به آتش مي كشم .[6] فاطمه گفت اي دشمن خدا واي دشمن رسول خدا و اي دشمن امير مومنان .

و بعد دو دستش را به در گرفت تا مرا از گشودن آن باز دارد . من او را دور نمودم و كار بر من مشكل شد سپس با تازيانه بر دستهاي او زدم كه دردش آمد و صداي ناله و گريه اش را شنيدم . ناله اش آنچنان جان سوز بود كه نزديك بود دلم نرم شود و از آنجا برگردم ولي به ياد كينه هاي علي و حرص او در ريختن خون بزرگان عرب و نيز به ياد نيرنگ محمد و سحر او افتادم اينجا بود كه با پاي خودم لگدي به در زدم در حالي كه او خودش را به در چسبانده بود كه باز نشود . و صداي ناله اش را شنيدم كه گمان كردم اين ناله مدينه را زير و رو نمود .

در آن حال فاطمه مي گفت اي پدر جان اي رسول خدا با حبيبه و دختر تو چنين رفتار مي شود آه اي فضه بيا و مرا درياب كه به خدا قسم فرزندم كشته شد . متوجه شدم كه فاطمه بر اثر درد زايمان به ديوار تكيه داده است . در خانه رافشار دادم و آن را باز كردم . وقتي كه وارد خانه شدم فاطمه با همان حال رو به روي من ايستاد (‌ تا مانع از رفتن من به داخل خانه شود ) ولي از شدت خشم پرده اي در برابر چشمانم افتاده بود پس چنان از روي رو پوش بر صورت فاطمه زدم كه گوشواره اش كنده شد و خودش بر زمين افتاد .

علي از خانه بيرون آمد . همين كه چشمم به او افتاد با شتاب از خانه بيرون رفته به خالد و قنفذ و همراهانش گفت جنايت بزرگي مرتكب شدم كه بر خود ايمن نيستم ،‌ اين علي است كه از خانه بيرون آمده من و همه شما توان مقاومت در برابر او را نداريم . (‌ البته در برخي از روايات اينگونه آمده است .)

علي خارج شد در حالي كه فاطمه دست بر جلو سر گرفته مي خواست چادر از سر بردارد و به پيشگاه خداوند از آنچه بر سرش آمده شكوه نموده و از او كمك بگيرد . علي چادر را بر روي فاطمه انداخت و گفت « اي دختر رسول خدا خداوند پدرت را فرستاد تا رحمتي براي دو جهان باشد . به خدا سوگند اگر از چهره ات آشكار شود كه از خدا مي خواهي كه اين مردم هلاك شوند بي ترديد خداوند دعايت را اجابت مي كند و از اين مردم احدي را باقي نگذارد ، زيرا مقام تو و پدرت نزد خدا بزرگتر از مقام نوح است . خداوند به خاطر نوح طوفاني فرستاد و تمام آنچه را كه بر روي زمين و زير آسمان بود غرق كرد . به جز آنهايي كه در كشتي بودند و قوم هود را به خاطر تكذيب نمودن پيامبر خود هلاك كرد . و قوم عاد را با بادي شديد و سرد هلاك نمود . در حالي كه قدر و منزلت تو و پدرت بزرگتر از هود است . و قوم ثمود را كه دوازده هزار نفر بودند به خاطر كشتن شتر صالح و بچه آن عذاب كرد . پس اي سيده النساء تو براي اين مردم عذاب مخواه . در اين هنگام درد زايمان بر فاطمه شدت يافت . او را به داخل خانه بردند وبچه اي كه علي آن را محسن ناميده بود ساقط شد .

جماعت بسياري را كه گرد آورده بودم در برابر قدرت علي زياد نبود ولي به خاطر حضور آنها دلم قوت مي گرفت . اين جا بود كه به طرف علي رفتم و او را به اجبار از خانه اش بيرون آوردم و براي بيعت با ابوبكر حركتش دادم . البته به يقين مي دانستم كه اگر من و تمام كساني كه روي زمين بودند به كمك يكديگر تلاش مي كرديم تا علي را مغلوب سازيم موفق به چنين امري نمي شديم . ولكن علي به خاطر منظور و هدف بسيار مهمي كه در وجودش بود و آن را مي دانست و بر زبان نمي آورد حركتي انجام نداد .

وقتي به سقيفه بني ساعده رسيديم ابوبكر از جاي خود برخاست و كساني كه اطرافش بودند علي را به مسخره گرفتند .

علي گفت اي عمر آيا دوست داري شتاب كنم بر ضرر تو آنچه را كه تاخير انداخته بودم .

گفتم نه يا اميرالمومنين .

خالد سخنان مرا شنيد و با شتاب نزد ابوبكر رفته و سه مرتبه به او گفت مرا چه كار با عمر ؟ و مردم هم اين سخنان راشنيدند . هنگامي كه علي به سقيفه رسيد ابوبكر كودكانه به اونگريست و وي رامسخره كرد .

من به علي گفتم پس بالاخره بيعت كردي اي ابا الحسن . ولي علي خودش را از ابوبكر عقب كشيد .

گواهي مي دهم كه علي با ابوبكر بيعت ننمود و دستش را به طرف او دراز نكرد . و من خوش نداشتم علي را وادار به بيعت كنم تا شتاب كند بر من آنچه را كه تاخير انداخته بود .از اين رو چندان اصرار نكردم كه بايد حتما بيعت كند . ابوبكر از روي ترس و ناتواني دوست داشت كه علي را در اين مكان نبيند . چيزي نگذشت كه علي از سقيفه خارج شد . پرسيديم كجا رفت . گفتند كنار قبر محمد رفته و آنجا نشسته است .

در اين هنگام من و ابوبكر به سوي آن جا راه افتاديم همين طور كه با عجله مي رفتيم ابوبكر مي گفت واي بر تو اي عمر . چه بر سر فاطمه آوردي . سوگند به خدا كاري كه تو با او كردي زياني آشكار است . گفتم بزرگترين مشكل تو اين است كه علي با ما بيعت نكرده و اطميناني نيست كه مسلمانان از وادار كردن او بر بيعت با ما سست و بي رغبت نشوند . ابوبكر گفت پس چه بايد كرد .

گفتم وقتي به قبر محمد رسيدي جوري وانمود كن كه علي با تو بيعت كرد . وقتي به آنجا رسيديم علي قبر محمد را قبله خود قرار داده بود و دستش بر تربت قبر بود و در اطرافش سلمان و ابوذر و مقداد و عمار و حذيفه نشسته بودند . ما نيز در مقابل علي نشستيم .

من به ابوبكر اشاره كردم كه دستش را همچون علي بر قبر بگذارد و آن را به دست او نزديك كند . ابوبكر نيز چنين كرد و من در اين فرصت دست ابوبكر راگرفتم كه بر دست علي بگذارم و هم زمان گفتم پس علي بيعت كرد . اما علي دستش را عقب كشيد .[7] در اين هنگام برخاستم و ابوبكر نيز برخاست گفتم خدا علي را جزاي خيردهد . زيرا او وقتي در كنار قبر رسول خدا قرار گرفت از بيعت باتو خودداري نكرد .

ولي ابوذر از جلوي جماعت بلند شد و فرياد كنان گفت اي دشمن خدا به خدا قسم علي با ابوبكر بيعت نكرد .

پس از آن هميشه وقتي مابا مردم ملاقات مي كرديم و يا با قومي مواجه مي گشتيم به آنها خبر مي داديم كه علي با ابوبكر بيعت نمود و در همه جا ابوذر ما را تكذيب مي كرد. سوگند به خدا علي نه در خلافت ابوبكر با ما بيعت كرد و نه در خلافت من و نه درخلافت كسي كه قرار بود بعد از من بيايد . و از اصحاب او دوازده نفر بودند كه نه با ابوبكر بيعت كردند و نه با من.[8]

اي معاويه ، چه كسي كارهاي مرا انجام داده و چه كسي انتقام گذشتگان را غير از من از او گرفته است . اما تو و پدرت ابو سفيان و برادرت عتبه ، كارهايي كه در تكذيب محمد نموديد و نيرنگهايي كه با او كرديد به درستي مي دانم و كاملا از حركتهايي كه در مكه انجام مي داديد و در كوه حرا مي خواستيد او را بكشيد آگاهم جمعيت را عليه او راه انداختيد و احزاب را تشكيل داديد ،‌ پدرت بر شتر سوار شد وآنان را رهبري كرد و گفته محمد درباره او كه خداوند سواره و زمامدار و راننده را لعنت كند ،‌ كه پدرت سواره و برادرت زمامدار و تو راننده بودي . مادرت هند را از خاطر نبرده ام كه چقدر به وحشي بخشيد تا يان كه خود را از ديدگان حمزه پنهان كرد و او را كه در سرزمينش شير خدا مي ناميدند با نيزه زد و سپس سينه اش را شكافت و جگرش را بيرون كشيده نزد مادرت آورد و محمد با سحرش پنداشت كه وقتي جگر حمزه به دهان هند برسد و بخواهد آن را بجود سنگ سختي خواهد شد . او چگر را از دهان بيرون انداخت و محمد و يارانش او را هند جگر خوار ناميدند . و نيز سخنان او را در اشعارش براي دشمني با محمد و سربازانش فراموش نكرده ام كه چنين سرود . « ما دختران طارقيم كه بر روي فرش هاي گرانبها راه مي رويم . به مانند در در صدف يا مشك در مشكدان مي باشيم . اگر مردان روي آوردند در آغوششان مي گيريم و اگر پشت كنند بدون ناراحتي از آنها جدا مي شويم .»

زنان قبيله او در جامه هاي زرد پر رنگ چهره ها را گشوده دست و سرهاشان را برهنه و آشكار نموده مردم را بر جنگ و پيكار با محمد تحريك مي كردند . شما به دلخواه خود مسلمان نشديد بلكه در روز فتح مكه با اكراه و زور تسليم شديد . محمد شما را آزاد شده و زيد برادر من و عقيل برادر علي بن ابي طالب و عمويش عباس را مثل آنان قرار داد . ولي از پدرت چندان دل خوشي نداشت هنگامي كه به او گفت به خدا سوگند اي پسر ابي كبشه مدينه را پر از مردان جنگي وپياده و سواره خواهم كرد و بين تو و اين دشمنان جدايي افكنده نمي گذارم  زياني به تو برسانند . محمد در حالي كه به مردم فهمانيد كه باطن او را مي داند به او گفت اي ابو سفيان خداوند مرا از شر تو نگه دارد . و او محمد به مردم گفته بود . بر اين منبر كسي غير از من و علي و پيروانش از افراد خانواده اش نبايد بالا برود . سحرش باطل و تلاشش بي نتيجه ماند و ابوبكر بر منبر بالا رفت و پس از او من بالا رفتم . و اي بني اميه اميدوارم كه شما چوبه هاي طناب اين خيمه را بر افراشته باشيد . بدين جهت ولايت شام را به تو سپرده هر گونه تصرف مالكانه را در آن سرزمين به تو واگذار كرده تو را به مردم شناساندم تابا گفتار او درباره شما مخالفت كرده باشم از اين كه او رد شعر و نثر گفته بود جبرئيل از سوي پروردگارم به من وحي كرده و گفته است « و الشجره الملعونه في القرآن » وپنداشته كه مقصود از درخت ملعونه شماييد باكي ندارم . او دشمني خود را با دشمني خود را با شمابه هنگامي كه به حكومت رسيد آشكار كرد همان طور كه هاشم و پسرانش هميشه دشمنان عبد شمس بودند .

اي معاويه من با اين ياد آوري ها و شرح و بسطي كه از جريانات به تو كردم خير خواه و ناصح و دلسوز تو مي باشم و از كم حوصلگي ، بي ظرفيتي ، نداشتن شرح صدر و كمي بردباري ات ترس آن را دارم كه در آنچه كه به تو سفارش كرده اختيار شريعت محمد را به دست تو دادم شتاب كرده و بخواهي از او انتقام بگيري و بيم آن دارم كه مرده او نكوهش كرده و يا آنچه را آورده رد كني و يا كوچك بشماري و در آن صورت تو به هلاكت خواهي رسيد و آن وقت هر آنچه كه برافراشته ام فرود آمده و آنچه كه ساخته ام ويران ميشود .

به هنگامي كه ميخواهي به مسجد و منبر محمد وارد شوي كاملا بر حذر باش و احتياط را از دست مده و در ظاهر تمام مطالبي را كه محمد آورده تصديق كن. با رعيت خود در گير مشود و اظهار دلسوزي و دفاع از آنها را بنما حلم و بردباري نشان داده و نسيم عطا و بخشش خود را نسبت به همگان بگستر . حدود را در بين آنان اقامه كن و به آنان چنين نشان نده كه حقي از حقوق را واگذار مي كني . واجبي را ناقص مگذار و آنها را از همان محل آرامش و امنيتشان بگير و به دست خودشان آنان را بكش و با شمشير خودشان نابودشان ساز . با آنان مسامحه و سهل انگاري داشته باش و برخورد نكن . نرم خو باش و غرامت مگير . در مجلس خود برايشان جاي باز كن و به هنگام نشستن در كنارت احترامشان بگذار آنان را به دست رئيس خودشان بكش خوشرو و بشاش باش . خشمت را فرو ده و از آنان بگذر . در اين صورت دوستت خواهند داشت واز تو اطاعت خواهند كرد . اين كه علي و فرزندانش حسن و حسين بر ما و تو بشورند خاطر جمع نيستم . اگر به همراهي و كمك گروهي از امت توانستي با آنان پيكار كني انجام ده و به كارهاي كوچك قانع مباش و تصميم به كارهاي بزرگ بگير وصيت و سفارشي را كه به تو كردم حفظ كن . آن را پنهان نموده آشكار مساز . دستوراتم را انجام بده گوش به فرمانم باش . بر تو مباد كه به فكر مخالفت با من باشي . راه و روش پيشينيان خود را در پيش گير و انتقام خون آنان را بگير و دنباله رو آنها باش . من تمام رازهاي نهاني و مطالب آشكار خود را به تو گفتم و مطلب را با اين شعر به پايان مي برم .

اي معاويه مردم كارهايشان بزرگ شده و پيشرفت كرده به دعوت آن كس كه به تنهايي تمام جهان را گرفت. كودكانه و از روز نافهمي به دينشان مايل شدم و مرا به شك و ترديد انداخت دور باد آن ديني كه پشت خود را به آن شكستم .



[1] الامامه و السياسه 1/30

[2] شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد 2/24 ،‌ تاريخ طبري 3/202 و 206 و 218 ، كتاب طرائف ابن طاووس ص 64 ، سيره ابن هشام 3/472 ، الرياض النضره 1/211 ، الامامه و السياسه 1/25 ،‌ طبقات الكبري 3/182 .

[3] اين كه در چند موضوع از اين نامه سخن از همكاري و همراهي چهل مرد مطرح است فاش مي كند كه مساله غصب خلافت نقشه اي از قبل طراحي شده است .

[4] تاريخ طبري 3/210 ،‌ طبقات ابن سعد 3/182 ،‌ الرياض النضره 1/217، سيره ابن هشام 3/473 .

[5] شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد 2/56 و 6/48 ، تاريخ طبري 3/202 ، طرائف ابن طاووس ص 64 .

[6] الامامه والسياسه 1/30 ،‌ شرح نهج البلاغ ابن ابي الحديد 6/48 .

[7] الامامه والسياسه 1/29 .

[8] شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد 2/21 ، تاريخ طبري 3/203 ،‌ طرائف ابن طاووس ص 64 ، الامامه والسياسه 1/28 ، الرياض النضره 1/209 .



+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 8:30  توسط عبدالله عاصی  | 


*   آيا استغاثه و طلب حاجت از غير از خدا جايز است ؟

اگر کسي بگويد: اي محمد، حاجت مرا روا کن و منظورش شفاعت و وساطت و دعا براي تعجيل و انجام کار باشد هيچ اشکالي ندارد. آيات فراواني در قرآن هست که ظاهر آنها صدور فعل از بنده خداست:

...وَارْزُقُوهُمْ فِيهَا وَاکْسُوهُمْ...  (نساء 5 ) (اموال خود را، كه خداوند وسيله قوام زندگى شما قرار داده، به دست سفيهان نسپاريد و از آن، به آنها روزى دهيد! و لباس بر آنان بپوشانيد و با آنها سخن شايسته بگوييد!)

وَمَا نَقَمُوا إِلاَّ أَنْ أَغْنَاهُمُ اللهُ وَرَسُولُهُ... ( توبه 74) (به خدا سوگند مى‏خورند كه (در غياب پيامبر، سخنان نادرست) نگفته‏اند; در حالى كه قطعا سخنان كفرآميز گفته‏اند; و پس از اسلام‏آوردنشان، كافر شده‏اند; و تصميم (به كار خطرناكى) گرفتند، كه به آن نرسيدند. آنها فقط از اين انتقام مى‏گيرند كه خداوند و رسولش، آنان را به فضل (و كرم) خود، بى‏نياز ساختند! (با اين حال،) اگر توبه كنند، براى آنها بهتر است; و اگر روى گردانند، خداوند آنها را در دنيا و آخرت، به مجازات دردناكى كيفر خواهد داد; و در سراسر زمين، نه ولى و حامى دارند، و نه ياورى!)

وَلَوْ أَنَّهُمْ رَضُوا مَا آتَاهُمُ اللهُ وَرَسُولُهُ... ( توبه 59 ) ((در حالى كه) اگر به آنچه خدا و پيامبرش به آنان داده راضى باشند، و بگويند: «خداوند براى ما كافى است! و بزودى خدا و رسولش، از فضل خود به ما مى‏بخشند; ما تنها رضاى او را مى‏طلبيم. » (براى آنها بهتر است))

با اين که بي نياز کننده، تنها خداوند است، ليکن در اين آيات، خداوند ـ عزّ و جلّ ـ پيامبر و مؤمنين را نيز رازق و شريک در بي نياز ساختن مردم دانسته است. علاوه بر اين ، صحابه به هنگام گرفتاري به قبر پيامبر متوسّل مي شدند.

عسقلاني مي گويد : در زمان خلافت عمر مردم گرفتار قحطي و خشکسالي شدند، شخصي از اصحاب به قبر پيامبر متوسّل شد و  گفت : يا رسول الله اِسْتَسْقِ لاُِمَّتِکَ فَاِنَّهُمْ قَدْ هَلَکُوا ...) فتح الباري، ج2، ص557)

  شخصيت هايي چون ابن حِبّان و ابن خُزيمه و ابوعلي خلال، شيخ الحنابله در زمان گرفتاري ، به قبور اهل بيت پيامبر متوسّل مي شدند:

*   الف . ابن حِبّان (متوفاي 350 هـ .) در کتاب خود الثقات مي گويد: بارها به زيارت قبر علي بن موسي الرضا(ع) رفتم و در مدتي که در طوس بودم، هر وقت مشکلي بر من عارض مي شد، به زيارت قبر آن حضرت مي رفتم و از خداوند مي خواستم که مشکلم را برطرف کند و الحمد للهِ مشکلم برطرف مي شد و اين را مکرّر امتحان کردم و نتيجه گرفتم(کتاب الثقات، ج8، ص456)

*   ب. محمد بن مؤمل شاگرد ابن خُزيمه که شيخ بخاري و مسلم و به اصطلاح شيخ الاسلام است مي گويد: به همراه استادم ابن خزيمه و جمعي از اساتيد به زيارت بارگاه قبر علي بن موسي الرضا(ع) در طوس رفتيم، استادم ابن خزيمه چنان در برابر آن بقعه متبرکه تعظيم و تواضع کرد که همگي در شگفت مانديم(تهذيب التهذيب، ج7، ص339)

*   ج. ابو علي خلال، شيخ حنابله، مي گويد: هرگاه مشکلي بر من عارض شود، قبر موسي بن جعفر(ع) را زيارت مي کنم و به ايشان متوسل مي شوم و خداوند مشکل مرا آسان مي کند(تاريخ بغداد، ج1، ص120)

*   د. محمد بن ادريس شافعي به قبر ابو حنيفه ، و احمدبن حنبل به قبر شافعي متوسل مي شد(مناقب ابي حنيفه، ج2، ص199)

*   هـ  . مسلمانان، به قبر ابو ايوب انصاري متوسل مي شدند و براي طلب باران به قبر او پناه مي بردند(مستدرک حاکم، ج3، ص518)

*   و. مردم سمرقند براي طلب باران به قبر محمدبن اسماعيل بخاري متوسل شدند(سير اعلام النبلاء، ج12، ص469 ; طبقات الشافعيه، ج2، ص234)

نکته مهم اين است که بزرگان اهل سنت به صراحت مردم را تشويق به استغاثه و توسل کرده اند.

قسطلاني گويد: سزاوار است که زائر در کنار قبر پيامبر(ص) زياد دعا و استغاثه کند و متوسل شود و طلب شفاعت و بي تابي کند و سزاوار است که خداوند شفاعت پيامبر را در حق او بپذيرد) المواهب اللدنيه، ج3، ص417)



+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 9:43  توسط عبدالله عاصی  | 


     آيا علماي مذاهب چهارگانه، درباره تبرّک جستن يا دست کشيدن به منبر و قبر پيامبر و يا قبور صالحين، نظر مثبت دارند؟

آري، از احمد بن حنبل رييس مذهب حنابله، و رملي شافعي و محب الدين طبري و ابو الصيف يماني ـ يکي از علماي بزرگ مکه ـ و زرقاني مالکي و عزامي شافعي و ديگران نقل شده است، که تفصيل آن به اين شرح است:

1ـ عبدالله، فرزند احمد بن حنبل مي گويد: از پدرم پرسيدم: مسّ منبر رسول الله و تبرّک با مس کردن آن، و بوسيدن و يا مسّ و متبرّک شدن به قبر شريف و يا بوسيدن آن به قصد ثواب، چه حکمي دارد؟ پدرم گفت: هيچ اشکالي ندارد (1. الجامع في العلل و معرفة الرجال، ج2، ص32 ; وفاءالوفا، ج4، ص1414)

2 ـ رملي شافعي مي گويد: تبرّک جستن به قبر پيامبر و يا عالم و يا اوليا جايز است و بوسيدن و استلام آن ايرادي ندارد (2. کنز المطالب، ص219)

3 ـ محب الدين طبري شافعي گويد: بوسيدن قبر و دست گذاشتن روي آن جايز است و سيره و عمل علما و صالحان بر آن است (3. اسني المطالب، ج1، ص331)

4 ـ از نظر تاريخي ثابت شده است که مردم از خاک پاک قبر پيامبر(ص) و حضرت حمزه بلکه از کلّ مدينه به عنوان تبرک بر مي داشتند و رواياتي هم وارد شده که تربت مدينه شفاي هر دردي است و باعث ايمني از جذام و صداع است .

از جمله زرکشي مي گويد : تربت قبر حمزه از حکم منع برداشتن خاک حرمين، استثنا شده است; زيرا اتفاق همگان بر جواز نقل آن براي معالجه صداع است (4. وفاء الوفا، ج1، ص69)

ابو سلمه از پيامبر نقل مي کند : غُبارُ الْمَدِينَةِ يُطْفِي الْجذام .

ابن اثير جزري از پيامبر نقل کرده:

وَالَّذي نَفْسِي بِيَدِهِ إنَّ في غُبارِها شِفاءٌ مِنْ کُلِّ داء .

سوگند به کسي که جان من در دست اوست، غبارِ خاک مدينه باعث شفاي هر دردي است.

سمهودي مي نويسد: روش صحابه و ديگران اين بود که از خاک قبر پيامبر برمي داشتند (1. وفاء الوفا، ج1، ص544)



+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 15:5  توسط عبدالله عاصی  | 


سب صحابه كفر است

يكي ديگر از مواردي كه اهل سنت بيان مي دارند اين است كه سب صحابه كفرآور است ، پس از اين سخن اهل سنت مي توان نتيجه گرفت كه ابوبكر و معاويه كافر بوده اند . چون معاويه و اتباع او دائم به امير المومنين سب مي گفتند ولي اهل سنت حتي سب به معاويه كافر را هم كفر مي خوانند . نيز عايشه بود كه دائم عثمان را سب مي كرد و مي گفت اقتلو نعثلا فقد كفر يعني بكشيد اين پير خرفت را كه كافر است . و آن همين عايشه بود كه وقتي ديد امير المومنين خلافت را به ظاهر به دست گرفته است براي خون خواهي عثمان قيام كرد . اما باز هم اهل سنت ميگويند عايشه كافر نبوده است پس بايد مشخص شود كه كسي كه صحابه را سب كند كافر است يا نه .

از همه اينها مهم تر ابوبكر هم كافر است چون كه ابن ابي الحديد در شرح نهج البلاغه مي گويد كه ابي بكر در مسجد بالاي منبر در مقام انتقاد از امير المومنين علي عليه السلام گفت « انما هو ثعاله شهيده ذنبه مرب لكل فتنه الخ .... » « جز اين نيست كه او ( علي عليه السلام) روباهي مي باشد كه شاهد او دم او است . ماجراجو و بر پا كننده فتنه مي باشد و فتنه هاي بزرگ را كوچك نشان مي دهد و مردم را به فتنه و فساد ترغيب مي كند . كمك از ضعفا و. ياري از زنها مي طلبد كه مانند ام طحال است كه دوست مي داشت به نزديكان خود زنا دهد . ( ام طحال زني بود زانيه در زمان جاهليت كه در اينجا ابوبكر حضرت فاطمه زهرا صديقه كبري پاره تن پيامبر عصمت الله كبري را به او نسبت مي دهد معاذ الله )

نيز در جلد دوم مسند احمد حنبل و جلد دوم صحيح بخاري و صحيح مسلم و .... آمده است كه در حضور خود رسول الله غالبا اصحاب مانند ابو بكر و عمر و ..... به هم دشنام مي دادند بلكه يكديگر را مي زدند و رسول خدا مشاهده مي نمود و ميان آنان را صلح مي داد ولي آنان را كافر نمي خواند آن وقت آقايان علماء اهل سنت كاسه داغ تر از آش شده اند و مي گويند سب صحابه كفر است .

همچنين مگر همين صحابه نبودند كه در بازگشت از غزوه تبوك چهارده نفر از منافقين تصميم گرفتند كه حضرت رسول را در بطن عقبه كه راه باريكي از دامنه كوه بود كه فقط يك نفر مي توانست عبور كند را به شهادت برسانند . كه جبرئيل به رسول خدا خبر داد و آن حضرت حذيفه را فرستادند در دامنه كوه پنهان شده و آن عده را كه با هم حرف مي زدند شناخت و گفت كه هفت نفر از آنان از بني اميه بودند .

مگر صحابه نبودند كه در صلح حديبيه به پيامبر عصباني شدند و گفتند ما ميخواستيم جنگ كنيم چرا شما صلح كرديد ، و در راس آنها عمر بن خطاب بود كه پيامبر فرمود اگر ميل به جنگ داريد مختاريد لذا آنها حمله كردند ولي چون قريش آماده بودند حمله آنان را جواب دادند چنان شكستي خوردند كه در موقع فرار مقابل پيغمبر هم نتوانستند بايستند و از آنجا هم به صحرا فرار كردند . حضرت به علي (ع) فرمودند شمشير بردار جلوي قريش را بگير همين كه قريش علي را در مقابل خود ديدند برگشتند وآنگاه آن اصحاب فراري كم كم آمدند و از عمل خود خجل بودند . (شرح نهج البلاغ ابن ابي الحديد )

و مگر صحابه نبودند كه در قضيه عقبه مي خواستند رسول خدا را به شهادت برسانند .

مگر طلحه و زبير از صحابه نبودند كه در مقابل امير المومنين كه بزرگترين صحابه پيامبر بود صف آرايي كردند و خونهاي بسياري ريختند . و آيا معاويه و عمر عاص از اصحاب پيامبر نبودند كه با خليفه پيغمبر جنگيدند و در منابر و مجالس و خطبه هاي نماز جمعه امير المومنين علي عليه السلام را سب مي گفتند .

و مگر نبودند افرادي كه در مجلس ابو طلحه زيد بن سهل شراب خوردند . آنان ابوبكربن ابي قحافه و عمر بن خطاب  و ابو عبيده جراح و ابي بن كعب وسهل بن بيضاء و ابو ايوب انصاري و ابو طلحه و ابودجانه و ابوبكر بن شغوب وانس بن مالك بودند كه انس بن مالك ساقي مجلس بود . و اين داستان را محمد بن اسماعيل بخاري در صحيح خود در تفسير آيه خمر در سوره مائده آورده است . مسلم در باب تحريم خمر در صحيح وامام احمد حنبل در جلد سوم مسند و سيوطي در جلد دوم در المنثور و طبري در جلد هفتم تفسير و .... نقل كرده اند . و آيا اينها صحابه نبودند پس آن حديثي كه گفته ايد سب صحابه كفر است اشتباه است وآن حديثي كه به پيامبر نسبت داده ايد كه فرمودند همه صحابه مثل ستارگانند ازهركدام پيروي كنيد هدايت يافته ايد نيز اشتباه است.



+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 11:12  توسط عبدالله عاصی  | 


مساله تقيه

يكي از ديدگاههايي كه سخت مورد انتقاد اهل سنت قرار گرفته است مسئله تقيه است . تقيه به معنايي كه شيعه مي شنايد مبتني بر نصوص قرآن كريم و سنت پيامبر اكرم و مطابق با همه اصول عقلايي است . عقل حكم مي كند كه انسان جان و مال خود را بيهوده و بي حاصل در معرض نابودي قرار ندهد . تقيه عبارتست از عدم اظهارعقايد حق و ديدگاههاي درست به خاطر عدم ظرفيت پذيرش جامعه و وجود موانع مختلف كه دقيقا نقطه مقابل نفاق است چون نفاق عبارتست از عدم اظهار عقايد نادرست و تظاهر به عمل كردن به قوانين درست كه كاملا مخالف تقيه است و در قرآن هم يك سوره در مذمت آن آمده است . ولي در قرآن با صراحت تقيه را بيان مي دارد و مي فرمايد « لا يتخذ المومنون الكافرين اولياء من دون المومنين و من يفعل ذلك فليس من الله في شي الا ان تتقو منهم تقاه » « نبايد مومنان غير از اهل ايمان را به دوستي گيرند و هر كه اين كار را انجام دهد از خداوند دور است مگر آنكه از آنان تقيه نمايد . » و بخاري كه يكي از علماي بزرگ اهل سنت است منظور از اين ايه را تقيه دانسته است.

نيز در جاي ديگر قرآن مي فرمايد « من كفر بالله من بعد ايمانه الا من اكره و قلبه مطمئن بالايمان و لكن من شرح بالكفر صدرا فعليهم غضب من الله و لهم عذاب عظيم » « هر كس به خداوند پس از ايمان آوردنش كافر شود مگر كسي كه اكراه گردد در حالي كه دلش به ايمان مطمئن باشد ، اما كسي كه آغوش خود را به روي كفر بگشايد خشم خدا بر آنان خواهد بود و عذابي بزرگ خواهند داشت . » كه در اين آيه شريفه با صراحت فرق بين تقيه و نفاق را بيان مي كند . ( نحل آيه 106)

همچنين در جاي ديگر مي فرمايد « و لا تلقو بايديكم الي التهلكه » « خود را با دست خويش به هلاكت نياندازيد » كه به طور ضمني همان حرف شيخ اجل سعدي شيرازي را بيان مي دارد كه گفت :

جز راست نبايد گفت               هر راست نشايد گفت

كه در اين مورد داستاني هم در زمان رسول خدا به وقوع پيوست كه عمار ياسر را مشركان گرفتند و مجبورش كردند به اظهار برائت از پيامبر و او براي حفظ جان خويش به ظاهر اين كار را كرد و چون نزد پيامبرآمد به ايشان ماجرا را گفت و ايشان گفتند قلب خود را چگونه يافتي . عمار پاسخ داد مطمئن به ايمان آن حضرت فرمود بنابراين اگر تكرار كردند تكرار كن . كه غير از خود عمار هم برخي صحابه براي حفظ جان خويش اين كار را مي كردند واين نشان از اهميت جان انسان در دين مبين انسان دارد . همانطور كه خود رسول خدا در سه سال اول رسالت خويش به صورت مخفيانه به دعوت مي پرداختند تا دلها آماده شد و پس از سه سال دعوت علني شروع شد .

البته نكته اي كه در اينجا لازم است گفته شود اين است كه تقيه زماني جايز است كه عدم اظهار عقيده حق به رواج باطل ونابودي حق نيانجامد همانطوري كه وقتي امام حسين (ع) مشاهده كردند كه اگر تقيه كنند دين اسلام محو مي شود با وجود كمي ياران و قطعي بودن شهادت قيام كردند تا حق از بين نرود .



+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 9:42  توسط عبدالله عاصی  | 


ائمه در زبان مذاهب چهار گانه :

اين ابيات را شافعي در مقام اهل بيت گفته كه اندكي از آنها را آورده ايم .

و لما رايت الناس قد ذهبت       مذاهبهم في ابحر الغي و الجهل

ركبت علي اسم الله في سفن النجا    و هم اهل بيت المصطفي خاتم الرسل

و امسكت حبل الله و هو ولاوهم     كما قد امرنا بالتمسك بالحبل

..............................

اذا كان مولي القوم منهم فانني   رضيت بهم لازال في ظلهم ظل

رضيت عليا لي امام و نسله     و انت من الباقين في اوسع الحل

چون مردم را غرق درياي جهل و گمراهي ديدم به نام خداوند متعال در كشتيهاي نجات كه آنها خاندان رسالت و اهل بيت خاتم النبيا بودند تمسك جستم و به حبل الله كه دوستي آن خاندان جليل است چنگ زدم هم چنانكه به ما امر شده كه به آن حبل الله تمسك جوييم . زمانيكه دين را به هفتاد و سه فرقه متلاشي نمودند چنانكه در اخبار واضحا نقل گرديده فقط يكي از آنها حق و باقي بر باطل اند بگو به من اي كسي كه اهل خرد و دانشي آيا خاندان رسالت آل محمد سلام الله عليهم اجمعين در فرقه هاي باطل ميباشند يا بافرقه حق اند اگر بگويي با فرقه حق اند پس كلام ما و شما يكي است و اگر بگويي با فرق باطله و هلاك شده اند قطعا از راه مستقيم منحرف شده اي و در نتيجه بدان كه آن خاندان جليل قطعا بر حق و با حق و در طريق مستقيم اند من هم راضي شدم به آنها و اختيارا طريق ايشان را قبول كردم كه خداوند سايه ايشان را بر سر من پاينده و جاويد بدارد من راضي شدم به امامت علي و اولادهاي او كه بر حق اند و تو باش در آن فرق باطله تا روزي كه كشف حقيقت شود .

و سخن ابو حنيفه را بشنويد كه گفت « لولا السنتان لهلك النعمان » « اگر آن دوسال ( كه با امام جعفر صادق بودم ) نبود نعمان ( ابو حنيفه ) هلاك شده بود . »




+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 13:45  توسط عبدالله عاصی  | 

Template Designer : Green Apple