بررسی جنگهای صدر اسلام و شاهکار خلفا در جنگها !!! - قسمت اول
در ادامه بحث مقایسه شجاعت حضرت علی علیه السلام و ابوبکر به بررسي جنگهاي صدراسلام می پردازیم.
جنگ احد:
«إِذْ تُصْعِدُونَ وَلاَ تَلْوُونَ عَلَى أَحَدٍ وَالرَّسُولُ يَدْعُوكُمْ فِي أُخْرَاكُمْ ......... » «(به خاطر بياوريد) هنگامى را كه از كوه بالا ميرفتيد و جمعى در وسط بيابان پراكنده شدند (و از شدت وحشت،) به عقب ماندگان نگاه نمىكرديد، و پيامبر از پشت سر، شما را صدا مىزد ...... * سپس بدنبال اين غم و اندوه، آرامشى بر شما فرستاد. اين آرامش، بصورت خواب سبكى بود كه گروهى از شما را فرا گرفت اماگروه ديگرى در فكر جان خويش بودند، آنها گمانهاى نادرستى، همچون گمانهاى دوران جاهليت درباره خدا داشتند و مىگفتند: آيا چيزى از پيروزى نصيب ما مىشود؟ بگو: همه كارها (و پيروزيها) به دست خداست آنها در دل خود، چيزى را پنهان مىدارند كه براى تو آشكار نمىسازند مىگويند: اگر ما سهمى از پيروزى داشتيم، در اين جا كشته نمىشديم .......» (آل عمران153و154)
طبق آيات قرآن كريم و طبق نقل تواريخ، در جنگ احد همه صحابه و مسلمانان فرار كردند و فقط 3يا چهار نفر باقي ماندند! ازجملهي اين فراريان ابوبكر و عمر و عثمان بودند.
خود ابوبكر اعتراف كرده است كه از جنگ احد فرار كرده است، «از عايشه نقل شده است كه ابوبكر گفت، نخستين كسى كه در آن روز پس از فرار بازگشت، من بودم»[1]
در نقلي ديگر خليفهي دوم هنگام خطبه خواندن به فرار از جنگ اعتراف ميكند، طبرى در تفسيرش مىنويسد:
«عمر در روز جمعه هنگام خطبه خواندن، سوره آل عمران را مىخواند تا رسيد به اين آيه: «آنان كه روز برخورد دو لشكر به شما پشت كرده و گريختند» سپس گفت: روز اُحُد پس از آن كه شكست خورديم، من فرار كردم و از كوه بالا مىرفتم به طورى كه احساس كردم كه همانند بزكوهى پرش و خيزش دارم و به شدت تشنه شده بودم، شنيدم مردى مىگفت: محمد كشته شد، گفتم: هر كس بگويد محمد كشته شد، او را مىكشم، به كوه پناه آورده و همه بالاى كوه جمع شديم، در اين هنگام بود كه اين آيه نازل شد[2].»
فخر رازى از بزرگترين علما و مفسرين اهل سنت مىنويسد:
«از فراريان صحنه جنگ، عمر بود؛ البته جزء نخستين فراريان نبود، بالاى كوه ماند تا پيامبر هم به آنها پيوست[3].»
و در جاي ديگر نقل ميكند كه «عثمان با دو نفر از انصار به نامهاى سعد و عقبه گريختند تا به يك جاى دورى رسيدند و پس از سه روز بازگشتند[4].»
«در نقلي ديگر ابن هشام از ابن اسحاق نقل میکند که: انس بن نضر، که از کوه سرازیر شد و قصد حمله به مشرکین را داشت، دید که عمربنخطاب به همراه گروهی از مهاجران و انصار، سلاح را بر زمین گذاشته و در گوشهای نشستهاند، انس از آنها پرسید: چرا در اینجا نشستهاید؟! گفتند: چه کنیم که پیامبر کشته شده است. انس گفت: پس از پیامبر زندگی به چه درد میخورد؟! برخیزید شما هم در راه هدفی که رسول خدا کشته شد، بمیرید. این را گفت و خود را به دشمن زد تا به شهادت رسید[5]»
همچنين ابن عبد البر مىنويسد: «عثمان بن عفان و دو نفر از انصار به نامهاى عقبة بن عثمان و سعد بن عثمان و افرادى از بنى زريق گريختند تا به كوه جلعب در اطراف مدينه رسيدند و سه شبانه روز در آن جا ماندند، سپس نزد پيامبر (صليالله عليه وآله وسلم) بازگشتند[6]»
و بسيارى از بزرگان اهل سنت نوشتهاند كه عثمان بن عفان به همراه سه نفر ديگر گريختند و از ترس تا سه روز نتوانستند به مدينه برگردند:
«عثمان بن عفان، عقبة بن عثمان و سعد بن عثمان (دو نفر از انصار) آن قدر گريختند كه به كوه جلعب رسيدند و سه روز در آن جا ماندند و سپس بازگشتند. رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم به آنها فرمود: به چه سر زمين دورى رفته بوديد[7]»
از طرف ديگر، جنگ احد ميدان شجاعت و رشادت و دليري حضرت علي عليهالسلام بود. در مرحله اوّل جنگ، که ابتدا به صورت تن به تن بود، تعداد هشت یا نُه تن از پرچمداران مشرک، یکی پس از دیگری به هلاکت كه طبق نظریه مورّخان و محدّثان همه این پرچمداران به وسیله امیر مؤمنان علیهالسلام کشته شدند.
ابن اثیر در تاريخش میگوید: «وَکانَ الَّذِی قَتَل أصحاب اللّواء عَلِیّ»؛ «کسی که در جنگ تن به تن، همه پرچمداران را به قتل رسانید، علی بود»
از حوادث مهمّ و نادر، که محدّثان و مورّخان اهل سنّت و شیعه از جنگ احد نقل کردهاند، این است که در وضعیّت سخت و آنگاه که عقب نشینی و فرار اصحاب رسول خدا به وقوع پیوست، گروهی از مشرکین به قصد جان رسولخدا صلیاللهعلیهوآله به آن حضرت یورش بردند. رسول خدا به امیر مؤمنان دستور داد «احمل علیهم فَفَرِّقهم»؛ «از حمله آنان جلوگیریکن». امیر مؤمنان حمله کرد، تعدادی از آنها را کشت و برخی را مجروح کرد و بقیّه متفرّق شدند. بلا فاصله گروه دیگر حمله کردند. باز رسول خدا صلیاللهعلیهوآله فرمود: «یا عَلِی احمل عَلَیهم فَفَرِّقهم». این موضوع تکرار شد و امیر مؤمنان علیهالسلام در هر حمله گروهی را میکشت یا مجروح میساخت. در این میان شمشیر آن حضرت شکست و به سوی رسول خدا صلیاللهعلیهوآله برگشت و عرض کرد یا رسول اللّه انسان با شمشیر میجنگد و اینک شمشیر من شکست. رسول خدا شمشیر خود «ذوالفقار» را به علی علیهالسلام داد و او با همین شمشیر از رسولخدا صلیاللهعلیهوآله دفاع میکرد و دشمن را پراکنده مینمود. تا اینکه جراحات فراوانی بر پیکرش وارد شد و در اینجا بود که صدای منادی در فضا پیچید: «لا سَیفَ اِلاّ ذُوالْفِقار وَلا فَتی اِلاّ عَلِیّ[8]»
حال به راستی آيا كساني كه در جنگها نه يك ضربه خوردند و نه يك ضربه زدند ميتوانند به عنوان مجاهد در راه خدا شناخته شوند؟ و آيا اين افراد به عنوان مصداق مجاهدين هستند كه خداوند درمورد آنان ميفرمايد «فَضَّلَ اللّهُ الْمُجَاهِدِينَ عَلَى الْقَاعِدِينَ أَجْرَاً عَظِيماً» «خداوند مجاهدان را بر قاعدان، با پاداش عظيمى برترى بخشيده است»؟
خداوند در قرآن فرموده است «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذَا لَقِيتُمُ الَّذِينَ كَفَرُوا زَحْفاً فَلاَ تُوَلُّوهُمُ الْأَدْبَارَ» «اي مؤمنان اگر كافران را ديديد كه به سوي شما هجوم ميآورند هرگز پشت نكنيد» (انفال/15) به راستي آيا فرار از جنگ، مخالفت با فرمان خدا و پيغمبر نيست؟ و آيا اينچنين شخصي كه شجاعت ندارد و فرمان خدا و رسولش را اطاعت نميكند لياقت جانشيني پيامبر را دارد؟
خداوند درباره فرار از جنگ مىفرمايد:
«وَ مَن يُوَلِّهِمْ يَوْمَئذٍ دُبُرَهُ إِلا مُتَحَرِّفًا لِّقِتَالٍ أَوْ مُتَحَيزًِّا إِلىَ فِئَةٍ فَقَدْ بَاءَ بِغَضَبٍ مِّنَ اللَّهِ وَ مَأْوَئهُ جَهَنَّمُ وَ بِئْسَ المَْصِير. الأنفال/15و16) «و هر كس در هنگام رويارويي با دشمن به آنها پشت كند، مگر آن كه هدفش كنارهگيرى از ميدان براى حمله مجدد، و يا به قصد پيوستن به گروهى بوده باشد، به غضب خدا گرفتار خواهد شد و جايگاه او جهنم است، و چه بد جايگاهى است»
به راستي اين افرادي كه در جنگهاي سرنوشت ساز اسلام مانند احد و خيبر و حنين فرار كردند و در ديگر جنگها هيچ خدمتي به اسلام نكرده و هيچ شمشيري در راه اسلام حركت ندادند و طبق اين آيهي شريفه به غضب خدا گرفتار شدند ميتوانند جانشين بهترين خلق خدا باشند؟! (فَمَا لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ)
و اين مهم است كه چرا ابوبكر و عمر و عثمان نه تنها در مدينه و در جنگ از مشركين هيچ آسيبي نديدند بلكه چرا در مكه و هنگامي كه همهي مسلمين در شكنجه و آزار و اذيت بودند، آنان حتي يك سيلي ازمشركين نخوردند و حتي يك بار هم شكنجه نشدند؟ به راستي چگونه است كه همهي تازه مسلمانان به خاطر شكنجه و آزار مشركين از مكه هجرت كرده و به شهرهاي ديگر مثل حبشه ميرفتند ولي اين سه نفر نه هجرت كرده و نه از مشركين آسيبي ديدند؟؟؟
[1] مسند أبي داود الطيالسي، ج 1، ص 3/فضائل الصحابة، ج 1، ص 222/حلية الأولياء وطبقات الأصفياء، ج 1، ص 87/تهذيب الكمال، ج 13، ص 417/تاريخ الإسلام ووفيات المشاهير والأعلام، ج 2، ص 191/البداية والنهاية، ج 4، ص 29.
حاكم نيشابورى پس از نقل اين روايت مىگويد: «هذا حديث صحيح على شرط الشيخين ولم يخرجاه» (المستدرك على الصحيحين، ج 3، ص 298)
[2] جامع البيان عن تأويل آي القرآن، ج 4، ص 144/المحرر الوجيز في تفسير الكتاب العزيز، ج 1، ص 529/جامع الاحاديث (الجامع الصغير وزوائده والجامع الكبير)، ج 14، ص 529 و....
[3] التفسير الكبير أو مفاتيح الغيب، ج 9، ص 42
[4]همان.
[5]رجوع كنيد به سیره ابن هشام، چاپ دار احیاء التراث العربی، بیروت، ج3، ص88/ ابن اثیر، تاریخ، ج1، ص383/ابن کثیر، تاریخ، ج4، ص28
[6]الاستيعاب في معرفة الأصحاب، ج 3، ص 1074/ الوافي بالوفيات، ج 20، ص 61/البداية والنهاية، ج 4، ص 28 29.
[7] أسد الغابة في معرفة الصحابة، ج 4، ص 63/السيرة النبوية، ج 3، ص 55
[8] ابن هشام، سیره، ج3، ص43 ؛ ابن اثیر، تاریخ، ج2، ص107 ؛ طبری، تاریخ، ج2، ص377